#تجربه زایمان سزارین# پارت چهار
باز شب دوم رفتم بخش استراحت کنم برای روز سوم که اون شب هم من با بدبختی خوابیدم روز سوم شد بلاخره و من واقعا تحمل نداشتم صبح زود دکتر اومد معاینه نکرد دمش گرم گفت اگه تا شب زایمان نکنی من باید عملت کنم با هزار التماس که ترو خدا من امروز دیگه روز سومه دیگه تحمل ندارم زودتر تمام کن گفت من نهایت بتونم بعد ساعت ۵عملت کنم قبل اون نمیشه و من اجازه ندارم باید سه روزت تکمیل بشه ازش پرسیدم لاقل میشه با بی هوشی عمل کنین گفت باید با دکتر بیهوشی حرف بزنی با من نیست ولی سعی کن از ساعت ۱۲به بعد چیزی نخوری که برای بیهوشی مشکلی پیش نیاد و منم قبول کردم منو اومدن بردن باز بلوک زایمان و دوباره آمپول فشار یه ماما اومد معاینه کرد که اونم باز خیلیییییی درد گرفت که گفت می‌خوام دهانه رحمت رو تحریک کنم وااااایییی که تو دلم کلی فهش بهش دادم آخه یکی نبود بگه دهانه رحم من اگه میخواست باز بشه تو این دو روز با آمپول فشار باز میشد تو دیگه روز آخری چرا منو زنده کش می‌کنی و باز اکسیژن من افتاد ولی خدارشکر حال بچه خوب بود ولی روز آخر دیگه واقعا تحمل نداشتم و حتی توان جیغ زدن هم نداشتم فقط جمع میشدم تو خودم و بیصدا اشک میریختم

۳ پاسخ

عزیز دلم

الهی....خدا برات جبران کنه دردایی که کشیدی رو...گفتی بیصدا درد کشیدی خیلی دلم سوخت...

گلم بخاطر اینکه هفته ت پایین بود تا ۳ روز بهت مهلت طبیعی دادن؟؟؟ آخه زایمان نباید اینقدر طولانی بشه

سوال های مرتبط

مامان السای مامان السای روزهای ابتدایی تولد
#تجربه من ازایمان سزارین #پارت سه
خلاصه شب رو بردن توی بخش استراحت کنم و جون داشته باشم برای فردا ولی شب هم درد داشتم و به زور خوابیدم فردا صب دکتر اومد تو اتاقم همراهم که خواهرم بود رو بیرون کرد یه جوری معاینه کرد که از درد زیاد اکسیژنم افتاد (الهی خیر نبینی دکتر داد خواه😂)بهم دستگاه وصل کردن یه کم که حالم بهتر شد با برانکارد باز بردنم قسمت بلوک زایمان و باز بهم آمپول فشار زدن ولی روز دوم کلا اکسیژن وصل بود بهم و نمی‌تونستم از تخت بیام پایین ورزش کنم و هم اینکه روز دوم واقعا درد خیلی شدیدی داشتم ولی خب کلا من عادت ندارم موقع درد زیاد دادو‌ هوار راه بندازم و چون پریود میشدم خیلی درد داشتم آستانه تحمل دردم بالا بود روز دوم هم هی میومدن معاینه میکردم میگفتن هنوز همون یک سانته و من از درد می پیچیدم به خودم ولی خدایی ماما های من همه شون خیلییی مهربون بودن روز دوم هم با هزار درد و بدبختی تموم شد و من هی می‌پرسیدم من فردا تا چه ساعتی باید درد زایمان طبیعی رو بکشم اگه تا کی زایمان طبیعی نکنم میرم سزارین اونا هم گفتم با فردا شب یا پس فردا صب و منی که دیگه تحمل درد رو نداشتم و به خودم نفرین میکردم
مامان 💙🐣مـیـران🐣💙 مامان 💙🐣مـیـران🐣💙 ۵ ماهگی
تجربه زایمان پارت 1️⃣
