تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۲

من همچنان ورزش ها رو انجام میدادم نیم ساعت صبح ورزش میکردم نیم ساعت بعداز ظهر و یکساعت هم پیاده روی که عصرا میرفتم یاهم شبا
اما فایده نداشت مثل اینکه پسر من جا خوش کرده بود
هر هفته هم نوار قلب میگرفتم که خوب بود
تا اینکه ۳۸هفته و ۵روز بودم رفته بودم برا نوار قلب ماما برام وصل کرد و خودش رفت (ماماهه یه دختر خوشگل و جوون و مهربون بود) وقتی اومد گفت اوووه دختر این چه نوار قلبیه با این نوار قلب که من باید بستریت کنم
گفتم مگه چشه گفت اصلا حرکت نداره و اینکه یه اصطلاحی گفت که من الان یادم نمیاد چی بود
خلاصه سریع زنگ زد به دکتر و جریان رو گفت و عکس نوار قلبم هم براش فرستاد تو همون حین هم ازم دوباره نوار قلب گرفت گفت دست بکش رو شکمت تا بیدار بشه حرکتاش بیشتر بشه نوارت خوب بشه که با اینکار نوار بهتر شد اما دکتر گفته بود اگه میخواد تا بستریش کنیم با آمپول فشار زایمان کنه گفتم نه میخوام خودم دردام شروع بشه دیگه برگشتم خونه اینم گذشت تا رسیدم به ۳۹هفته و ۴روز ماماهمراهم پیامم داد که از امروز دیگه هر سه روز یکبار برو نوار قلب بگیر و بگو برات معاینه تحریکی هم انجام بدن که خیلی کمک کننده است گفتم باشه فرداش رفتم زایشگاه گفتم ۳۹هفته و ۵روز و هنوز دردام شروع نشده گفتم که درد دارم اما منظم نیست بدون اینکه بهش بگم برام معاینه تحریکی انجام بده خودش برام انجام داد ولی شدتش بیشتر بود و دستکش ماماهه خونی شد بهم گفت ۲سانت و نیم بازی و سر بچه هم اومده تو لگن اما دهانه رحمت ضخیمه بهش گفتم چی باعث میشه نرم بشه گفت شیاف گل مغربی گفتم که ماماهمراهم برام ممنوع کرده گفته اصلا نذار شاید بچه مدفوع کنه

تصویر
۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان محمد و سبحان مامان محمد و سبحان ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۵

دیگه برام دستگاه رو وصل کرد که نوار بگیره و خودش رفت حین اینکه نوار میگرفت چند تا درد اومد که یکیش خیلی شدید بود تو دلم گفتم غلط کردم خیلی بد بود😩
نوارم که تموم شد اومد گفت نوارت خوب نیست بچه حرکت نداره باید بستریت کنم با آمپول فشار زایمان کنی گفتم نه نمیخوام سریع زنگ زدم به ماماهمراهم قضیه رو بهش گفتم بهم گفت فعلا برو تو شهر دور بزن یکی دوساعتی اگه دیدی دردات داره بیشتر میشه برگرد زایشگاه اگه نه برگرد خونه
ماما بهم گفت یه چیز شیرین بخور دوباره نوارت بگیرم همسرم رفت گرفت و اومد وقتی دردام بیشتر شده بود از حالم پیدا بود همسرم گفت چیه گفتم خیلی درد دارم دیگه همینجور که داشتم میخوردم از درد گریه ام گرفته بود ولی باز همون تکنیک تنفسی رو انجام میدادم ماما بهم گفت خیلی درد داری آره فکر کنم پیشرفت کردی موقعی که اومدی اینقد حالت بد نبود بیا معاینه ات کنم
رفتم رو تخت خوابیدم معاینه کرد و گفت اوه دختر تو ۵و۶سانتی (من ساعت ۲۰:۲۰رسیده بودم تو زایشگاه و تا نوار قلب هم گرفتم فکرکنم ۲:۵۰اینا شده بود و وقتی که دوباره معاینه کرد هم ۲۱:۱۵اینا بود )
