خانوما میشه منو راهنمایی کنید
من سه هفته پیش رفتم عروسی از چند روز قبلش قلبم تیر میکشید میگفتم خوب نشدم میرم دکتر قلب
همون روز که عروسی می‌رفتیم هعی به خودم تلقین میکردم که بیشتر درد میکنه و میرد به پشتم همون جا تو تالار هعی تو دلم میگفتم نکنه قلبم درد می‌کنه سکته کنم هعی استرس کشیدم
یهویی رو صندلی حالت داغ کردن بهم دست داد حالت غش کردن اصلا حالم داشت بد میشد حس میکردم تپش قلب هم دارم
دیگه نتونستم بشینم رفتم تو ماشین نشستم از همونجا رفتم بیمارستان نوار قلب و آزمایش گفتن هیچی نیست فرداش رفتم اکو و نوار قلب پیش دکتر قلب رفتم گفت هیچیت نیست
یکبار هم بعد اون باز تو عروسی هعی میترسیدم اون حالت بهم دست بده که دست داد بازم گر گرفتگی و تپش قلب و بدحالی
بعد اون دو هفته خوب بودم گفتم خداروشکر دیگه خوبم
الان با مامانم رفتم پیاده‌روی بعدش گفتم بریم خونه آبجی سر بزنیم بهش حالم هم میرون بود استرس نداشتم
جلو درشون یهویی حالم باز اونجوری شد دیگه چیزی نگفتم نیم ساعت و تحمل کردم گفتم میگم ناراحت میشن تحمل میکنم دیگه دیدم نمیشه گفتم مامان باز حالم بد شد مثل اون موقع بریم خونه 😭😭😭😭😭😭😭
بمیرم براش خیلی اذیتش میکنم . برگشتیم خونه فشارمو هم گرفتم ۱۱و ۱۲ بود
الان حالم بهتر شد
این چ حالیه که بهم دست میده
اینجوری شدنی می‌خوام بمیرم 😭😭😭😭😭 این حال بهم دست دادنی هیجا نمیتونم بمونم میگم فرار کنم حس تهوع بهم دست میده

۱۷ پاسخ

عزیزم نگران نباش دقیقا مثل منی
من بچم ۲ماهشه خیلی خیلی داغونم
ولی رفتم پیش مشاور گفت دارو استفاده نکن
خودت حالتو خوب کن همه اینا گذراهستش بهم گفت مطمئن باش خوب میشی بخاطر این هورمونهامونه که خیلی رفته بوده بالا یهو زایمان که کردیم افت کرده

آزمایش بده شاید کم خونی
دختر عمم همینجور بود از کمخونیش بود

حتما دکتر برو یه تایم کوتاهی دارو مصرف میکنی و اوکی میشی بدش باید تحت نظر دکتر روانپزشک باشی گلم

دقیقا این حالتا رو همسرمم داره عزیزم خیلی سخته😢

تاپیکاتو خوندم چقد شرایطت مث منه.
منم بارداریم کلا استرس داشتم دو ماه اخر فشار خون گرفتم سر اون خیلی استرس میگیرفتم .
۵ روز بعد زایمانم فشارم باز رفت بالا ک دارن هنوز قرص فشار میخورم
همش ترس اینو دارم ک فشارم نرمال نشه تا اخر قرصی بشم.
در طول روز یهو قفسه سینم داغ میشه و تپش قلب میگیرم و تنگی نفس ..هممشم از استرساییه ک داشتم ..انگار بدنم دیگه ناخوداگاه میره رو حالت استرس

شاید قند داری بالا پایین میشه چک کن حتمااا

فک میکنم حمله پانیک بهش میگن
تو گوگل در موردش بخون

خوش به حالت من که خونه خودمم مامانم هم خونه خودش گفت فردا میام خونه اتون تازه شوهرم هم رفته بیرون با علیرضا من و بچه تنهاییم با کلی فکر و ذکر تازه دوباره انگار بدن درد و بیجونی داره میاد سراغم

من پارسال اینجوری بودم پرانول۱۰ می‌خوردم

طول می‌کشه دیگه کاریه که شده با این بچه اوردنمون

دمنوش ارام بخش بخور
شاید از اعصابته،
ببین من یه مدت یه چیزی مثل بغض تو گلوم بود
بعد ها فهمیدم بخاطر اعصاب بوده ، زده بود گلوم،
یکی میزنه به دستش ،
یا هرجای دیگه بدنش,
استرسی نگرانی فکر وخیال بی پولی این چیزا نکشیدی؟

