سلام تجربه زایمانم و براتون میزارم
👇👇👇👇
تجربه زایمان ارغوان | پارت ۱ 🤰🏻🤍

۱۶ شهریور نوبت داشتم پیش دکترم برای معاینه ۳۷ هفته. رفتم مطب، دکتر معاینه‌م کرد و گفت دهانه رحمم ۲ سانت بازه ولی سر بچه هنوز توی لگن نیومده.

بعد گفت بذار معاینه تحریکی هم انجام بدم تا شاید زودتر زایمان کنی. اون معاینه یکم دردناک بود و از وقتی از مطب اومدم، درد شکم و کمرم شروع شد.

انقباض‌هام تقریباً هر ۲ تا ۳ دقیقه می‌گرفت و اصلاً آروم و قرار نداشتم. توی خونه مدام راه می‌رفتم، کمرم رو می‌چرخوندم، اسکات می‌زدم، چهار دست‌وپا می‌رفتم و دوش آب گرم می‌گرفتم.

تا حدود ساعت ۱۱ شب، بعد از دوشی که گرفتم، فاصله انقباض‌هام بیشتر شد ولی دردها شدیدتر شده بود. گفتم شاید دیگه قطع بشه، ولی ساعت ۱۱ فشارم رو گرفتم که ببینم نکنه رفته باشه بالا؛ فشارم ۱۲ روی ۸ بود.

با این حال ترسیدم و پاشدیم رفتیم بیمارستان.

اونجا بهشون گفتم امروز معاینه شدم و بعدش این دردها و انقباض‌ها شروع شده. دوباره معاینه‌م کردن و NST گرفتن که کلاً یه درد نشون داد. توی معاینه هم هنوز همون ۲ سانت بودم.

با دکترم تماس گرفتن و دکتر گفت تا ۶ صبح تحت نظر باشم و اگه دهانه رحم بیشتر باز شد، نگهم دارن برای زایمان.

اون شب تا صبح توی بیمارستان انقباض داشتم، ولی فاصله‌ها زیاد شده بود. منم اصلاً خوابم نمی‌برد و بی‌قرار بودم؛ یا دستشویی می‌رفتم یا توی سالن راه می‌رفتم.

حالت تهوع هم داشتم و یکی دو بار بالا آوردم. یه ترشح خلطی همراه با خون هم دیدم.

از حدود ساعت ۵:۳۰ صبح دردام دوباره منظم‌تر و شدیدتر شد...

صبح دوباره معاینه‌م کردن و گفتن ۴ سانت شدی و باید بستری بشی برای زایمان.

منم از خوشحالی ذوق کردم ☺️❤️
بالاخره گفتم دیگه دخترم داره میاد...
👇👇👇👇👇

۱۱ پاسخ

تجربه زایمان ارغوان | پارت ۳ - پایان 🤍🌸

و من فقط می‌تونم بگم:

خداروشکر... 🤍🙏🏻

خداروشکر که توی اون همه درد و ترس و بی‌قراری، خدا همراهم بود و وقتی ازش خواستم منو از این درد نجات بده، به کمکم اومد.

و خداروشکر که بعد از دو بار تجربه سخت سقط و سختی‌های فراوانی که توی بارداری کشیدم، بالاخره تونستم دختر گلم رو صحیح و سالم بغل کنم. 🥹🤍

ارغوان خانم من در ۳۷ هفته و ۴ روزگی به دنیا اومد. 👶🏻

⚖️ وزن: ۲۵۰۰ گرم
📏 قد: ۵۱ سانتی‌متر
🎀 دور سر: ۳۳ سانتی‌متر

تمام اون دردها، ترس‌ها و لحظه‌هایی که فکر می‌کردم دیگه نمی‌تونم، با دیدن دخترم و بغل کردنش انگار همه از یادم رفت.

