۴ پاسخ

همش درد و گرفتاری و بدبختی خوشی هاش ظاهری بود همش دلمون خون بود اگ می‌خندیدیم ظاهری و الکی بعدش دوباره غمگین میشدم

بابام با موتور برد دورم داد بعد ی سبد گرفت توش پیکنیک قابلمه روحی بود

من خالم قشنگ ترید خاطرات بچگیمو برام رقم زده اون موقع ها بابام کوچیک بودم فوت کرده بود من از اول نه پدری نه مادری مامان بابا بزرگ نداشتم خانواده پدرمم شهر دیگه بودن اصلا تو زندگی ما نبودن یه خاله داشتم فقط که نسبتا وضع شوهرش خوب بود و خودشم بچه نداره ماهم بچه بودبم بابل نداشتیم نه مسافرتی نه سوغاتی اما خالم همیشه میرف مشهد برامون عروسک میاورد سوغاتی میاورد تقریبا هروز میومد خونمون هروزم بهمون پول میداد میرفتیم سر کوچه با بچها بستنی و فالوده میخوردیم زمستونا هم باقالا منو بردی اون روزا طولانی شد ببخشید

وقتی که دستمو دادم برا عمل جراحی بین بچها همسایه با شیشه بریدن با نخ و سوزن خاستن بدوزن 🤣🤣🤣

سوال های مرتبط