بیداری گشنگی هم میاره
یادم افتاد ملت خوراکی هاشونو قایم میکنن خواهر برادرشون نخوره.
من جایی باهم باشیم قایم میکنم مادرشوهرم نخوره
ای بختت زن:/









شمال که بودیم شوهرم نگه داشت واسم خوراکی بخره.
به مادرشوهرم گفتیم توهم بیا. گفت نه من هیچی نمیخوام فقط برا خودت بگیر بیا.
هنو نخریده تو ماشین نصفشو خورد🦖✌️
رسیدیم خونه بازم ازش شکلات و اینا برداشت خورد.
شب می‌خواستیم جمع کنیم که صبح برگردیم.
منم یواشکی گذاشتم تو چمدونم
جالب بود گذاشته بود تو سبد🥰🤌🏻
منم فقط بخاطر اینکه شکلات و خوراکی های مورد علاقم بود گذاشتم تو چمدون وگرنه خداییش نمیذاشتم.
بابا خب اگه میخوای بیا بخر اینکارا چیه.
یا شهرستان که بودیم از اون پفک طلایی گنده ها بود همشو خورد یه مشت گذاشت آخرش گفت دیگه نمیخورم تو بخور..
قیافه من: دقیقا این پیرمرده بود.
بعد جالب بود خودش اینهمه بیرون میرفت نمیخرید. وقتی شوهرم بیرون بود به من می‌گفت کاش پسرم میاد خوراکی هم بخره.
بعد من میخریدم یواشکی می‌بردم تو وسایلم میذاشتم یواشکی میخوردم صدا نیاد😭😂
شوهرمم میدونست مامانش همشو میخوره. میگفت تو شبا گشنت میشه روت نمیشه بری آشپزخونه.

تصویر
۱۳ پاسخ

بعد جالبه با خنده بهم میگه تو شریک خوبی واسه چیزی خوردن هستی
میگم چرا
میگه آخه معمولا نمیخوری یا آروم میخوری.
تو دلم گفتم دارم شعور به خرج میدم و احترام میذارم. گشنه نیستم سر هرچیز خوردنی بپرم همشو بخورم.

حالا فرداش تو راه می‌پرسید خوراکی هاتو کجا گذاشتی؟🥰
من:🦖 تو چمدون

به همسرت بگو برای اون جدا بخره که دست نزنه به وسیله های شما دیگ ی خوراکیه دیگه اونم‌مادرشه شاید روش نمیشه بگم میخام

ولی من نمیدونم چرا از مادرشوهرت خوشم اومد😂😂😂 بامزس

دیگه آدم وقتی قبول میکنه با مادرشوهر بیاد بیرون باید این چیزارو تحمل کنه هر کس یه اخلاق گندی داره متاسفانه

😅😅چیزی نیست کودک درونش زندس

اره دقیقا مادر شوهر منم همینه به حساب اینکه پدر شوهر ندارم دلم میسوزه براش همیشه میگم به شوهرم بگیر براش
ولی جایی بریم یه تعارف میزنه بیا جلو بشین من بگم شما بزرگتری بشین در کسری از ثانیه می شینه منم عین غریبه ها اون پشت نشستم تو طول سفر یکبار هم دیگ نمیگه بیا پیش شوهرت بشین
تازه هر روستا و مغازه ای که رد میشیم خانوم قهوه میخواد😶🤕💔
یا به قول تو خوراکی بگیریم تو بغل خودش میگیره و اون پشت یه تعارف کوچیک به من میزنه
شوهرم نزدیک دو کیلو تخمه گرفت این تمام مسیر نشست خورد صندلی جلو توی جاپایی پر شده بود از اشغال تخمه
حالا به من فقط یه مشت داد اونم خودم گفتم یکم از این تخمه ها بهم بده
حس کردم شبیه مادر شوهر توعع عین همن بخدا
هرجا من پارتی دخترونه اینا هم برم میاد
ولی نمی‌دونم چرا دلم میسوزه احساس میکنم ساده اس بعضی وقتا همیشه میگم کاری که دلم میخوادو‌میکنم😐

وای این مادرشوهر منه
فک کن دخترم خوراکیاشو ازش قایم میکنه اصن از هیچی رد نمیشه
فک کن مسافرت بودم برگشتم تا اومده خونه کل اجیلامو خورده
اصلا نمیتونه جلو شکمشو بگیره
تا سوپری خرید میکنه میگه من چیزی به مامانا نمیدم همشو قایم کن