دختر گلم، تو بعد از تمام اون سختی‌ها، قشنگ‌ترین اتفاق زندگی من شدی. 🤍

خوش اومدی به زندگی من، ارغوان جان. 🥹🌸

تجربه زایمان ارغوان | پارت ۳ 👶🏻🤍

همه‌چی خیلی سریع اتفاق افتاد...

دکتر و پرستارها اومدن توی اتاق و دیگه واقعاً چیزی نفهمیدم. فقط می‌دونستم بچه داره میاد!

و بالاخره بدون هیچ‌گونه برشی، دخترم به دنیا اومد. 🥹😭❤️

ساعت ۱۰:۳۰ صبح بود...

انگار نه انگار چند دقیقه قبلش همون من بودم که از شدت درد می‌گفتم:

«من نمی‌تونم تحمل کنم، منو ببرین سزارین! تو رو خدا نجاتم بدین!» 😭😂

یه جوری همه‌چی تموم شد که خودمم باورم نمی‌شد!

دردای غیرقابل تحمل من کلاً بین یک ساعت تا یک ساعت و نیم طول کشید و بعدش یهو فول شدم و بچه اومد.

حتی خود ماما و دکتر هم باورشون نمی‌شد، چون همش می‌گفتن:

«حالا حالاها زایمان نمی‌کنی!»

ولی من و مامای همراهم اصلاً فرصت نکردیم ورزش‌هایی که قرار بود انجام بدیم رو شروع کنیم؛ تا خواستیم شروع کنیم، زایمان تموم شد! 😂😭

فقط یه کوچولو خراش برداشته بودم که اولش اصلاً قرار نبود بخیه کنن، ولی چون ازش خون میومد، اومدن و دو تا بخیه کوچولو زدن. اون خراش هم کنار مجرای ادراریم بود.

تجربه زایمان ارغوان | پارت ۲ - ادامه 😭🤍

بعد از اینکه کیسه آبم رو پاره کردن، دوباره معاینه‌م کردن و همچنان بین ۴ و ۵ سانت بودم.

ماما گفت برگرد مدل سجده شو، ورزش کنیم.

به هر سختی بود برگشتم، ولی اصلاً نمی‌تونستم خودم رو حرکت بدم. با این حال هرجوری بود کمرم رو چرخوندم و بالا پایین کردم.

یهو احساس کردم انگار مدفوع دارم و باید زور بزنم.

شروع کردم به زور زدن، ماما گفت:

«نکن، چرا زور می‌زنی؟!»

گفتم: «دست خودم نیست!» 😭

گفت برگرد معاینه‌ت کنم.

به زور برگشتم و معاینه‌م کرد و یهو گفت:

«فول شدی! بچه داره میاد! آفرین!» 😳😭

دکتر و پرستار شیفت رو صدا زد و یه دفعه همه ریختن توی اتاق!

من و مامای همراهم اصلاً فرصت ورزش کردن پیدا نکردیم؛ تا خواستیم شروع کنیم، همه‌چی تموم شد! 😂😭

دخترم داشت میومد... ❤️

تجربه زایمان ارغوان | پارت ۲ 🤰🏻🤍

تا حدود ساعت ۸ دردام قابل تحمل بود، ولی بعدش کم‌کم شدت دردها بیشتر شد و رفتیم توی یه اتاق جداگانه که با مامای همراهم ورزش‌ها رو شروع کنیم.

اونجا همش ازم NST می‌گرفتن، ولی متأسفانه من حالت تهوع شدید، درد شدید و لرز شدیدی توی پاهام داشتم و اصلاً نمی‌تونستم آروم باشم که نوار رو درست بگیرن.

هی می‌گفتن «بخواب با نوار بگیرم»، ولی من واقعاً از شدت درد نمی‌تونستم.

بچه هم انگار ترسیده بود، ضربان قلبش می‌رفت بالا و دستگاه هی بوق می‌زد. منم با هر بار بوق زدن می‌ترسیدم و همش با خودم می‌گفتم نکنه یه چیزیش بشه. 😭

دردام به قدری شدید بود که واقعاً مرگ رو به چشم خودم دیدم.