از اونجا شروع کنم که من سرکلاژ بودم و دکتر بهم گفت 36 هفته و 5 روز بیا برات باز کنم و از همون روز هم قرص و شیافت قطع کن من دو سه روز قبلش یه دردای خفیف پریودی داشتم رفتم زایشگاه ان اس تی انجام دادم گفت بهتره زودتر سرکلاژت باز کنی اگر خدایی نکرده با سرکلاژ درد زایمان بیاد سراغت ممکنه باعث پارگی دهانه رحمت بشه(البته که من دوست نداشتم بچم اسفندی و نیمه دومی باشه و پیش خودم میگفتم میزارم آخر اسفند سرکلاژم باز میکنم که شانس فروردینی شدنش بیشتر باشه ولی خب نشد😅) خلاصه من 36 هفته و 4 روز نوبت دکتر گرفتم و با کلی استرس رفتم برا باز کردن سرکلاژ و اینکه من تو چندتا سونوهای آخر همیشه بهم میگفت سر بچه دقیقا رو دهانه رحمه و نمیشد شکمی طول سرویکس چک بشه شوهرمم میگفت به دکتر بگو وقتی سرکلاژت باز کرد مواظب باشه بچه نیفته تو دستش😂تا این حد فکر میکردیم زود زایمان کنم خلاصه سرکلاژم باز کردم یکم درد و خونریزی داشتم ولی قابل تحمل بود یکم و دکتر معاینه هم کرد گفت یک سانت دهانه رحمت باز هست اما بچه نیومده تو لگن هنوز باید شروع به فعالیت و پیاده روی و رابطه کنی تا وقت زایمانت برسه
مامان بردیا مامان بردیا ۱۵ ماهگی
پارت ،2دیگه هیچی معاینه کرد گفت یک سانت باز شده من درد نداشتم دیگه تا وقتی کارامو انجام داد کاغذ بازی اینا شد همون 2دیگه باز معاینه کرد گفت بریم زایشگاه باهمون یک سانت دیگه مادرم رفت تو استراحت گاه منم باماماخودم رفتم تو زایشگاه شانس خودم مامام همون شب شیفت بیمارستان بود دیگه هیچی رفتیم تو زایشگاه من رفتم تو اتاق مامامم رفت گفت تا 4 سانت باز بشه میام رفت بیرون اتاق ولی همونجا بود دیگه یه ماما دیگی اومد سرمو وصل کرد قلب بچه رو ازاون چیزا گذاشت که همجوری بزنه دیگه رفت من همجوری که دراز کشیده بودم هی درد داشتم کم دیگه تا ساعت 3ونیم بعد اومد دوباره معاینه کرد گفت شدی 3 سانت گفت رحمت خیلی خوبه نرم عالی دیگه رفت شد ساعت 4,20دقیقه اومد یه سرم زد گفت توش داروی آمپول فشار چون کیسه آب پاره باید زودتر زایمان کنی دیگه دیگه رفت من موندم با آمپول فشاردیگه کم کم هی درد می‌آمد فقط شکم سفت میشد کمرم درد میکرد تو کشام اینا فشار می‌آمد دیگه مامام اومد معاینه کرد گفت شدی 4 سانت دیگه بود نرفت دیگه منم هی دردا زیاد میشد تا ساعت 6
مامان هانا خانم مامان هانا خانم ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان ۱
هفته ۳۸ و ۵ روز رفتم برای معاینه دکتر گفت اصلا سر بچه تو لگن نیومده و هنوز بالاس منم با کلی استرس ورزش و پیاده روی رو زیاد تر کردم
دو شب بعدش یه شیاف گل مغربی گذاشتم خوابیدم نصف شب یه سر رفتم دستشویی اومدم دیدم یکم دلم درد می‌کنه، ساعت شیش صبح دوباره پاشدم برم دستشویی دیدم یکم شلوارم خیس شد تو دسوییی همینجور آب ازم اومد پایین و لکه خون اومد
رفتم حموم آماده شدم رفتم سمت بیمارستان
منو بستری کردن دکتر ساعت هشت اومد بالا سرم معاینه کرد گفت یک سانت بازی ولی انقباضات خیلی خوب داره پیش می‌ره همینجور فعلا ادامه می‌دیم