با اون پسرشم همینجوریه؟

من خونه مادرشوهرم زندگی میکردم،یه کابیت فقط مختص خوراکیام بود،یه کابینت پراز خوراکی میکردم،این خواهرشوهرمن از صبح میمومد تا آخرشب خونه ما بود نمیرفت،خوراکیم میوردم همه رو تندتند میخورد،دیدم فایده نداره خودمو زدم به خواب پاشه بره،دیدم‌نشسته باز،یکم‌صبرکرد بعد پاشد رفت از کابینت خوراکی برداشت خورد ورفت خونشون،دوبار اینکارو کرد،چقد لجم میگرفت

خوبه باز مادرشوهر تو میگه برین بخرید من نمیخوام ...
مادر شوهر من هر جا میخوایم بریم .
یه فلاسک با ماست چکیده و نون برمیداره ...
هرجا بخوایم یه چیزی بخریم میگه
نهههههه لازم نیست نون ماست داریم ...
حالا ما میخریم ولی کلا همه ش آدمو غصه میده میگه نخریم

وقتی میخری میخوره خودشم....

خب سری دیگه دوتا بخرید از هر کدوم نصف نصف، من رو خوراکیام حساسم حتی به بچمم نمیدم ، واسه بچمم جدا میگیرم واسه خودمم ، بعد فک کن مادرشوهری کسی بخواد این کنه ، نفرتم میاد کلا

چقد زشته یه ادم برا شکمش ارزش خودشو پایین بیاره.با مادرشوهرم رفتیم یه مراسمی کلی اجیل به من دادن یعنی هرکی اومد گفت عروس فلانی غریبه بهش اجیل بدید منم یه گوشه نشسته بودم دیدن شوهرم و پدر شوهرم و عمه شوهرمم برام اوردن همشون تو کیسه بودن.خلاصه من همه رو دادم مادرشوهرم و دو روز بعد شوهرم گفت از اجیلا چیزی هست گفتم منکه لب نزدم همه رو دادم مامان حالا مادرشوهرم همه رو برداشته بود از دست شوهرم قایم کرده بود زن حسابی من دو کیلو اجیل بهم دادن تو مراسم تو چرا روا نداری یذرشو شوهرم بخوره،خیلی بهم برخورد و به شوهرم گفتم منکه لب به اون اجیلا نزدم و نمیزنم واقعا چرا باید سهم مارو از تو قایم کنن.

سوال های مرتبط

مامان پندار مامان پندار قصد بارداری
بچه ها شما قضاوت کنید لطفا
من ماه دوم اقدامم بود و یه هفته هنوز مونده بود به سیکلم ولی چون دردای رحمی داشتم بی بی چک گرفته بودم بزنم و چون خونه مامانم اینا بودم خواهرم هم بود ولی من داشتم یواشکی میبردم ، خواهرم میفهمه ب روم میاره ک میخوای بی بی چک بزنی، ما که فرصت بکن بکن نداریم!
منم حرصم درومد ک اگر فهمیده هم بروی من اورده چون دید دارم یواشکی میبرم و نمیخوام بدونه ولی بازم بروم اورد
منم هول شدم و لو دادم اقدامم نتونستم اون لحظه بهانه بیارم
ولی انقدر بدم اومد و پشیمون شدم ک فهمیدن تو اقدامم بخصوص ک این ماه منفی هم شدم
به خواهرم هم گفتم گفت من فکر میکردم صمیمی هستیم و دلیل رفتارتو نمیفهمم .
بعد الان خودش این ماه باردار شد و پرسیدم میگه اولین ماه اقدامش هم بوده
پس اگر صمیمی بودیم چرا دید من حرص میخورم نگفت خودش هم میخواد اقدام کنه؟؟
و اینکه اد زمانیکه فهمید من دارم اقدام میکنم شروع کرده اقدام کردن !!!!
من دیگه یقین کردم یه ادم حسود و مزخرفیه که حتی اقدام خودش رو با حرف اسنکه فرصت بکن بکن ندارن منکر شده و اشاره ای هم نکرده بهش ...
واقعا الان ناراحتم و نمیتونم باهاش خوب باشم