۱۳ پاسخ

منم حالم خوب نیست

دستات رو بذار رو زانوهات بلندشو از افراد استرسی فاصله بگیر احساساتت رو بنویس هروقت این حالت بهت دست داد به پنج تا شی تو اطرافت فکر کن لمسشون کن به رنگ وسایزشون فکر کن وبه خودن بگو الآن این حالتم برطرف میشه

گوشیم وقتی زنگ میخورد عصیبی میشدم دلم نمیخواست هییچکس بهم زنگ بزنه،میگفتم اگر بفکر من هستن بیان دوساعت بچمو نگه دارن من بخوابم،من حالم بده...تلفن هیچکسو نمیخوام... بیان کمکم کنن

من تو بارداری داروی اعصاب میخوردم بعد بارداری جون شیر میدم نخوردم قلیون محلی دارم میکشم😂💔

پنیک کلا همینه فقط باید حواستو پرت کنی

درخواست دوستی دادم، قبول کن که راهنماییت کنم، منم مثل شمام

من فقط دلم میخواد گریه کنم نمیخوام تز خونه برم بیرون اعصابم بهم میریزه همش میگم وقتی شوهرم منو نمیخواد چرا موندی بچه هاشو بزرک کنی بزار برو باز دلم راضی نمیشه بچه هامو ول کنم. شوهرم همش میگ هیچ حسی بهت ندارم

بعد از ۴۰ روز درست میشی
ریشه زعفران دم کن بخور
بستنی سنتی هم بخور
گلاب بریز تو آب بخور

به خودت تلقین بد نکن

هنوز باهامه

منم گرفتم به نظر
حالم از همه بهم میخوره
دلم می‌خواد کلا تنها باشم
دوس ندارم با کسی حرف بزنم

منم گرفتم

برو دکتر اعصاب حتما . منم دارم میگیرم... دلم نمیخواد با هیچکی حتی حرف بزنم.حتی دلم نمیخواد برم خونه خودمون .اومدم خونه بابام

🥺🥺بمیرم

سوال های مرتبط

مامان امیر حسینم 🤎👶 مامان امیر حسینم 🤎👶 ۱ ماهگی
خانوما میشه منو راهنمایی کنید
من سه هفته پیش رفتم عروسی از چند روز قبلش قلبم تیر میکشید میگفتم خوب نشدم میرم دکتر قلب
همون روز که عروسی می‌رفتیم هعی به خودم تلقین میکردم که بیشتر درد میکنه و میرد به پشتم همون جا تو تالار هعی تو دلم میگفتم نکنه قلبم درد می‌کنه سکته کنم هعی استرس کشیدم
یهویی رو صندلی حالت داغ کردن بهم دست داد حالت غش کردن اصلا حالم داشت بد میشد حس میکردم تپش قلب هم دارم
دیگه نتونستم بشینم رفتم تو ماشین نشستم از همونجا رفتم بیمارستان نوار قلب و آزمایش گفتن هیچی نیست فرداش رفتم اکو و نوار قلب پیش دکتر قلب رفتم گفت هیچیت نیست
یکبار هم بعد اون باز تو عروسی هعی میترسیدم اون حالت بهم دست بده که دست داد بازم گر گرفتگی و تپش قلب و بدحالی
بعد اون دو هفته خوب بودم گفتم خداروشکر دیگه خوبم
الان با مامانم رفتم پیاده‌روی بعدش گفتم بریم خونه آبجی سر بزنیم بهش حالم هم میرون بود استرس نداشتم
جلو درشون یهویی حالم باز اونجوری شد دیگه چیزی نگفتم نیم ساعت و تحمل کردم گفتم میگم ناراحت میشن تحمل میکنم دیگه دیدم نمیشه گفتم مامان باز حالم بد شد مثل اون موقع بریم خونه 😭😭😭😭😭😭😭
بمیرم براش خیلی اذیتش میکنم . برگشتیم خونه فشارمو هم گرفتم ۱۱و ۱۲ بود
الان حالم بهتر شد
این چ حالیه که بهم دست میده
اینجوری شدنی می‌خوام بمیرم 😭😭😭😭😭 این حال بهم دست دادنی هیجا نمیتونم بمونم میگم فرار کنم حس تهوع بهم دست میده
مامان قمر♥️🎀 مامان قمر♥️🎀 ۱ ماهگی
میخوام تجربه زایمان طبیعی بزارم

