۲۰ پاسخ

بنظرم به اون مادرم باید حق داد
مادر یهو حالت دفاع میگیره بخاطر بچش به اطراف دقت نمیکنه

اونم ترسیده که بچش بیوفته و.... ترسیده یهو دفاع کرده

حق داشتی من بودم میگفتم بیشعور

اتفاقا اصلا اتفاق کوچیکی نبود ،یه بچه کوچیک یه کاری کرده اون که بزرگه نباید این واکنش نشون بده من اسنجور وقتا میگم مثلا دلسا جون نه نکشیم باهم بازی کنیم، حق داری

اصلا چیزه کوچیکی نیست. بچه شما دوسالشه و هل دادن جزئی از رفتارش تو این سنه. یعنی یچیزه طبیعیه. ولی اون اسکول خانوم حداقل باید ۲۰سالو باشه. خودشو با ی بچه دوساله طرف میدونه؟ خدایی خجالت نکشید؟ تو چرا نزدی دهنشو سرویس بکنی؟

حالا ببین دختر من رو پسر خواهرم حساسه گاهی چنگ میزنه هول میده یا لپش محکم می‌کشه اقتضای سنشع بارها بهش تذکر دادم ولی الان مثلا گاز گرفتن از سرش افتاده ولی وقتی این کار می‌کنه خواهر زاده انقد مظلوم گریه نمیکنه خواهر منم طفلی هیچی به بچم نمیگه ولی دل هر دو مون کباب میشه آخه بچن دیگه ولی تذکر همیشه میدم حتی دعواش میکنم ولی بچس با یه اخم و تذکر یاد میگیره که دیگه اینکار نکنه

چه آدم بی ع.ق.ل.ی بوده ارتباط نو قطع کن با همچنین آدمایی
بچه همینه
دختر خواهر شوهرم کلا دست به زن داره با اینکه از دختر من ۸ ماه کوچیکتره ولی یکبار نشده من به اون تشر بکشم بچه است دختر من باید از خودش دفاع کنه که اونم بلد نیست

بتو حق میدم ک ناراحت شدی اما باید اون مادر هم درک کرد ... گاهی مادر ناخوادگاه بدون هیچ فکری و بدون هیچ معطلی واکنشی نشون میده ک شاید عمدی نباشه ..فقط از عشق مادری هست ..
البته من چند بار برام اتفاق افتاده اما هیچ وقت اون بچه رو نزدم ولی ب معنای واقعی عصبانی شدمو سرش داد زدم ..دست خود آدم نیست ..

خوب کردی
مثل دختر همسایمون دوسال بیشتر از پسرم بزرگتر گرفته موهای دختررو کشید دخترم چنان ناخوناشو کرد تو گوشت گوش بچم
من نبودم مادر گفت پسرت موهای دخترمو کشید منم پسرمو دعوا کردم اومدم دیدم پشت گوشهای پسرم خونی
مادر اشغالش نمیگه دختر منم زد پسرتو

عزیزم اصلا کوچیک نیس چون بچه ی توام بچست یعنی چی دستشو فشار بدی گناه داره

میگفتی هر دو بچه هستن جور نیان باهم تو نباید دست بچه منو فشار بدی تذکر دادی بسه

کارش درست نبوده میتونسته فقط با ارامی دستشو بگیره بگه این کار اشتباهی نه اینکه فشاربده .حالا اون بچه چندسالشه

بنظرم کار اون خیلی بد بوده خوب بچه ان دوتاشون اون خانم دیده اینجوریه بچه اشو بغل میکرد مراقبش بودیا به دختر شما خیلی با مهربونی میگفت نه هول دادن کار خوبی نیست باهم دوست باشید من این موقع ها میگم خوب بچه ان چرا منه ادم‌ بزرگ نمیرم نمیرم کسیو هول بدم

منم همینم
سر بچم باهمه در میوفتم

عزیزم‌حق داری، منم بودم واکنش نشون میدادم

حق داری من بودم که دهنشو سرویس میکردم.مگر اینکه بچه خیلی بچه ی بدی باشه و آسیب بزنه و بارها این اتفاق بیوفته و پدر مادر چیزی نگن

چقدر منی💔

چقدر نفهمه اخه بچه چی که دستش و فشار میدی زنیکه بی عقل

دختر چند سالشه ؟؟؟

وای دستش بشکنه
اون دوتا بچه بودن حالیشون نبود باهم کنار میومدن ، چه نیازی بود اونی ک حالیشه اینجوری خودشو دخالت بده اونم با رفتار نامناسب!!!