مامان محمد و سبحان مامان محمد و سبحان ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۴

گفتم یه دوش هم بگیرم شاید فرجی شد و دردام منظم شد رفتم زیر دوش آب گرم اونجا اسکات و لگن چرخشی و قر اینا دادم وقتی اومدم بیرون یه درد اومد دوباره یه ربع بعدش یه درد دیگه اومد و دوباره با همین فاصله یه درد دیگه هم شدتش یکی بود هم فاصله اش خوشحال شدم و به همسرم گفتم چون اذان مغرب گفته بودن نماز خوندیم و بعدش حرکت کردیم به سمت بیمارستان
تا بیمارستان نیم ساعتی راه بود تو راه هم به ماماهمراهم پیام دادم که دردام اینجوریه و دارم میرم زایشگاه گفت خوبه رفتی بگو معاینه ات کنن و نوارقلب هم بگیر و بهم خبر بده گفتم باشه
رسیدیم بیمارستان با همسرم و پسرم رفتیم طبقه بالا که زایشگاه بود رفتم داخل و گفتم اومدم نوار قلب بگیرم دیروز هم اومده بوده گفتن پس برا چی دوباره اومدی گفتم هم درد دارم هم ترشح قهوه ای داشتم گفتم دوباره نوار قلب بگیرم و اینکه معاینه هم بشم ببینم چندسانتم
معاینه کرد گفت ۲سانت و نیم هستی لگنت هم خیلی خوبه گفتم که دیروز هم ۲سانت و نیم بود گفت خب پس دردات تازه شروع شده گفتم آره گفت پس برو فردا عصر بیا من و میگی قیافم شد این☹️
مامان آریامهر ❤🧿 مامان آریامهر ❤🧿 ۱ ماهگی
نفسی که تو سینم داشت میمرد رو ول کردم و چشمامو بستم و گفتم خداروشکر هنوز دارمش ...ماما حساس‌تر پیگیر شد ...گفت برو یه چیز شیرین بگو بگیرن برات بیارن فیش نوار قلب و ویزیت دکترم بگیره ...پروندتم بیار کامل ببینمش ...
زنگ زدم حمید:حمید جان آبمیوه رو بیار از ماشین فیش هم از پذیرش بگیر ... اومد و گفتم صدای قلبشو شنیدم زنگ مامان اینا بزن بگو یکم دیگ میایم گفت اگ نگهت ندارن برای زایمان باشه زنگ میزنم خندیدم گفتم ن بابا درد ندارم ک چیو نگه دارن ...و رفتم دوباره داخل لیبر ...کل اون آبمیوه رو سر کشیدم و پا شدم ۱۰ دقیقه راه رفتم ماما گفت چیشد تکون نخورد ک بخوابی برای نوار قلب گفتم نه والا انقباض دارم اما درد ندارم تکونم نمیخوره ... چشماش گرد کرد و گفت بخواب ببینم چخبره ...نوار قلبو گرفت و چندتا تکون ریز دیگه هم خورد و من خیالم راحتر شده بود فکرشم نمیکردم موندگار بشم ...زنگ زد بعد نوار قلب به اتاق عمل :خانم دکتر یه مامان ۳۹ هفته و ۶ روز داریم افت تحرک داره میشه بیاین نوارقلبشو ببینین ... گفتم خب دکتر ۰ماما هم میاد و چک میکنه و من میرم ... مامای همراهی که ۳۸ هفته با چشمای رنگی بهم گفته بود راه برو تحرک داشته باش اومد داخل گفت معاینه شدی؟ گفتم نه هنوز گفت بخواب ببینم ..معاینه کرد گفت دهانه رحم ۱ سانت بازه ...پیش خودم گفتم خب ۱ سانت ک اصلا به بستری شدنم نمیرسه چ برسه زایمان ...مامانم زنگ میزد ک چخبر چیشد گفتم هیچی میایم مامان نیم ساعت دیگ اونجاییم ...دکتر ماما اومد نوار قلب رو دید گفت برو سرویس نوار قلبت مثل اونایی ک مثانشون پره گفتم باشه رفتمو و باز رفتم رو تخت دراز کشیدم یه دور دیگ نوار قلب و ماسک اکسیژن وصل کردن و منم با خیال راحت نشسته بودم به صدای تالاپ تولوپ قلب بچه گوش میدادم ...
