از ۳۱ شهریور تاامروز ک بچم مریض بود همش نق میزد ک بغلم کن راه ببر بخوابم یا تو تاب میخواست بخوابه دیگ هیچ مدله نمیخوابید قبلا روزا روپا میخوابید شبا خودش میخوابید من فقط باید کنارش دراز میکشیدم شبا تا خوابش ببره امروز یه کم‌مطلب خوندم ک چجوری ترک بدم ک دیگ تاب نخواد یا سرپا نخواد بخوابه نوشته بود اولاش امکان داره کلی گریه کنه حتی نیم ساعت ولی مقاومت کن وعصبانی نشو تا خودش گریش تموم بشه غروب این کارو کردم ۱ساعت گریه کرد کلی منو زد ولی خودش بعدش خوابید ۳ساعت الان میخواست بخوابه باز شروع کرد به گریه ک من سرپا بشم یا تو تاب بذارمش اخرم باباش برش داشته میگه بچه گریه کنه ک عادت کنه خودش بخوابه گذاشتش تو تاب داره میخوابونه بهشم میگم اونی ک اذیت میشه منم نه تو ک عادت کرده تو تاب امروز ۶ونیم صبح تا۹ صبح تو تاب بوده و من داشتم تاب میدادم تا بخوابه درصورتی ک قبلا تو جاش میخوابید تا خود ساعت۱۱ صبح بیدار نمیشد هیچی دیگ رید تو برنامه هام اگه اون به الان بچه نگاه میکنه من به ۴ماه دیگ نگاه میکنم میدونم ک نمیتونم بغلش کنم راه ببرم تا بخوابه خودش باید یاد بگیره بخوابه یه هفته شاید گریه کنه ولی بعدش درست میشه

۶ پاسخ

عشقم مث اینکه واقعا رد دادی 31 شهریور ک هنوز نیومده😂

مهوا هم به ننو عادت داره فعلا تابش میدم تابخوابه
مام الان قشنگ یه دور همون شستیم گذاشتیم کنار داره دندون درمیاره وهیچی نمیخوره دیگه نمیدونم به مهوا برسم یا با ساز باباش برقصم
رد دادم قشنگ

عزیزم ایشالله بهتره بشه رو پاهام بده عمه من پسراشو تا 6 سالگی رو پاش میخوابیدن الان میدونع چه ظلمی ب خودش کرده

منم‌پسرمو از ننو گرفتم یک ماه هرشب گریه کرد شب اول ۳ساعت تمام .ولی ارزششو داشت خواب نداشتم اسیر بودم واسه تاب دادن
دقبقا پسر منم بعد مریضی وابستگیش هزار برابر شده بود به ننو

با همسرت صحبت کن بگو اینطوری بهتره یه مهمونی یا مسافرت با اصلا دور از خونه ک باشی تاب از کجا بیاری؟,فقط خوده شما اذیت میشی
ولی الان بگم اذیت می‌کنه ولی آخر عادت میکنه

دخترمنم فقط رو پامیخابه وقتایی ک خوابش میاد درازمیکشم میگم شاید کنارم خوابید ولی ن باید بزارم رو پام فقط صبح هاک بیدارمیشه خودش بازی میکنه میخابه
اینم بگم ک خودم تا۷سالگی رو پامیخابیدم

سوال های مرتبط

مامان دو قلوها🩷🩵 مامان دو قلوها🩷🩵 ۱۶ ماهگی
یه خاطره یادم اومد گفتم ب شما هم بگم
این خاطره مال اونوقتی ک بچه هام ۸ ،۹ ماهشون بود
یه بار صبح که یکی از قل ها زودتر بیدار شد ،من خیلی خسته بودم و به شوهرم گفتم تو یه امروز اینو نگه دار تا من یکم بخوابم دیشب هیچی نخوابیدم.گفت باشه
منم با خیال راحت تو اتاق پیش اون یکی قل خوابیدم
بعدش دیدم هی صدا گریه بچم میاد ولی صدا شوهرم نمیاد که ارومش کنه.هی گفتم شاید داره اروم باهاش حرف میزنه ک من بیدار نشم و منم چون خیالم راحت بود ک شوهرم پیششه نمیرفتم ببینم چه خبره.دیدم خیلی داره گریه میکنه و هی با مظلومیت میگه ماما ماما
دیگه اعصابم خورد شد و رفتم ببینم پسرم چشه.
حالا هرچی تو اتاقو نگاه کردم دیدم بچم نیست و شوهرمم نیست و فقط صدای گریه بچم میاد.یه لحظه دیدم بچم تو تاب هست .
وای اینقدر اعصابم خورد شد و دلم سوخت برا بچم که حد نداشت.اینقد گریه کرد منه خوش خیال فکر میکردم شوهرم پیششه و منم نرفتم پیشش
منم زنگ زدم به شوهرم و کلی بد و بیراه بهش گفتم که چرا بچه رو گذاشتی تو تاب و ول کردی رفتی.
اونم گفت اخه تو تاب خوابید منم کمربندشو بستم و اومدم سرکار
گفتم خو لامصب قبل اینکه بری میومدی بیدارم میکردی ک حواسم بهش باشه،یوقت از تاب نیفته و از تنهایی نترسه
گفت من چه میدونستم که بیدار میشه و گریه میکنه😐