۱۰ پاسخ

همینکه قبول داری مشکل از بچه نیست که همش رو‌مخته و از افسردگی خودته و دنبال درمان و دارو هستی یک هیچ‌ از خیلی از ما مادرا جلوتری.
خیلی از ماها بدون اینکه توان و کشش ذهنی داشته باشیم، بچه میاریم. اینطوری هم خودمونو عذاب میدیم همون اون بچه طفلک رو.

فک کنم منم قرص لازمم سرهرچیزی عصبی میشم و داد میزنم البته پسرم خیلییییی شیطونه یجا بند نمیشه ولی میترسم ب قرص عادت‌ کنم🥺

منم همینطورم 💔🫂
منتها که عصبی میشم فقط از موقعیت فرار میکنم که اسیبی نزنم
ولی کنترلش خیییلی سخته .
خیلی خستم ازین حجم مسئولیت که به چشم هیچکسم نمیاد‌.
و افسردگی بعد زایمان اگ درمان نشه تا اخر عمر باهامونه ❤️‍🩹
لعنت به باعث بانیای این افسردگیاااا
فقط دلم به حال بچها میسوزه

اره عزیزم منم خیلی عصبی بودم بخاطر بچه م قرص میخورم. و واقعا آروم شدم

منم ۷ ماه اول بعد از زایمانم افسردگی گرفته بودم ولی نمیخواستم بپذیرم و وقتی بچه الکی گریه میکرد دلم میخواست بالشت بردارم بذارم رو سرش خفش کنم .. چندین بارم جیغ میکشیدم.. واقعا دوران بد و افتضاحی بود
یعنی واقعا الان درک میکنم وقتی یکی افسرده اس و میگه دست خودم نیست یعنی چی .. چون قبلش فکر میکردم هرچقدرم ادم افسرده باشه بازم یسری چیزا دست خودشه اما اصلااااااا

چقدر میفهممت من دیگه بعد سه سال خودسر قطع مردم قرصارو

ای جان... چقد سخت. اگه روزی قزصتو‌نخوردی ب باباشون بسپار باهاش وقت بگذرونن زیاد ب پروپای تو‌نپیچه.
من میگرن دارم رفتیم مسافرت ناهارمون دیر شد میگرنمپشروع شد وعی بچه ن۳ میزد من باهاش دعوا میکردم. آخرش شوهرم گفت ی ذره با بچه راه بیا.
با شال سرمو‌بستم قرص خوردم‌خوابیدم غذا خورذم اصلا قربون صدقه‌ش میرفتم

چه قرصی میخوری من که کلا از همه این قضیه ها زدم😓😭

منم قرص میخورم واقعا خوبم خدا نکنه یادم‌بره بچه بقول تو انگار عمدا میخاد اذیتم کنه

اگه این افسردگی هست من سه ساله که دارم
تازه درکنار این سختی ها تلنگر های بقیه رو هم زیاد شنیدم هرکس شده بود واسه من دایه مهربان تر از مادر
در کنار باز اینها شوهرم هم بود با خیانتش با عصبانیت با خشمش و هزاران چیز دیگه منو به این نقطه رسوند چندین بار از وقتی دخترم به دنیا اومده خواستم خودکشی کنم هیچ امیدی نداشتم به زندگی اما می‌دونی چیه شوهرم مقصر صد در صد بود بعد به جای اینکه منو تو اون صحنه خودکشی ببینه بیاد دلداریم بده می گفت قرص بخوری چنان میزنمت بالا بیاری
با تیغ خواستم رگمو بزنم گفت حالم ازت بهم میخوره دیگه نمی‌خوام ببینمت
و هزاران هزاران حرف دیگه به من زده
همین شد که من دلم برای خودم سوخت انگار که هیچکس رو نداشته باشم و انگیزم واسه خودکشی بیشتر و بیشتر شد تا اینکه بغل کردن دخترم اون بوس کردناش منو وادار به زندگی کرد که اگر شوهرت نیست خب این هست این در کنارته بخاطر این باید باشی

سوال های مرتبط