#زایمان طبیعی
خونه اقام بودم که حوالی ساعت ۶ عصر یهو زیر شکمم محکم منقبض شد ول کرد یهو حسزکردم یکم اب بین رونام داره میاد اونم داغ نکا کردم لباسمو خیس خیس شد بود خلاصه به مامانم گفتم و حتی از بس استرس داشتم ساک خودمو نبردم فقط مال نینی و حتی نوار بهداشتی هم نزدم 😂 حتما اگه کیسه ابتون پاره شد نوار بهداشتی بزارین خلااصه رفتم بیمارستانکرمی که فقط معاینه بشم ایا نشتی یا پارگی دارم معاینه کردنو اینا گفت که باید بستری شی کیست پاره شد با هزارتا مشکل ودعوا خودمو ازکرمی کشیدم بیرون رفتم طالقانی تا کارمو کردم اینا بستری شدم ساعت ۱۰ مامای شیفت گفت که ساعت ۶ صبح امپول فشار میزنیمت تو برو بخواب دیگه بخاطر اینکه هی معاینه میکردن ۳ سانت باز شدم تنها فقط خودم تو اتاق بودم تجربه وحشتناکی بود گوشیمم خاموش بود کلا اونگا هم انتین نداشت خلاصه من کم کم دردام داشت شروع میشد ساعت ۳ انقباض میگرفتول میکرد تا ۵ اینا معاینه شدم گفت فقط ۴ سانتی ولی همین چهار سانت دهنمو سرویس کرد
مامان شاهان مامان شاهان ۱۶ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۵.
بعدش منه بدبخت نمیدونستم رفتم سرویس نوار بهداشتی گذاشتم و برای اثرانگشت بهم گفتن باید بری اثرانگشت بزنی من تا یک ساعت کامل روی ویلچر نشسته بودم یعنی مردم بعدش منو بردن اینور اونور. هرکاری کردم شیر نداشتم بچمم هیچی نمی‌خورد. ب منم هیچی نمیدادن فقط یکم چای دادن.
برام هیچی نخریدن ساعت دوازده زایمان کردم تا هشت شب من هیچی نخورده بودم.بعدش دیدم برام هیچی نمیخرن گفتم یک کیک بخرین من بخورم یک کیک خریدن یک نصفشو خوردم بعدش مرخص شدم اومدم خونه پسرم هیچی نمی‌خورد سینه هامم نوکشون خیلی درد میکردن بعدش. دیگ غذا خوردم و کله شب رو بیدار بودم این بلند میشد گریه میکرد.منم نشسته بودم.
ای خدا.
بعدش صبح شد یکم غذا خوردم بازم شیر نداشتم هیچی نداشتم اینم اصلا سینمو نمی‌گرفت.شب شد گفتم پوشکشو عوض کنین. من نمیتونم دیدیم مدفوعش خیلی خشکه انگار خشک شده. دوباره شب شد من بیدار بودم تنها. اینم هیچی نخورده بود. دوباره صبح شد خواهرم اومد بهش گفتم من چیکار کنم. گفت این بچست بچه همینه دیگ چیکار کنیم شیرت میاد گفتم من پرسیدم آخه تجربه ندارم گفتم شما میدونین. اسم چندتا دارو رو گرفتن. مامانم گفت بعد ظهر میگیرم منم زنگ زدم شوهرم بهش گفتم بگیر. گفتم تا بعد ظهر تو بری دیر میشه. این گشنشه. بچه. بعدش خواهرم گفت خوبی نیومده. صورتمو رو ب پسرم کردم و گریه کردم بهش سینمو دادم نمی‌گرفت.
بعدش دیگ صورتمو پوشوندم گریه کردم.