با خودم می‌گفتم اگه این درد تا چند ساعت دیگه ادامه پیدا کنه، من می‌میرم! 😭

مامای همراهم همش سعی می‌کرد با تکنیک نفس کشیدن آرومم کنه که یه نوار خوب بگیرن و بعد من از تخت بیام پایین تا ورزش کنیم.

ولی من واقعاً حالم خراب بود و نمی‌تونستم...

بعد اومدن کیسه آبم رو با یه چیز نوک‌تیز سوراخ کردن و آب دور جنین رو کامل خالی کردن.

و بعدش دردام بدتر هم شد! 😭

دیگه واقعاً فکر می‌کردم این درد تمومی نداره...

وای خوش ب حالت ب دنیا اوردی و تموم شده و بخیه کم خوردی من سراپا استرس هستم و نمیدونم چطوری میخوام بگذرونم بس که هرکسی میاد ی چیزی میگه بهم

اخی عزیزم ...قدمش مبارک باشه ...
منم طبیعی بودن ... بیمارستان غرضی بودی؟؟؟

من غرضی بودم ..
خیلی راضی بودم ..همه چی تمیز و مرتب بود واقعا

ممنون بابت تجربه زایمانت به اشتراک‌گذاشتی🤝 تمام پارت ها رو خوندم وقتی یک زن میتونه در لحظه اینقدر قدرت وشجاعت رو پیدا کنه واقعا تحسین برانگیزه ☺️خدا دخترت واست حفظش کنههههه عزیزم 💖💖

ای جونم دخترمون دوستداشته زودتر بیاد
ایشالا منم اندفعه مث شما زود زایمان‌کنم😍😂 بچه دوم میگن راحتتره
ماماهمراهتون کی بود خوب بود راصی بودی؟