بچه 2 سال و نیمه رو دستشو فشار داد؟🥲😐

سوال های مرتبط

مامان ابوالفضل💙👑 مامان ابوالفضل💙👑 ۲ سالگی
امروز وقتی قصه‌ی «خانه‌ی مهربانی» رو برای ابوالفضل تعریف می‌کردم، چیزی که اصلاً انتظارش رو نداشتم این بود که خودم این‌همه تحت تأثیرش قرار بگیرم...

ابوالفضل با اون ذوق و دقتش نشست و تا آخر قصه رو گوش داد، ازش لذت برد و واکنشش رو دیدم. همون لحظه یه عالمه خاطره از بچگی خودم اومد توی ذهنم...

یادم افتاد چقدر از چیزهایی که شاید یه بچه بهشون احتیاج داره، برای من نبود. چقدر بعضی وقت‌ها کسی نبود که وقت بذاره، باهام حرف بزنه، چیزی یادم بده، برام قصه بگه یا فقط حواسش به من باشه...
نه اینکه حتماً همه‌چیز تقصیر کسی باشه، ولی واقعیت اینه که خیلی از چیزها برای من فراهم نبود و من هم مثل خیلی از بچه‌ها، بزرگ شدم و از کنار خیلی از خواسته‌هام گذشتم.

همین فکرها یه دفعه دلم رو گرفت... نشستم و گریه کردم.
برای بچگی خودم، برای چیزهایی که تجربه نکردم، برای فرصت‌هایی که نداشتم و حتی برای اون بچه‌ای که شاید فقط دلش می‌خواست یکی کمی بیشتر حواسش بهش باشه.

ولی وسط همین ناراحتی، به ابوالفضل نگاه کردم و با خودم گفتم شاید قشنگ‌ترین کاری که می‌تونم بکنم اینه که چیزهایی رو که خودم کمتر داشتم، با عشق به بچه‌م هدیه بدم.
نه برای اینکه گذشته‌م رو جبران کنم...
فقط برای اینکه ابوالفضل کودکی‌ای پر از توجه، بازی، قصه، خنده و خاطره‌های قشنگ داشته باشه.