مامان مامان تیام 🩵 مامان مامان تیام 🩵 ۳ ماهگی
زایمان طبیعی .
پارت۲. خلاصه اومدیم خونه فردا که شد شکمم سفت میشد شل میشد هعی بچه کلا حرکت نکرد بعد صبر کردم ساعت ۶ عصر شد شوهرم اومد گفتم از صبح شکمم سفت شده هرکته بچمو اصلا حص نکردم گفت چرا بهم زنگ نزدی زود بیام خلاصه رفتم اول حموم اینا که میدونستم انقباض ایناس اینا بلک بستریم کنن وسایل اینامو جمع کردم رفتیم بیمارستان بازم معاینه کردن گفتن ۳ سانتی و دکتر گفت معاینه تحریکی کنم گفتم نه ولی دیرم که انجام کرد و گف برو سنو و نوار قلب رفتم اول سنو همه چی خوب بود و بعدش رفتم نوار قلب نوار قلب کلا انقباض نشون داد و یکم درد پریودی داشتم وقتی نوار قلب میگرفتن و بعدش به دکتر نشون دادیم گف بستری هستی من ترسیدم گف برین پرونده اینا باز کنین و لیست دادن وسایلی که نیاز هست بخریم شوهرم رفت خرید من لباس اینامو پوشیدم و من که فقط گریه میکردم که بستریم نکنن میخواستم دردام خودش شروع بشه ولی نزاشتن گفتن باید بستریشی بری خونه بلک رحمت اینا بازشد خونه میزایی بهم گفتن ولی من گوش نمیکردم فقط گریه میکردم..
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ششم:
توی زایشگاه علائمی که داشتم رو گفتم بلافاصله بهم گفت برو دراز بکش تا نوار قلب نی نی رو بگیریم منم رفتم روی تخت کا خداروشکر هم ضربان خم نوار قلبش خوب بود ولی دستگاه را قطع نکرد و همینطور که نوار میگرفت گفت باید معاینه کنم،گفتم من سزارینی هستم گفت باشه ربطی نداره باید معاینه بشی(چیزی که من ازش خیلی بدم میومد)یه دستکش پوشید و بی هوا یهو دست کرد توی بدن من،منم که خودم رو شل نگرفته بود ترسیدم گفت خانم چیکار میکنی دستت رو دربیار،گفت من که گفتم میخام معاینت کنم شل کن،گفتم خانم الان کیسه آب بچم رو پاره میکنی بیار بیرون دستت رو گفت نه تو شل کن تا من چک کنم دهانه رحمت چند سانت باز شده کیسه آب بچه هم سوراخ شده که تو صبح آبریزش داشتی،منم که دیگه راهی نداشتم شل گرفتم خودم رو دستش رو تا ته برد داخل بدن من بعدش هم که درآورد انگشتاش هم خیس بود هم خونی که من بیشتر ترسیدم،گفت خانم دهانه رحمت ۱.۵ بازه،چطور متوجه نشدی؟!
گفت:برو بخواب توی زایشگاه طبیعی زایمان کن، سختیش از ۱ تا ۴ سانت تو که متوجه درد نشدی زایمان راحتی داری.
ادامه پارت بعدی..
