۳ پاسخ

منم روزای خوبیو نمیگذرونم شوهرم نمیزاره هیجا برم دوماه نرفتم خونه مامانم دیشب همه اونجا جمع بودن شوهرم نزاشت برم از صبح گریه میکنم
شوهرم میگه چون اونارو یعنی خانوادمو دوست داری اولویتت من نیستم ازشون متنفرم و نمیبرمت بعد من همه کار برای این مرد کردم نه ازش پول خواستم نه خونه نه ماشین نه طلا بخدا خودم خیاطی بلدم یکم هر از گاهی از پارچه های که دارم برای خودم لباس میدوزم هیجی نمیخره خب میدونم دستش خالیهاما خب منم ادمم هیچی نخواستم دیگه پیش خانواده رفتن مگه پول میخواد که نمیبره حسوده بد اخلاقه تنده بددله اما من دوستش دارم و اون باور نداره
منم خیلی تنهام طفلک مادرم همش قصه منو میخوره صدام در نمیاد اون غم منو نخوره
از طرفی هنوز سیسمونی نگرفتم همش میترسم نکنه بابام نتونه زمینشو بفروشه من چیکار کنم با زخمای این شوهرم و خانوادش
خیلی فشار رومه خدا خودت کمکم کن کاش خدا شوهرم مرد بشه بزرگ بشه اخلاق داشته باشه نه اینکه بچه باشه

منم خیلی حالم بد
اتاق پسرم اماده نکردم کلی کار دارم
همش حالم بد با کوچیکترین حرف دیگران ناراحت میشم همسرم چیزی بگه گریه میکنم تنها چیزی که بهم این روزها انگیزه میده لگدای پسرمه از یه طرف میگم زودتر بغلش کنم از یه طرف میگم نه اتاقش آماده نشده تا روز آخر بدنیا نیاد

وای منم همین حالو دارم همش میخوام گریه کنم از اینکه نمیتونم کارامو انجام بدم ،خونمو مرتب کنم خیلی ناراحتم.دوروز پیش با شوهرم حرف زدم کلی گریه کردم باهام صحبت کرد یکم آروم شدم🥲

سوال های مرتبط