چندم بچت دنیا اومد؟

الهی عزیزم😇خوبههه بسلامتی زایمان کردی 😊

دعا کن منم زایمانم راحت باشه

سوال های مرتبط

مامان محمدحیدر مامان محمدحیدر ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان
من ۴۰ هفته و ۵ روز بودم ولی هیچ طوری دردام شروع نشد دکترم گفت بیا تا معاینه کنم ببینم چطوری رفتم مطب معاینه کرد گفت دهانه رحمت بسته است و بیشتر از این هم نمیشه بمونی من گفتم میخوام طبیعی باشم گفت با آمپول فشار هم فک نکنم بتونی زایمان کنی سزارین میشی گفتم اشکال نداره من تلاشمو میکنم دیگه نامه داد گفت برو بیمارستان نوار قلب بگیر ببینم امشب بستری بشی یا فردا رفتم بیمارستان معاینه کردن و نوار قلب گرفتن گفتن امشب باید بستری شی ساعت شیش بود بستریم کردن تا کارمو کردن ساعت ۸ شب معاینه کرد گفت یه سانتی دیگه دوز اول رو برام شروع کردن دردای کمی میومد سراغم منم پاشدم پیاده روی کردم و ورزش کردم ساعت دوازده شب بود زنگ زدن دکترم گفت تا ساعت یک شب سرم بگیرم بعد استراحت بدن تا شیش صبح ، ساعت یک که سرم رو قطع کردن دیگه منم دردی نداشتم یکی دو ساعت خوابیدم دیگه ساعت ۶ اومدن دوز دوم رو برام وصل کردن اینم بگم شب معاینه کرد گفت همون یه سانتی ولی دهانه رحمت خیلی نرم شده
دوز دوم رو که صل کردن دیگه دردام شدید تر بود منم مدام راه میرفتم و ورزش میکردم وقتی دراز میشدم دردام خیلی بیشتر میشد همراهم کمرمو ماساژ میداد خوب بود برام تا ۱۱ و نیم ظهر که معاینه شدم گفتن ۴-۵ سانتی دیگه دکتر گفت یه ساعت استراحت بدیم سرم که قطع شد بازم درد داشتم ولی با فاصله بیشتر
ادامشو پارت بعد مینویسم
مامان ســـلین🪽🐣✨ مامان ســـلین🪽🐣✨ ۱۰ ماهگی
سلام مامانا من می‌خوام تجربه خودم رو از زایمان بذارم
قسمت اول
من زایمانم طبیعی بود
آخرین سونو که رفتم آب دور جنین گفتن کم شده و مقدار به ۶۰ میلی متر رسیده ، گفتن باید بستری بشی ، عصر بستری شدم بهم قرص زیر زبونی دادن و سرم وصل کردن ، دردام مثل درد پریودی بود ، دکترم گفت نزدیک صبح بهم آمپول فشار بزنن ، توی این تایم دو بار معاینه شدم ، صبح ساعت ۷ صبح بهم آمپول فشار زدن داخل سرم ، تاثیری نداشت ، چون فقط درد پریودی شدیدتر شده بود ، تا ساعت ۲ ظهر بهم همون سرم وصل بود ، دوباره معاینه شدم گفتن دهانه رحمت ۲ سانت بیشتر باز نیست ، شروع کردم به ورزش کردن ، بعد ورزش معاینه شدم دهانه رحمم شده بود ۴ سانت ، ساعت ۴ عصر ماما همراهم اومد و باهم ورزش کردیم ، ماما منو معاینه کرد و گفت دهانه رحم ۵ سانت رسیده و کیسه آب رو خودش پاره کرد ، بعد از اون دردام خیلی شدیدتر شده بود و تیر میکشید ، ولی تا ساعت ۹ شب هر سری معاینه میشدم میگفتن پیشرفت نمیکنی فقط ۶ سانت هستی ، اون وسط حالت تهوع گرفته بودم ، نمی‌تونستم گاز بیحسی استفاده کنم ، بخاطر پایین اومدن اکسیژن بهم ماسک وصل کردن ولی نمی‌تونستم راحت نفس بکشم ، فشارم افتاده بود و تمام بدنم از درد بعد از هر انقباض میلریزید ، نمیذاشتن ورزش بکنم چون دستگاه ان اس تی بهم وصل میکردن ، دردها به حدی شدید بود که میدونستم میمیرم و زایمان نمیکنم
مامان ماهلین مامان ماهلین ۳ ماهگی
اینم‌ تجربه زایمان طبیعی من

من ۳۸ هفته معاینه شودم ۲ سانت باز شده بودم خیلی پیاده روی ورزش میکردم دیگه امدم خونه درد های پریودی داشتم از اول ماه ۹
کم کم ترشح های موکوسی هم شروع شد ک میگفت روند زایمان ولی خبری نبود شبا درد داشتم تا صبح باز صبح ها درد هام غیب میشود تا اینکه شودم ۳۹ هفته ۲ شب بود درد های ریزی داشتم و حس فشار ت لگنم ترشح موکوسی هم داشتم دیگه رفتم بیمارستان ۲ نیم سانت شده بودم سر بچه هم خیلی امده پایین رحم قشنگ نرم شده بود بستری کردن مستقیم بردنم اتاق زایمان با دستگاه درد هام چک کردن گفتن احتمالا تا صبح زایمان میکنی منم ترسیده بودم استرس داشتم خیلی حالم بد شده بود هی امدن درد هام چک کردن رفتن تا ساعت ۶ صبح ک امدن دوباره معاینه کردن همون بودم درد هام کمتر شده بود دکتر گفت ترخیص نمیشی میری توی بخش هی میایم چکت میکنیم خیلی گفتم من با رضایت شخصی میرم ولی گفتن ن رفتم توی بخش امدن گفتن باید ورزش کنی تا زودتر بشه روندت گفتم خوب امپول فشار وصل کنید گفتن تا ۴۰ هفته کامل ما وصل نمیکنیم 😐😐