گذشت تا ساعت ۱۲ دیدم دل دردام داره بیشتر میشه ولی قابل تحمل بود دکتر گفت یکم دیگ میام معاینه کنم ببینم چقدر باز شدی یک ساعت گذشت دیدم خبری از دکتر نشد، ماما اومد معاینه کنه گفتن دکتر گفته خودم میام گفت مادر دکتر فوت شده ول کرد رفت ، اونجا بود که استرس به دردممم اضافه شد ، ساعت دو بود ک باز معاینه کردن گفت ۴ سانت باز شدی نگران نباش دکتر انکال میاد بالا سرت
منم دردام داشت بیشتر و بیشتر میشد
زنک به دکتر انکال زدن گفت براش آمپول فشار بزنید که زودتر انجام بشه
از یه جایی به بعد دیگ نفهمیدم کجام و چیکار میکنم فقط خواهش و التماس که مسکن بزنید من آروم بشم
ماما معاینه کرد گفت هشت سانت باز شدی خیلی خوبه یکم دیگ تحمل کنی بچه به دنیا میاد
زنک به دکتر زدن دکتر گفت باید بیام معاینه کنم
اومد معاینه کرد گفت موقعیت حنین بده باید فوری ببرین اتاق عمل اورژانسی سزارین بشه
اونجا بود که کلی گریه کردم و گفتم من این همه درد کشیدم که الان سزارین بشم
اینقدر جیغ زدم که نفهمیدم چ جوری تا اتاق عمل منو بردن
آمپول بی حسی رو زدن به کمرم دیک اونجا بود که هیچ دردی نفهمیدم
مامان آوین مامان آوین ۱۲ ماهگی
تجربه من از زایمان
من قبل اینکه زایمان کنم خیلی دوس داشتم طبیعی زایمان کنم سونو ۳۲ هفته رفتم گفت بچه سفالیکه دیگه سونو نرفتم مامای خصوصی گرفتم بهم ورزش داد و گفت پیاده روی کنم و اینکه دیگه لازم نیست برم پیش دکتر خودش منو معاینه کرد یه بار گفت لگنت خوبه بار دوم گفت بد نیس که کاش میرفتم دکتر هم معاینه می‌کرد سونو هم کاش ۳۷ هفته میرفتم من ورزش ها رو بعضی روزا انجام می‌دادم دیگه وقتی همه کارام رو انجام دادم روز بعد با ورزش و پله نوردی کیسه آبم باز شد رفتم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن ۱ سانت بازه که مامای خودم آخرین بار گفته بود ۳ سانت بازه زنگ زدم بهش گفتم اونم با پرستارا صحبت کرد قرار شد ۴سانت که باز شد بیاد خلاصه منو بردن لیبر یه ماما اومد منو معاینه کرد هنوز درد نداشتم گفت اگه تا ساعت۱۲ دردات شروع نشن آمپول فشار میزنن دیگه ورزش بهم داد انجام دادم ساعت ۱۰ یا ۱۱ بود آمپول فشار زدن ساعت ۱۲ بود معاینه کردن ۴ سانت باز شده بودم زنگ زدن ماما اومد منم چون آمپول فشار زده بودن دردام شروع شده بود خیلی شدید بودن جوری که نم میتونستم بشینم نه ورزش کنم خلاصه ماما اومد معاینه کرد که من تازه اونجا فهمیدم معاینه چیه😑با هر سختی بود معاینه شدم چند بار ورزش هم خیلی سخت بود انجام دادنش که اونجا پشیمون شدم از انتخاب طبیعی کاش رفته بودم سزارین خیلی بهم گفته بودن نرو طبیعی پشیمون میشی گوش نکردم خلاصه بعد کلی درد کشیدن و معاینه شدن فول شدم که آخر معاینه کردن من چون بچه بجای سرش صورتش تو کانال بود دکتر کشیک اومد منو اورژانسی سزارین کرد اینطور من هم درد طبیعی کشیدم هم سزارین شدم ولی اگه برمیگشتم عقب اصلا زیر بار زایمان طبیعی نمی‌رفتم خیلی سخته
مامان دونات کوچولو مامان دونات کوچولو ۱۲ ماهگی
