۱۲ پاسخ

نمیدونم تاثیر داره یا نه
یه سری کلاس ها هستن بهش میگن گروه درمانی، شاید اونجا براش خوب باشه
اگه با مشاور صحبت کنی بهتر راهنماییت میکنه

دختر منم اضطراب اجتماعی داره هووووف منم خسته شدم هر چی داستان و اینا میگم فایده نداره

باید بررسی بشه
شاید دلبستگیش ایمن نیس

پسر منم دقیقا مثل دختر شماست ، من میبرمش بازی درمانی البته قبلش مشاوره رفتم گفتن ۲۰ جلسه بازی درمانی باید بره

پسر منم اینجوری

خواهر مشکل شما ارزوی منه

سعی کن زیاد ببریش بیرون همش بهش بگو مراقبتم بزار عادی بشه براش شلوغی

بچه های منم اینجورین بنظرم مقصر خودم هستم چون از دزدیده شدن ترسوندمشون آخه ی مدت خیلی بچه هارو تو خیابون میدزدیدن بچه ی منم خیلی بیخال خودش جلو تر میرفت
بنظرم مهد خیلی تاثیر داره بین هم سن وسالاش باشه

سلام عزیزم
هر جایی که میرین کاملا پناهش باشین، اصلا خودتو قایم نکنید ، بی اطلاع ازش دور نشین، وقتی خوابه برای خرید و... بیرون نرین، یه تمرین که برای هرکس گفتم جواب داده اینه که در مهمانی ها دستش رو بگیرین و تک تک افراد رو بهش معرفی کنید، نیازی نیست بهشون سلام کنه فقط می‌خوایم بهش حس امنیت بدیم و افراد رو با نسبتهاشون بشناسه، مثلا : دخترم ببین ایشون دوست منه، از وقتی کوچیک بودم تو مدرسه آشنا شدیم اسمشون فریبا خانومه، دو تا بچه دارن و...
همینطور که آروم باهاش گفتگو میکنید ، پشت دستشو نوازش میکنید و از صبح تا شب مطمین می‌شید به اندازه کافی آغوش و بوسه از شما دریافت می‌کنه
بچه ها در این سن حس اضطراب جدایی دارن
براش کارتون دنیل ببره از اینترنت بگیرین
همه قسمت‌هاش آموزنده است

دقیقا پسرمنم همینه پسرمنکه باهیچکس نمیمونه با مامانم مادرشوهرم هیچکس پیش باباش یکم بگی نگی

تو خونه از ۱۰ دقیقه شروع کن برو تو اتاق تنها باش
کم کمدتایم زیاد کن

حس میکنم برا سنش باشه 🥲
و اینکه از نوزادی خیلی ب خودت نزدیک بوده
ب مرور درست میشه .
هرزگاهی با پدرش تنهاش بزار با خداحافظی برو بیرون و باهاش صحبت کن ک زود برمیگردی
چن بار این کارو کنی شاید فایده داشته باشه

سوال های مرتبط

مامان سلوا مامان سلوا ۴ سالگی
سلام
دخترم یه ماهی میشه خیلی رفتارش عوض شده!!! بیشتروقتا میزنه زیرگریه تا یکم باهاش حرف میزنم کارت اشتباه بوده و اینا بغض و گریه داری دعوام میکنی!! میگم مامان دعوا نمیکنم میگم رفتارت اشتباهه میگه نه دعوا میکنی، امشب شروع کرده گریه الکی مامانم میخواست نازشو بکشه گفتم دست بهش نمیزنی بزار گریه کنه سبک شه چون گریه کردنش کاملا بی دلیله،خلاصه بعد کلی گریه رفته تو آشپزخونه پیش مامانم با گریه که مامانم منو دوست نداره،رفتم کنارش دستشو گرفتم خودشو انداخت بغلم و های های گریه!! میگم مامان من کی گفتم دوست ندارم من فقط میگم کارت اشتباه بوده این دوست نداشتن نیست اتفاقا خیلی هم دوست دارم ، اول سلوا خانوم دوست دارم بعد آبجیشو (۷ ماه باردارم!) بعدش خندید و گفت نه منو آبجی باهم دوست داشته باش ، گفتم عزیزمی من تورو کلی دوست دارم امشبم باهم بازی کردیم بعدش محکم بغلش کردم خوابش برد ... خیلی بهانه گیرشده فک کنم هم بخاطر بچه ست هم نبود باباش ، بقیه بچه هارو با باباشون میبینه یجوری نگاشون میکنه بعد میگه بابای منم میاد بغلم میکنه بوسم میکنه!!