شاید این قصه برای ابوالفضل فقط یه قصه بود...
ولی برای من، یه عالمه خاطره و احساس بود که سال‌ها گوشه‌ی دلم مونده بود. ❤️
مامان رُزا🌸و🩵 مامان رُزا🌸و🩵 هفته سی‌ام بارداری
فرزندپروری پوشک مای بی بی بچه زایمان بارداری
سلام مامانا شاید چیزی که میگم از نظر شما چیز خیلی کوچیکی باشه ولی چند روز ذهن من رو مشغول کرده اون دسته بچه های که چه حق باهاشون باشه چه نباشه مادراشون ازشون دفاع میکنند وقتی بهشون چه چیزی بخواد که حتی برای خودشون نباشه هرطور شده میدن به باهاتون تا اروم بشن کلا اعتماد بنظر بیشتری دارن و تو بزرگسالی بیشتر بهشون احترام میزارن الان یه موقعیت رو براتون میگم شما بودید چیکار میکردید من همیشه به دخترم میگم اسباب بازی ات مال خودته اگه دوست نداشتی اشکال نداره به کسی نده و بهش میگم جایی هم رفتیم اونا هم دوست نداشتن بهت نمیدم چند روز پیش رفتیم خونه کسی یه دختر داره چند ماهی از دخترم کوچیکتره دختر من عروسکش رو برداشته بود بعد اون گفت بهم پس بده مامانش گفت دخترم خیلی عروسکش رو داشت همش بغلش منم از دخترم گرفتم بهش پس دادم یه چیز دیگه دادم به دخترم ولی بازم دخترم گریه کرد دو سه روز پیش اونا اومدن خونه ما بعد دخترمون سر یه کیف که برای دخترم بود دعوا کردن اون دختر بچه از زورش استفاده میکردم دختر منم گریه میکرد منم تو آشپزخونه اومدم وقتی رسیده داشت دست دختر منو از کیف جدا میکرد که رزا خانوم برو یه کیف دیگه برای خودت بیار دخترمم یه دفعه کیف رو ول کرد خیلی بهم برخورد منم رفتم کیف رو ازشون گرفتم گفتم میزارم تو اتاق که دعوا نکنند بنظرتون رفتار صحیح این موقع ها چیه
مامان کایلین مامان کایلین ۲ سالگی
دیروز دو سه نفر از کایلین خیلی تعریف کردن
یکیشون یکی از همکارام بود که درباره اصول زبان آموزی و دو زبانه کردن کایلین ازم پرسید و خیلی خوشش اومده بود از اینکه اینقد با لهجه درست لغات رو میگه
یکی هم اپراتور شهر بازی و یه مامان دیگه که برای همدلی و ناز بودنش ذوق کردن( چون به یه بگه چهار ساله که از روشن نشدن دستگاه گریه افتاده بود دلدار داد که باید صبر کنه و بعد با هم سوار شن و حتی بهش تعارف زد رنگی که دوست داره رو اون سوار شه)
برگشتنی تو راه در حالی که تقریبا داشت چرت میزد تو بغلم نگاهش کردم و فکر کردم چرا اینا رو من نمیدیدم یا حواسم نبود ، فکر می‌کنم انقد که به غذا نخوردن و جیغ زدن و اینهاش یادمه این قشنگیایی که بقیه میبینن رو یادم نیس یا بی توجهم نسبت بهشون،
به خودم گفتم این بچه نباید برای من عادی بشه هیچ بچه ای نباید عادی بشه برامون لحظه‌های قشنگ بزرگ شدنشون
اون چیزایی که منحصر به فردشون می‌کنه
باید با این چیزا به خاطر بیاریمشون وقتی که ازمون دور میشن و از آشیونه می‌رن 🥺ی
مامان علی مامان علی ۲ سالگی
سلام مامانا صبح پاییزیتون بخیر
یه سوال چند وقته بچه ها تون رو از پوشک گرفتین ؟
من پسرم رو ۲ ماهه که از پوشک گرفتم ، تقریبا فکر میکنم که ۲۰ روز هم طول کشید تا کامل بدون خطا یاد گرفت ، جوری بود که صبح از خواب بیدار میشد من خواب بودم خودش میرفت دستشویی بعد منو صدا میکرد که برم دست ایناشو بشورم ، یا مهمونی یو بیرون میرفتیم وقتی دستشوییش میگرفت سریع میگفت مامان جیش دارم میرفتیم دستشویی ، ولی الان یک هفتس که انگار دوباره برگشته به قبل دوباره دستشویشو نمیگه ، جیش میکنه شلوارش ، توی این یه هفته اینقد من خونه رو شستم که پدرم در اومد ، بعد از این زورم میاد که من وقتی پسرم رو کامل از پوشک گرفتم ، دیگه مطمین شدم بدون خطا میگه کلا خونه تکونی کردم همه چیمو شستم ، باز الان شروع شده
واقعا حالم بده نمیدونم چیکار کنم
با مهربونی گفتم ، با دعوا گفتم ، جایزه دادم ، ولی انگار دوباره برگشتیم سر خونه ی اول بعد از ۲ ماه که بدون خطا بود دوباره برگشتیم اول
به نظرتون مشکل کجاست چیکار کنم
شما این مشکل رو داشتین ؟
لطفا تجربیاتتون رو بگین در این باره 🥲