۳ پاسخ

خداروشکر که حالش خوبه ایشالله قدمش مبارکه ❤️

یعنی خودشون چیزی ندادن بخوره؟من سر پسرم ریکاوری شیر نداشتم پرستاره گفت نگران نباش سیرش میکنیم

انشالله سالم باشید جفتتون و انشالله سر دشمن ادم هم اینطور نشه♥️

سوال های مرتبط

مامان علی مامان علی روزهای ابتدایی تولد
پارت سوم زایمان من
بچم به اندازه یک عمر بود این چند صدم ثانیه رفتم تو اتاق عمل بدون هیچ مکثی دورم پر از آدم بود بیشتر ترسیده بودم فقط خدا رو صدا میزدم و امام رضا رو میگفتم بچم بهم میگفتن نفس بکش انگار یادم رفته بود نفس بکشم داشتم تو اتاق عمل میلرزیدم از سرما و استرس فقط گفتم سردمه یه پتو انداختن روم و یه نفر ماسک بیهوشی رو روی صورتم نگه داشته بود میگفت نفس بکش فقط میشنیدم که می‌گفت زود باشین وضعیت بچه خوب نیست دو دور بند ناف دور گردن بچه تاب خورده بود و داشت خفه میشد دیگه هیچی یادم نیست بیهوشی کامل بودم فقط میدونم ساعت ۳ و خورده بود یهو چشمم و باز کردم و درد داشتم داشتن رحممو ماساژ میدادن درد میکرد تازه به خودم اومدم و متوجه دور و اطرافم شدم بچم پرسیدم خداروشکر به خیر گذشته بود بعد اومدن از اتاق عمل بردنم بیرون تازه به خودم اومدم که چه اتفاقی افتاده ترس و استرس و گریه و همه با هم شروع شده بود خیلی سخت بود با اینکه طول زایمان من تقریبا در حد دو ساعت بود ولی یه عمر گذشت برای من فقط خداروشکر که بخیر گذشت و نی نیم و تو آغوش گرفتم تجربه زایمان طبیعی و سزارین و من با هم کشیدم.با همه ی عوارض هایی که بعدش برام پیش اومد از سرفه و ورم پا همه اینا بچمو یک روز تو آن ای سی یو بستری کردن برای تنفسش بعد بردنش بخش نوزادان روزای سختی بود خداروشکر که به خیر گذشت و تمام شد 🙏❤️👨‍👩‍👦
مامان رضا و رادمهر مامان رضا و رادمهر ۹ ماهگی
تجربه من از بارداری. دوم و زایمان دوم

من ۲۹ دی از عصرش ی شام سبک در حد دو سه لقمه املت خورده بودم چون ساعت ۱۲ شب باید بستری میشدم که شدم دیگه زایشگاه خوابیدیم خلاصه من گشنم شده بود شدید بچه تو شکمم همش تکون میخورد خلاصه صبح شد ساعت۱۰ شد منو بردن اتاق عمل بخاطری که دیسک کمر داشتم منو بی هوش کردن و سزارین کردن، دیگه رو تخت عمل دراز کشیدم منو فورا بی هوش کردن عمل انجام دادن وقتی ب هوش اومدم خیلی درد داشتم نمی‌خوام بترسونمتون هر عملی سختی و درد خودش داره اما با پمپ درد قابل تحمل بود ب راحتی،خلاصه چون توی ۳۶ هفته رفته بودم سونوی وزن و وزن بچم ۲۴۰۰ زده بود خیلی نگران وزنش بودم ی وقت توی دستگاه نره و بستری نشه تا ب محض ب هوش اومدن اوردنم بیرون از ریکاوری فقط می‌پرسیدم بچم چند کیلو بود حالش خوبه که یهو مامانم و خواهرم و خواهر شوهرم گفتم بردن بخش ان ای سی یو وقتی شنیدم مردم و زنده شدم ی لرزی افتاده بودم ب جونم که تخت هم تکون میخورد من فکر میکردم وزن نگرفته تو بگو بخاطر ریه بستری شده بود😭😭 همه تو بخش بچه ها کنار مادرشون بود اما من از درد مینالیدم و هر کیم میومد ملاقاتم بخاطر پمپ درد استفاده میکردم گبج ملنگ و مست بودم، فقط میگفتم درد دارم و خودمم متوجه صحبتام نمی‌شدم، خلاصه ساعت۱۰ شب بود با سختی بلند شدم قدمهامون شروع شد چون دکتر اونجا بهم گفت اگه میخوای خوب بشی و وارد بخش آن آی سی یو بشی باید بتونی قشنگ راه بری و هیچ وسیله ای بهت وصل نباشه ، یک روز گذشت روز دوم عصرش اجازه دادن روی ماه پسرمو ببینم وقتی وارد آن آی سی یو شدم آنقدر بچه کوچیک توی دستگاه می‌دیدم.
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۸ ماهگی
مامان نورا مامان نورا ۶ ماهگی
قسمت پنجم
تا رسیدن ماما همراه همسرمم تشکیل پروندش تموم شده بود و یه اتاق خیلی خوب برای زایمان به ما دادن اتاق زایمان من یه تخت بستری، دستگاههای مخصوص نوزاد مثل ان اس تی، تخت زایمان، انواع گازهای بی دردی، لوازم ورزشی مثل طناب تی آر ایکس و توپ و حتی حلقه، وان بزرگ و تمیز و توالت فرنگی و روشویی داشت که کلا برای استفاده یه نفر طراحی شده بود رنگ سرامیکای دیوار اتاقم سبز آبی و آرامش بخش بود. خوابیدم روی تخت بستری که واقعا وقتی انقباض داری و آخرای بارداریته سخت ترین کار دنیاس!یه پرستار بهم آنژیوکت برای سرم و آمپول و ان اس تی وصل کرد و رفت نگو کاغذ ان اس تی تموم شده بود پرستار هم حواسش نبوده منم بعد ۹ ماه به پهلو خوابیدن مجبور شده بودم یک ساعت و خورده ای طاق باز بخوابم و تکون نخورم که ان اس تی در نیاد از سرجاش
خدایی با انقباض طاق باز خوابیدن یکی از سخت ترین کارهای دنیاست تمام بدنم رو ویبره رفته بود😄🫨😶 خدایی شد که بالاخره ماما همراهم رسیدش و فهمید ان اس تی به مشکل خورده و ۱۰ دقیقه از روی مانیتور بچه رو چک کرد و اجازه داد که از روی تخت بیام پایین و ورزشامون شروع شد
ادامه دارد....