مامان محمد و سبحان مامان محمد و سبحان ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۶
سریع زنگ زد به ماماهمراهم گفت بدو که ۵و۶سانت باز شده اونم پنج و شش سانت خیلی خوب سریع خودتو برسون که الان زایمان میکنه
تا ماماهمراهم بیاد ماماهه برام سرم وصل کرد و آمپول فشار داخل زد و کیسه آبم هم پاره کرد تو همون حین هم نوار قلب میگرفت گفت وقتی کیسه آب پاره میکنیم باید یه مدت صدا قلب بچه گوش بدیم من دردام خیلی شدید شده دلم میخواست از تخت بیام پایین و راه برم چون انگار اونجوری تحملش برام راحت تر بود اما از درد نمیتوستم تکون بخورم تا ماما همراهم رسید ۲۱:۳۰یا شایدم ۲۱:۴۰شده بود وقتی اومد گفتم منو بیار پایین آوردم پایین ایقد درد داشتم نمیتونستم یه جا بند بشم راه میرفتم و تند تند نفس میکشیدم به مامام گفتم میخوام برم دسشویی گفت اما تا رسیدم به در دسشویی یه دردی گرفت پشیمون شدم برگشتم کنار تختم ایقدر درد داشتم که میگفتم گوه خوردم غلط کردم نمیخوااام 😭 ماما بهم گفت خودت رو بنداز رو این پتو که گذاشتم رو تخت اما من اونقدر درد داشتم نمیتونستم تا اینکه دردم رفت خودم رو انداختم رو پتو همینجور که وایساده بود اونم کمرم رو ماساژ داد د‌وباره زیر شکمم و کمرم شدید گرفت اینبار حس دسشویی داشتن و زور زدن رو داشتم زانوم رو خم میکردم و میومدیم یکم پایین مامام بهم گفت نمیخوام اسکات بری گفتم بابا من درد دارم دلم میخواد زور بزنم گفت پس باید برگردی رو تخت ماما معاینه کنه احتمالا ۸ یا شایدم ۱۰سانت شدی
مامان آریا مامان آریا ۱۵ ماهگی
مامان محمد و سبحان مامان محمد و سبحان ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۱
من چون زایمان اولم ۳۸هفته و ۲روز بودم دردام شروع شد فکر میکرم این یکی پسرم هم همون ۳۸هفته یا حتی زودتر دنیا بیاد اما زهی خیال باطل خیلی ما رو چشم انتظار گذاشت
من از ۳۴هفته رفتم پیش ماما همراهم (همون ماماهمراهی که زایمان اولم گرفته بودم بازم همون رو انتخاب کردم)
اینبار از همون اول سونو و آزمایشام رو بردم براش ، برام پرونده تشکیل داد. هفته ای دوبار میرفتم پیشش بهم ورزش میداد و من هر روز همونا رو تو خونه انجام میدادم هربار هم ورزش های جدید بهش اضافه میشد
اینم بگم که من از ۲۵هفته انقباض داشتم (شکمم سفت میشد مثل سنگ بعد دوباره شل میشد) به دکترم هم گفته بودم گفته بود اگه بدون درد و نامنظم باشه مشکلی نداره
خلاصه ۳۷هفته هم پر کردم و خبری نبود
واسه اینکه زایمانم زودتر باشه وقتی ۳۷هفته و ۵روز بودم ماماهمراهم برام معاینه تحریکی انجام داد گفت اصلا باز نشدی اما دهانه رحمت نرمه و سر بچه هم اومده تو لگن ولی بعدش نه خون دیدم و نه دردام منظم شد😩😢

گفتم یه دوش هم بگیرم شاید فرجی شد و دردام منظم شد رفتم زیر دوش آب گرم اونجا اسکات و لگن چرخشی و قر اینا دادم وقتی اومدم بیرون یه درد اومد دوباره یه ربع بعدش یه درد دیگه اومد و دوباره با همین فاصله یه درد دیگه هم شدتش یکی بود هم فاصله اش خوشحال شدم و به همسرم گفتم چون اذان مغرب گفته بودن نماز خوندیم و بعدش حرکت کردیم به سمت بیمارستان
تا بیمارستان نیم ساعتی راه بود تو راه هم به ماماهمراهم پیام دادم که دردام اینجوریه و دارم میرم زایشگاه گفت خوبه رفتی بگو معاینه ات کنن و نوارقلبت هم بگیر و بهم خبر بده
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱ ماهگی
