۵ پاسخ

هوا چطور بود؟

وای خدا چرا انقد این روستا ها خوشگلن؟؟؟
ادم نمیتونه دل بکنه ازششش
خوشبحال مردمشون🥺
خداروشکر که بهت خوش گذشته انشاالله همیشه به خوشی
این عکس رو ببین تو مه داشتم قل.. میکشدم🤣🤣

تصویر

ماهم اولین بارپسرموخواستیم ببریم مشهد البته برای اولین بارمادرشوهرمو نبردیم بلانسبت سگ و شست ریخت سرما که چرامامانم نیست کوفت کرد و برگشتیم

خداروشکر عزیزم 😍😍

از اصفهان تا آمل مسافت کمی نیس، ولی چه عالی

سوال های مرتبط

مامان بلوبري🫐 مامان بلوبري🫐 ۹ ماهگی
😔خيلي ناراحتم
بودن بچه به مشكلاتي بوجود اورده نميدونم دردمو به كي بگم
همسرم باهام كنار نمياد درسته تر كار خونه و بچه كمك ميكنه ولي مراعات نميكنه باهام كنار نمياد بخاطر بعضي چيزا😣بچه من تو جمع گريه ميكنه خونه مادرشوهرمم از عيد جمع ميشن مافيا اينا بازي ميكننن روز اول رفتيم تا ساعت٣شب بقيه روزا نرفتيم من مانع ميشدم هم بچه گريه ميكنه بد خواب ميشه هم من بد خواب ميشم طول رووز گيجو منگ ميشم🙁😔اينم ميگه بايد بريم امروز ب روم امد و گذاشت رفت الان من تو خونه ميترسم😭😭اون احمق ها هم اخر شب بازي ميكنن تا سه چهار صبح خب بچه من تو صدا اذيت ميشه همش گريه ميكنه ميخوابه منم بد خواب 😭😭😭خدايا
يا همش ميگه من از خونه ديگه فراري شدم من نميمونم خونه خب به من چه هوا برفي و سرده هنوز نميتونه سركار بره با بچه هم نميشه همه جا وفت قبل بچه تو خونه پيدا نميشديم همش درحال گردش منم ميگم شرايط اين نميمونه بهتر ميشه يه مدته اين سختي و خونه موندن ولي امروز از روم رد شد و رفت😭😭😭😭


گهواره خواب گريه نوزاد خواب خواب درد درد كوفت مردن
مامان قندون و فنجون مامان قندون و فنجون ۵ ماهگی
نزدیک های طلوع خورشید بود که نوزاد من شروع کرد گریه کردن. دختر کوچیکم گریه میکرد. خیلی خیلی گریه میکرد. به هیچ وجه آروم نمیشد. دیگه قاطی کرده بودم. هم افسردگی زایمان بود، هم درد بقیه بود. هم حس میکردم خونهمون خیلی خیلی دلگیره. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود، بد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم واسه اون چیزی که ازش دیدم و این کاری که میکرد منو نامزده بود. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود. بعد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم نابود داشت میکرد از درو. اینم گریه میکرد. من به حدی عصبی بودم به حدی عصبی بودم که هیچ رحمی بهش نکردم. بردم گذاشتم توی اتاق درو بستم تا صدای گریهشو نشنوم برم پوشک بیارم نه اینکه رها کنم بچه رو تا برم پوشک بیارم صدای گریهشو نشنوم توی اتاق تنهاش گذاشتم. بعد وقتی اومدم بالا سرش پوشکش عوض کنم با تمام ناراحتی به خودش گفتم من تو رو نمیخواستم تو برای چی اومدی؟ من از خدا چیزای دیگه خواسته بودم، من از خدا خونه خواسته بودم، من از خدا پول خواسته بودم، خدا اشتباه تو رو به من داده، من تو رو هیچ وقت نمی خواستم. تو اومدی مزاحم زندگی ما باشی، حالا از این به بعد گریه های تو شروع شد، ازت متنفرم، بدبخت شدم با تو، بدبختی من از این به بعد شروع شده. این حرفا رو اصلا نمیدونم چرا میگفتم، واقعا شیطانی انگار بود، واقعا شیطان اومده بود کنارم؟