زایمان طبیعی پارت 3
ساعت نه نیم معاینه شدم کیسه آبم پاره شد پرسیدم چند سانتم گفت چهار سانتی برو تو حیاط بیمارستان راه برو ساعت یک نیم بیا رفتم باز راه رفتم هی موقع دردا خودمو یک جایی نگه میداشتم درد تموم میشد باز راه میرفتم دوباره ساعت یک رفتم داخل معاینه کرد گفت تعغیر نکردی برو باز راه برو دوساعت دیگه بیا باز رفتم راه میرفتم یکم مینشتم رو صندلی دوباره بعد دوساعت رفتم داخل معاینه شدم همون اوضاع قبلی بود تا ساعت پنج صبح همینطور از درد ناله میکردم دیگه رفتم داخل معاینه کرد همون چهار سانت بودم دیگه گفت لباستو عوض کن اومد نمونه خون و ادرار گرفت و آنژوکت وصل کردم رفتم اتاق زایمان معاینه شدم معاینه لگنی گفت لگنت یکم برآمدگی دارع ولی بچت زیاد بزرگ نیست و مشکلی پیش نمیاد البته که من چند روز پیش معاینه لگنی شده بودم پیش دکترم و معاینه تحریکیم شدم که دکتر من همین حرف رو زده بود اون موقع دوسانت بودم اومدن سوزن فشار زدن بعد دوباره معاینه شدم ماما گفت که شیش سانتی خوب دهانه رحم دارع باز میشه و سرم بستش و رفت (ولی به نظرم به این دلیل بست که من تو شیفت اون زایمان نکنم چون شیفت داشت عوض میشد )
مامان ِالوین مامان ِالوین ۱ ماهگی
یکم معاینه باز فشار گفتن دیگه تموم شد باز رفتن من موندم رو تخت یکم گذشت باز یه پرستار دیگه اومد منو ببره تا خواستم پا شم باز خون ازم جاری شد دیگه واقعا فک کردم من امروز میمیرم باز رفتم دنبال ماما اومد باز شروع کردن ماساژ رحمی و معاینه با دست خشک 😭دیگه التماس میکردم ولم کنین من چیزیم نیس رفتن پرستار گفت پاشو یه ذره خون اومد یه دکتر اومد بالا سرم گفت ببرینش همراه هاش ببینن بعد بره بخش رفتم اومدن منو بچه رو دیدن یهو پرستار اومد که باز باید ببرمت معاینه شی و من واقعا مرگ و جلو جشام دیدم باز اون اتاق سرد ترسناک من و اون تخت مرگ خوابوندنم معاینه کردن گفتن نه دیگه خونریزیت کم شده برو لباس عوض کن برو بخش واقعا یه خوشحالی زیادی بهم دست داد که نمیتونم توصیفش کنم رفتم مامانم کمکم کرد پد گذاشتم لباس پوشیدم داشتیم میرفتیم که دکتر نوزادان تو راهرو بجرو دید گفت این بچه باید بستری شه زردی داره تا کمر🥲من بعد اون همه درد دلم ریخت خدایا واس جی هر چی بلاس سر من میاد اینم بگم دلیل اپن همه طول کشیدن زایمانم این بود که بند ناف دو دور سفت گردن بچه بود و نمیزاشت بچه بیاد پایین واس همینم ضربان قلبش هی افت میکرد خدا بچمو بهم دوباره بخشید من رفتم بخش بستری شدم بچرم بردم پیشم یکی دو ساعت موند اومدن که باید ببریم تو دستگاه بخش نوزادان برداشتن بردنش من موندم تنها بدون اون نینی که هر روز تو بغلم تصورش میکردم نزدیک بود گریع کنم
مامان ماهلین💞 مامان ماهلین💞 ۱۵ ماهگی
سلام خانما شبتون
تجربه زایمانمو بهتون بگم
۴۰هفته بودم رفتم پیش ماما گفت هنوز دهانه رحم باز نشده
چون من از ماه اول آمپول انوکسا میزدم انگار دهانه رحم بسته شده بود
ماما که معاینه کرده یکسانت باز کرد
