۱۲ پاسخ

بنظرم برو خونه خودت ، به مادرشوهرت بگو روزها بیاد پیشت
شب هم تا صبح مامانت بمونه

مگه میشه سر در نیاره خود شمارو کی بزرگ کرده مگه

منم بچه اولم خودم تنها بزرگ کردم این یکیم همینطور من خونواده شوهرم اصن دوس ندارم دخالت کنن هرچی نیان بهتر و فقطم برای خوردن میانو میرن

با توجه به تموم تاپیکات من برداشتم اینه که شما همیشه از عصبانیت شوهرت میترسی خب چرا شوهرت باید عصبی بشه 😑اون الان پدر شده و شما زن زائو مادر نوزاد منطقی نیست بخواد عصبی بشه

والا من که هیچ کسو ندارم مجبورم مثل بچه اولم خودم کارامو بکنم مادرشوهرم خیلی پیر و داغونه یکی باید خودشو جمع کنه مادر و خواهر هم ندارم
15 سال پیش بچه اولم خودم کاراشو کردم با اینکه 20 سالم بود و بی تجربه بودم حالا هم خودم انجام میدم خدا بزرگه توکل کردم به خودش انشالله خودش همراهیم میکنه

بچه داری چیز خاصی نداره که بخوای بترسی
من هیچ تجربه ای نداشتم حتی برای پوشک عوض عوض کردن و شستن و حمام کردن فقط چندتا فیلم تو نت سرچ کردم دیدم ...
ولی همه رو خودم از اول انجام دادم
از کسی کمک نگرفتم چون میدونستم دیگران یه کمک میکنن ولی در عوض کلیم دخالت میکنن و آرامش خودمو همسرمو میگیرن

تا هر وقت ک راحتی
ادمای درستی هستن تا موقعی ک خودت احساس راحتی میکنی و برای اونا رسیدگی سنگین نیست مثلا ده روزی

منم مادرشوهرم عمم بود رفتم خونش تا 7 روز مامانم پیشم بود بعدش تا14 روزگی مادرشوهر و خواهرشوهرم کمکم کردن روز 14 رفتم خونه خودم

اگه خودت مشکلی نداری بمون همونجا تا بچه نافش بیوفته بعدش بیا خونه خودت مامانت بیاد پیشتون

بستگی داره به ارتباطتون
اگه باهم خوبین اونام راضین اونجا باشی که مشکلی نیست

ای وا به اونانگوسردرنمیاره یه بهونه دیگه بیار که بعدابهت نگن مامانت نمیتونه واین چیزا

نمیشه بری خونه خودتون مادرشوهرت بیاد خونه ی شما؟

سوال های مرتبط

مامان دخملا♥️🩷♥️ مامان دخملا♥️🩷♥️ ۲ ماهگی
احساس میکنم دارم افسردگی بعد زایمان میگیرم🥲🫠
اشتباه بود که بعد زایمان اومدم خونه ی مامانم موندم
دستشون درد نکنه حسابی خدایی بهم میرسن ولی خیلی حرکتاشون داره می‌ره رو مخم
از طرفی من آدمی نیستم که چندروز بتونم خونه ی مامانم بمونم عصبی میشم و بقیه رو از خودم میرنجونم
به شدت نیاز دارم برم خونمون و ریکاوری بشم
ولی کمرم و زیر شکمم درد می‌کنه و میترسم از پسش فعلا برنیام
زینب خانوم یهو خودشو میندازه روشون
یا همش می‌خوابه روشون میگه می‌خوام بوسشون کنم😓😮‍💨🤦😵‍💫
شیرازه ی زندگیم داره از هم باز میشه
زینب اخلاقش داره بد میشه و حرفای بد جدید یاد رفته
دوقلوها زردیشون برگشته و هنوز به وجودشون عادت نکردم
شوهرم هرروز می‌ره بیرون و برای ناهار میاد و تا بعد از ظهر می‌خوابه و میره نصف شب میاد
مامانم از کمردرد و زیاد شدن کارش و کثیف شدن خونش مینالع
ابجیم بنده ی خدا نمیدونه پسرش رو نگه داره یا یمن برسه یا دخترم رو نگه دارع
خسته شدم حسابیییییی
به نظرتون برگردم خونه بهتر نیست؟؟؟
فقط بگم بهم غذا برسونن
چون کمرم خیلی درد می‌کنه و بخیه هام میسوزه
از طرفی میترسم مادرشوهرم هرروز بیاد مثل سر دخترم خونم پلاس بشه اونجوری دیگه روانی میشم
به نظرتون چه کنم؟
تحمل کنم تا ۱۰ روزگی بعد برم خونم
یا برم خونم همه یه استراحت کنن بعد برگردم ؟؟؟