۹ پاسخ

مادر بودن سخت ترین کار دنیاست اینو تا وقتی مادر نشی درک نمیکنی

چقدر ناراحت کننده اس
پس احساس اون بچه چی میشه؟!
همه فکر منافع خودشونن …
اون بچه دلش پیش توست یا پدرش؟ هر جا ارامش داره باید باشه، وقتی مسئولیتی قبول میکنید کردید دیگه.
این اضطراب جدایی از تو که کمتر شد، ۴ روز پیشت باشه دو روزم پدرش.
این روزها میگذره خانوم نگران نباش شاید به یک سالم نکشه…عجله نکن به همه چی میرسید هم تو هم پدرش…
امیدوارم اون بچه هم به خوشحالی از ته دل برسه…

عزیزم همیشه سختیا واسه ما مادرها هست .
قصد ناراحتیون و نیش وکنایه ندارم ولی باباش اگر فکر زندگی بود که نمیزاشت زندگیتون به جدایی ختم بشه
همیشه از قدیم گفتن ی دست صدا نداره زندگی متاهلی که بچه هست زن وشوهر باید هردو صدشون بزارن نه بار زندگی فقط به دوش ی نفر باشه
من خودم تو زندگی متاهلیم مشکلی نداشتم ولی شوهرم بخاطر شرایط شغلیش باید ماموریت کاری ۳هفته ای میرفت خیلی من و بچه هام تنها
بودیم و اذیت میشدم .چه روزهایی که بر من گذشت🫠😞

خیلیییی نامردی ک پدرا خودشونو
دور گرفتن و تموم مسئولیت افتاده گردن ما
دلوین یک هفته س سرماخورده مهد نمیفرستم بابای نامردش یبار زنگ نزده حالشو بپرسه بااینک بهش پیام دادم گفتم بچت مریض بیا ببر دکتر اعتنا نکرد
منم گاهی کار باشه میکنم گاهی نه
ب هیچی نمی‌رسم این زیاد مهم نیس اینک پدرش کاری ب بچش نداره عذابم میده

چند سالته؟

بازم اگه دخترت رو تامین میکنی خدارو شکر چون خیلیا دیگه حتی از پس خوراک بچه برنمیان .انشاالله شرایط بهتر میشه

عزیزم دخترتون علایم داشت

تنها زندگی میکنی یا خانواده ؟

شاید چون از اول همه چیز خودتون به عهده گرفتید و به روی خودتون نیاوردین شد وظیفه براتون. سعی کنید بعضی مسئولیت ها رو به عهده پدرش بزارید بالاخره آدم تا ی جایی میتونه تحمل کنه وقتی لبریز بشه دیگه خودتون هم نابود میکنه چه برسه به بچه

سوال های مرتبط

مامان عسل نازم مامان عسل نازم ۵ سالگی
سلام مامانا
می‌خوام یه درد دل بکنم
از روزی که بچم به دنیا اومد همه فکر و ذکر شد دخترم. کارم رو به خاطر دخترم گذاشتم کنار و به خاطر کار شوهرم که بیرون شهر بود شهر زندگیم هم عوض کردم و الان غربت نشین شدم. حالا هم به یه زن افسرده و زودرنج تبدیل شدم که هیچ چیزی خوشحالش نمیکنه. هم خودمو نابود کردم و هم دخترم داره مثل خودم افسرده میشه. تصمیم گرفتم برگردم به شهر خودم هر چند که از همسرم دور میشم و دیگه کمتر همدیگه رو میبینیم ولی باز می‌دونم تو شهر خودم چی به کجاست و همه جاهاش رو میشناسم و ممکنه روحیه‌م رو دوباره به دست بیارم. من به خاطر اینکه دخترم شبها بابا بالای سرش باشه حاضر شدم بیام تو شهر غریب ولی خودم دارم دیوونه میشم چون اینجا هم که هستیم خیلی امکاناتش کمه واسه همین گفتم به خاطر خودم و دخترم که شده باید دوری رو تحمل کنم ولی هر چی فکرشو میکنم میگم چرا زندگی من باید اینقدر دچار چالش باشه چرا نباید مثل دیگران زندگی کنم چرا باید یه موقعیت رو فدای یه موقعیت دیگه بکنم و هزارتا چرای دیگه و تنهایی و غم و اشک😔