بقیه پارت بعد
مامان لپ گلی مامان لپ گلی ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۱
شده بودم ۳۹ هفته و ۶ روز و نه دردی داشتم و نه ترشحی هیچی به هیچی ، قرار بود روز دهم اسفند برم دکتر قبلش باید سونوگرافی میرفتم ، رفتم سونو گفت کوچولوت تنبل تشریف داره آب دورش هم کم شده باید بستری بشی با آمپول فشار زایمان کنی ،
رفتم طبقه بالا پیش دکترم اونم گفت برو کاراتو بکن تا عصر برو بیمارستان که بستری بشی، بهش گفتم فردا برم گفت نه چه کاریه برو تا عصر ، معاینه تحریکی کرد یه سانت بودم البته دهانه رحمم نرم بود ، رفتم خونه یه دوش گرفتم و وسایل رو برداشتم با همسرم و مامان بابام رفتیم بیمارستان ، گوشیم رو تحویل دادم و ان اس تی گرفتن و فشار ،فشارم بالا بود دهانه رحمم هم دو سانت بود ، لباسام رو عوض کردم و بستری شدم چون فشارم بالا بود آمپول فشار رو یه دفعه بهم تزریق نکردن و یکسری آزمایش انجام دادن چون گفتن احتمال داره سزارین بشی بخاطر فشارت ، دیگه آروم شدم و کم کم آمپول فشار رو به سرم تزریق کردن و کم کم شروع کرد به شروع درد ها، از ساعت ۴ عصر رفتم اما از ساعت هفت و نیم دردا هر نیم ساعت شروع شد ، شام آوردن و در حد دو قاشق حلیم خوردم و شروع حالت تهوع هام شد ، یکی از خدمه بیمارستان بود همش بهم میگفت این حال یعنی خیلی خوبه روندت اما وقتی معاینه شدم فقط سه سانت بودم ، حتی آب هم نمی‌تونستم بخورم ، یکی از ماماها بود خیلی معاینه اش خوب بود بهش گفتم اگر میشه شما منو فقط معاینه کن گفت باشه ، برای ماما همراه هم بهش گفتم گفت اگر بخوای خودم میتونم بشم که گفتم ازخدامه ، دردا کم کم شروع شده بود و من همش توی حالت خواب بودم بخاطر مورفین هایی که بهم تزریق میکردن ، فقط وقتی درد داشتم بهم یاد داد که روی تخت حالت درازکش پروانه بزنم که واقعاً جواب بود توی اوج دردام ،
مامان بردیا✨️🧸 مامان بردیا✨️🧸 ۱۱ ماهگی
سلام منم بالاخره زایمان کردم
#تجربه زایمان طبیعی پارت ۱
من پنجشنبه برای معاینه و ان اس تی که خود دکتر نوشته بود رفتم بیمارستان
ان اس تی چندتا انقباض کوچیک نشون داد ولی گفت که ضربان قلب بچه خیلی تنده
دکترم معاینه کرد همچنان ۲ سانت باز بود دهانه رحمم ولی بخاطر ضربان قلب بچه گفت که اورژانسی بستری بشم.
من پنجشنبه بستری شدم ساعت ۱۱ظهر
تا ساعت حدودا ۴ بعدازظهر با آمپول فشار هم دهانه رحمم باز تر نشد
کم کم معاینات دردناک شروع شد و دردهای منم همینطور
دردها بیشتر میشدن و دهانه رحمم نهایتا ۳سانت شد
من تا ساعت ۲صبح درد کشیدم و کیسه آبم رو پاره کردن و بخاطر درد زیاد بهم مسکن تزریق کردن که نهایتا ۱ ساعت جلو درد هارو گرفت ولی تا میدیدن که من دردم کمتر شده میومدن معاینه تحریکی انجام میدادن
ساعت ۳صبح انقدر گریه کردم و گفتم درد دارم که اپیدورال بهم تزریق کردن با دهانه رحم ۳ سانت و گفتن احتمالا تا زایمان اثرش بره
بعد اپیدورال حالم خیلی خوب شد و بلند شدم ورزش کردم