۶ پاسخ

من اجازه ندادم زمدگیم یک نواخت شه ...
بعد از شش ماهگی پسرم داشتم دچار افسردگی میشدم مخصوصا اینکه بعد جنگ ۱۲ روزه بود
...
اینستامو پاک کردم
میرم پیاده روی
خیلی بی پولیم 😁ولی هفته بازار شهرمونو پیدا کردم
چهارشنبه ها میرم
در حد ۲۰۰_۳۰۰
گیر مو میخرم
استکان
تیشرت جدید
لباس زیر جدید هر هفته
ماهی یکبار پولامو جمع میکنم ۷۰۰ تومن میشه شام مهمونش میکنم‌ساندویچ
یا پیتزا کنار خیابونی
میرم خونه مادر شوهرم
میرم خونه مامانم
با خواهرام بساط غیبت
با خواهرشوهرا بساط شوخی
بچم با بچه هاشون بازی میکنه
ماهی یکبار ایلیا رو میبرم خانه بازی
کلاس قران و کلاس زبان مجازی نوشتم
کتاب میخونم
بعد ازظهراایلیا خوابه چایی میخورم کتاب میخونم ....
درکنارش کار خونه و کار بیرونم انجام میدم از مهرم میرم سر کار
شرایط مالی سختی داریم
ولی من فقط ی بار قراره زندگی کنم و نمیدونمم کی تموم میشه
دختر خاله شوهرم موقع سبزی پاک کردن برا ناهار با بچه ۲ ساله همون کنار سبزی ها سکته میکنه و درجا میمیره بدون هیچ مشکل و بیماری ...
پس میخوام زندگی کنم‌

خیلی خواهر

خیلی کاش بشه مرد

هعی............

واییی ارععع
خیلی کسل کنندس زندگی ، مجازیی
روزا همه تکراریییی

دقیقااااا

سوال های مرتبط

مامان رایان مامان رایان ۲ سالگی