اومدم خونه خوابیدم. بعد بیدار شدم ورزش شروع کردم. نیم ساعت. رفتم پیاده روی. اومد خونه به همسرم گفتم خیلی وحشت ناک بود من توی اتاق تنها بودم حس بدی داشتم میشه خواهش کنم برام ماما بگیری گفت میخاد چی کار کنه گفتم ورزش ماساژ گفت خودت داری ورزش می‌کنی یاد داری ورزش کن گفتم تنهام حوصله سر می‌ره درد بیشتر منو ضعیف بی جون می‌کنه حداقل کنارمه حرف میزنه حواسم پرت میشه تنها که باشی همش به درد فکر می‌کنی گفت باشه متهم کلاسیم ما ما هست اونو بگم بیا. خوبه گفتم عالی منم اونو می‌شناختم از یه روستا بودیم. زنگ زدم گفت سه م. همسرم گفت عیب ندارع بیاد. قرار داد نوشتیم. من بعد سه روز رفتم که بستری بشم با همه خدافظی کردم همش میگفتم وای. یعنی فردا با نینی میام خیلی ذوق داشتم استرس هم خیلی داشتم همه با هم قاطی بود رسیدم بیمارستان رفتم داخل گفت برای چی اومدی گفتم بستری. بهم گفت بعد چند روز بیا بستری شو گفت درد داری گفتم نه بخاطر حرکات کلی سوال. جواب کردن خلاصه نوار قلب گرفت گفت نوار قلب خوبه شاید لگد میزنه ت نمی‌فهمی گفتم مگه میشه گفت برو سنوگرافی. همون جا سنوگرافی بود رفتم از خود بیمارستان تکون نمی‌خورد آنچنان با دستگاه سنو میزد به شکمم که خیلی دردم می‌گرفت میگفتم بخاطر که بیدار بشه خابه گفتم من هر موقع خاسته باشم که بچه تکون بخوره این همه ضربه بزنم هم اون آسیب می‌بیند هم شکم من سیاه کبود میشه گفت مجبوریم آخرم گفت یه حرکت کرد فهمیدی گفتم نه. هر کاری کرد که دوباره من بفهمم. تکون بچه رو نشد گفت خوبه میشه هنوز نگه داشت
مامان ❤️حسنا و حلما❤️ مامان ❤️حسنا و حلما❤️ ۱۴ ماهگی
من روز جمعه بود 30خرداد خونه مادرم بودم که هرکاری کردم بچم تکون نمی‌خورد گفتم چیزی نیست شاید چون بچه بزرگم بغل میکنم اونم خستس و خوابیده گذشت تا فردا شبش که بازم هرچی استراحت و خوراکی خوردم بازم تکون نخورد دیگه ساعت 8شب شوهرم از سر کار اومد و بهش گفتم منو برسون بیمارستان بچه تکون نمیخوره باید برم صدا قلبشو گوش کنم رفتم بیمارستان و دیدم بیمارستان شلوغه بعد از یکساعت که جا نداشتن یه تخت رو خالی کردن و ازم نوار قلب گرفتن چون قبلش با پرستار بحثم شده بود سر اینکه می‌گفت برو جای دیگه ما جا نداریم اونم لج کرد و اومد ازم آزمایش بگیره زد رگ دستمو پاره کرد و خون ریزی رگم بند نمیومد حالم بد بود استرس دخترمو داشتم چون بهشم گفته بودم نمی‌خوام بستری بشم فقط نوار قلب بگیر برم موقع زایمانم نیست به دکتر اورژانسی گفتم آزمایش نمی‌خوام فقط برای کاهش حرکت اومدم قبول نمی‌کرد تا خود دکتر اورژانس بهش زنگ زد و گفت سر همینا باهام لج کرد و رگ دستمو پاره کرد بعداز اون اومدم روی تخت دراز کشیدم برای نوار قلب لعنتی کش های نوار قلب خیلی محکم بسته بود رو شکمم و سفت میکشید انگار که میخواست با اون کشا خفم کنه وقتی کش هارو بست یه صدای قلوپ قلوپ تو شکمم حس کردم گفتم شاید بچه باشه بعداز نیم ساعت گفت بلند شو نوار قلب بچت خوب نیست برو رو تخت روبه رویی با اون دستگاه نوار قلب بگیرم به محض بلند شدنم یه آبی ازم شروع کرد به ریختن منم بین اون همه جمعیت خانم که دراز کشیدن برای نوار قلب کلی خجالت کشیدم همش هی معذرت خواهی میکردم که ببخشید من دست خودم نیست ادرارم ریخته چکار کنم نمیتونم تکون بخورم اونم بیشعور بهم می‌خندید چون اولین بار بود که حس ریختن کیسه ابو داشتم