گفت برو دو روز دیگه بیا ولی حسابی پله برو
منم همش در حال پله و پیاده روی بودم
دو روز بعد که رفتم بعد این همه پیاده روی گفت تازه دو سانته
ماما گفت برو فردا ساعت ۴بعدازظهر بیا که دیگه بستری بشی
منم اومدم خونه قرار بود فردا برم بیمارستان که ساعت ۱۲شب خیلی کم دردام شروع شد
بعداز چند ساعت فاصله دردام کمتر شد
خلاصه دیگه هر یکربع درد داشتم به ماما که پیام دادم گفت تا جایی که میتونی تحمل کن نرو بیمارستان که اذیت میشی
دیگه ساعت ۷صبح هر کاری کردم نتونستم تحمل کنم رفتم بیمارستان معاینه که کرد گفت ۵سانت باز شده سریع بستری شدمو کارامو انجام دادن رفتم داخل اتاق که ماما رسید کلی حرکات ورزشی انجام دادیم
دیگه دردام قابل تحمل نبود اومدن واسم آمپول بی حسی زدن خیلی خوب بود دیگه متوجه درد نمی‌شدم فقط حرف ماما رو گوش میدادم که چی میگه وگرنه چیزی حس نمی‌کردم
هر جا که می‌گفت زور بزن منم تمام تلاشمو میکردم تا اینکه دختر خوشگلم دنیا اومد
من همچنان بی حس بودم کلا سه تا بخیه داخلی خوردم چهار تا بیرون
از بی حسی فقط بعد زایمان کلی خارش داشتم با یک آمپول خوب شد
در کل زایمانم راحت بود خداروشکر
مامان آوا .کوروش ♥️ مامان آوا .کوروش ♥️ ۱۲ ماهگی
تجربه زایمانم که درد طبیعی کشیدم و در اخر سزارین شدم
سلام من ۳۴هفته بودم شب رفتیم بیرون و من با دختر خاله هام بلند شدم رقصیدم بعد شب خیلی سرد بود لباس گرم هم تنم نکردم و تا ساعت ۳صبح بیرون بودیم و من همون شب داستانم شروع شد شب که میخواستیم برگردیم من از درد واژن نمیتونستم توی ماشین بشینم از اون شب هی درد داشتم و نمیتونستم راه برم کل ۳۴ هفته هر شب از درد به خودم پیچیدم هی میرفتم بیمارستان میگفتن انقباض نیست درد داری عزیزم باید تحمل کنی بعد چند روز من حس کردم یک دفع شورتم خیس شد بعد دیگه اون روز پیام دادم به دکترم گفت گفت بیا پیش من ۳۴هفته ۵روز داشتم رفتم پیش دکتر دکترم گفت زود برو بیمارستان شاید کیسه ابت باشه رفتم بیمارستان گفتن کیسه ابت نیست همه چی اوکی بود تا اینکه فشارم رو گرفت گفت ۱۵روی ۹هستش باید بستری بشی چون یک زایمان توی ۳۶هفته داشتم بخاطر فشار بالا پسر اول زود دنیا اومد بعد منو بستری کردن اون شب تا ۳۵هفته ۳روز شدم میخواستن مرخصی کنن که اومدن دوباره فشارم رو چک کنن که مرخصمم کنن بعد یک دفعه دکتر گفت فشارت خیلی رفته بالا سریع برو زایشگاه رفتم توی زایشگاه تا شب بودم بهم هی قرص دادن خوردم ساعت ۴بود یکی از ماما ها اومد منو نگاه کرد گفت چهار سانت شدی زود به ماما همراهت بگو بیاد من به ماما همراهم زنگ زدم اومد و هی میومدن منو چک میکردن وای چه دردی داشت تا ساعت ۱۱ماما همراه گفت بیاین چک کنین بعد دوباره که چک کردن دیدین دهانه رحمم همون چهار سانته با همون دردی که هی میگرفت ول میکرد دیگه دکتر اومد گفت باز نمیشه دهانه رحمش چهار سانت بیشتر باز نشده برای بچه خطرناکه ببرینش سزارین بچه اولشم باید سزارین میشده و اون شب منو سزارین کردن