نمی‌دونم منم تنهام تو خونه یهو گریم میاد و بدن درد و گلو درد میشم

تشنج نیست؟

باید بری دکتر اعصاب

یه موقع مشکل تنفس نداری فشار به قلبت میاره شاید

شاید از اعصابته اگه میگن همه‌چیت اوکیه

خدا من دیگه نمی‌کشم اصلاااااا
بکش منو راحت کن پس از ترسم نمیتونم برم خونه خودم این ۴۰ روز و خونه مامانم هستم میترسم برم و این حال تو خونه بهم دست بده با دوتا بچه کوچیک چ خاکی به سرم بریزم

سوال های مرتبط

مامان آیلین مامان آیلین ۸ ماهگی
پارت 4
بعد یع پرستار اومد گفت برات دارم آمپول فشار میزنم اصلا دست ب این سرم نزنی بگی زود تموم شه چون خیلی خطر ناکه گفتم ن بعد یع ماما اومد معاینه کرد 🥲1سانت بودم این یع سانت هم من تو همون مریضیم باز شده بودم
بعد من هعی این سرم میزدن برام منم حالم بد میشد حس زور داشتم درد می‌گرفت ول میکرد منم همش چشمم ب ساعت بود هیچ کس هم نبود ک من اونو ببینم ناله کنم همه درد و ناله هامو حبص کرده بودم 🥲 بعد من خیلی دست شویی داشتم هرکه می اومد میگفتم برم دست شویی میگفتن بزار فلانی بیاد پذیرشت کنه بعد منم دیگه داشتم میترکیدم یع ماما اومد گفت پاهاتو باز کن شل بگیر منم گفتم میشه اول برم دست شویی خیلی دستشویم میاد گفت بزار معاینت کنم بعد منم گفتم خیلی شدیدع معاینه کنی دست شویی میکنم ب خودم گفت عب ندارع منم گفتم نمیتونم من الان حالم خوبه دست شویی کنم خودم خجالت میکشم داد زد سرم میگم پاهاتو باز کن ب زور معاینم کرد منم در جا حالم بد شد و حس قش انگار تا تو شکمم دست کرد اینقدر دستشویی داشتم و حالم بد شد منم چنان بقض کردم اینقدر گریه کردم رفتم دست شویی همش گریه اومدم رو تخت گریه میکردم دوس داشتم همون لحضع بمیرم اینجوری داد زد سرم 🥲
مامان محمد و سبحان مامان محمد و سبحان ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۲

من همچنان ورزش ها رو انجام میدادم نیم ساعت صبح ورزش میکردم نیم ساعت بعداز ظهر و یکساعت هم پیاده روی که عصرا میرفتم یاهم شبا
اما فایده نداشت مثل اینکه پسر من جا خوش کرده بود
هر هفته هم نوار قلب میگرفتم که خوب بود
تا اینکه ۳۸هفته و ۵روز بودم رفته بودم برا نوار قلب ماما برام وصل کرد و خودش رفت (ماماهه یه دختر خوشگل و جوون و مهربون بود) وقتی اومد گفت اوووه دختر این چه نوار قلبیه با این نوار قلب که من باید بستریت کنم
گفتم مگه چشه گفت اصلا حرکت نداره و اینکه یه اصطلاحی گفت که من الان یادم نمیاد چی بود
خلاصه سریع زنگ زد به دکتر و جریان رو گفت و عکس نوار قلبم هم براش فرستاد تو همون حین هم ازم دوباره نوار قلب گرفت گفت دست بکش رو شکمت تا بیدار بشه حرکتاش بیشتر بشه نوارت خوب بشه که با اینکار نوار بهتر شد اما دکتر گفته بود اگه میخواد تا بستریش کنیم با آمپول فشار زایمان کنه گفتم نه میخوام خودم دردام شروع بشه دیگه برگشتم خونه اینم گذشت تا رسیدم به ۳۹هفته و ۴روز ماماهمراهم پیامم داد که از امروز دیگه هر سه روز یکبار برو نوار قلب بگیر و بگو برات معاینه تحریکی هم انجام بدن که خیلی کمک کننده است گفتم باشه فرداش رفتم زایشگاه گفتم ۳۹هفته و ۵روز و هنوز دردام شروع نشده گفتم که درد دارم اما منظم نیست بدون اینکه بهش بگم برام معاینه تحریکی انجام بده خودش برام انجام داد ولی شدتش بیشتر بود و دستکش ماماهه خونی شد بهم گفت ۲سانت و نیم بازی و سر بچه هم اومده تو لگن اما دهانه رحمت ضخیمه بهش گفتم چی باعث میشه نرم بشه گفت شیاف گل مغربی گفتم که ماماهمراهم برام ممنوع کرده گفته اصلا نذار شاید بچه مدفوع کنه
مامان رادمهر مامان رادمهر ۸ ماهگی
قسمت سوم
تو راه نزدیک خونه دردهام شروع شد دیگه رسیدم خونه سریع رفتم دوش گرفتم
دردهام خیلی شدید شده بود به فاصله ۵دقیقه
تا 12شب تحمل کردم
12دیگه مامانم گفت پاشو بریم بیمارستان دردهات منظمه و تایمش
گفتم نه آخه ماما بهم گفت تا زیر ۵دقیقه نیومده نیا الکی بیمارستان خودت اذیت میشی تو خونه تحمل کن دیگه مامانم اصرار کرد یوقت خطرناکه زنگ بزن بپرس زنگزدم به ماما گفتم من دردهام هر۵دقیقه میگیره شدید گفت برو حمام اگه دردت افتاد کاذبه زمان هم بگیر اگه هر ۵دقیقه یکبار ۳۰ثانیه درد داشتی واگه بعداز دوش دردت نیفتاد پاشو بیا یعنی نزدیک زایمان هستی
خودش هم همون شب شیفت بود بیمارستانی که من میخواستم برم
رفتم حمام مامانم تایم گرفت دیگه شده بودم هر ۴دقیقه یکبار
سریع کارهامو کردم رفتیم بیمارستان دکتر شیفت اورژانس معاینه کرد گفت ۳سانتی گفتم من خیلی درد دارم من عصر ۳بودم با این درد منظم مگه میشه همون ۳باشم
دیگه فرستاد آن اس تی انقباض ثبت شد منو بستری کردن
رفتم بخش مامام همونجا بود
بهم گفت چرا انقدر زود اومدی بهت گفتم تو خونه تحمل کن
گفتم بخدا دردم زیاده گفت پایین گفتن ۳سانتی
گفتم خودتون بیاین یه معاینه کنین
گفت باشه برو میام
رفتم تو اتاق تا نوار قلب رو وصل کردن اومد مامام معاینه کرد گفت عه چرا اینطوری گفتن پس پایین دهانه رحمت ۴ونیم نزدیک ۵سانت خیلی خوب باز شده
مامان 👼اقا مَهدی🩵 مامان 👼اقا مَهدی🩵 ۶ ماهگی
تجربه زایمان
پارت دو
چرخیدنم تو خونه بیدار شد بهم گفت بریم بیمارستان گفتمش نه صبر کن بعدش منم رفتم دوش اب گرم گرفتم در امد از حموم دیگه نتونستم تکون بخورم شوهرم گفت لباس بپوش تا بریم بیمارستان من درحال لباس پوشیدم یه دفعه بالا اوردم خیلی بد بالا اوردم
ما طبقه بالا خونه مادرشوهرم هستیم مادرشوهرم پاینه و شوهرم استرس گرفتش دست پاچه شد از بالا صدای مادرش میزد که زینب مخواد زایمان کنه اینم ساعت ۷صبح یا ۶صبح بود بعد خلاصه مخواستم برم بیمارستان مادرشوهرم قبول نکرد گفت بیشتر پیاده رو کن که تحویلت بگیرن بستری بشی منم با دردام از روی پله ها میرفتم و هی تو کوچه رفت و امد میکردم شد ساعت ۱۱به شوهرم گفت دیگه تحمل ندارم بیا بریم رفتیم بیمارستان نوار قلب گذاشتن برام معاینم کردم و نوار قلب گذاشتن که دردام مرتب بود و رحمم و تقریبا ۴سانت باز بود بعدش بهم گفتن برو ۲ساعتی پیاده کن و بیا ساعت ۴عصر اینجا باش اابته منم دم دقیقه میرفتم دشویی اسهال داشتم اما چیزی در نیومد دیگه شکمم خالیه خالیه فقط ترشح امد زیاد و تو این ۲ساعت پیاده میکردم بزوررر دیگه تا ۴دوباره
مامان عشق من🩷🩷 مامان عشق من🩷🩷 ۲ ماهگی