۱۰ پاسخ

این روزا برا خیلیامون اتفاق افتاده قوی باش
نی نیا نیاز به مامان قوی دارن
حتما خدا توانی در تو دیده که این نعمت بزرگ رو بهت داده
میگذره این روزا هم تحمل کن🌹

عزیزم اون نینی ها به ی مامان قویی مث تو احتیاج دارند همه این سختیارو کشیدم
خیلی طول میکشه به خودت بیایی ولی باید خودتو قویی بگیری بخاطر نینیا 🥺💚

ماهم اینروزارو تجربه کردیم و ازقسمتهای سختش عبور کردیم،امشب توبد بچهامه و یاید بگم به جاهای خوبش رسیدم،دیشب تا۴صبح داشتم دکور وسالاد و...اماده میکردم ؛همه ی‌دوران نوزادی تا الانشون مث فیلم جلوچشمام عبور کرد و اشک ریختم

اگه شوهرت همراهته دل ب دلت میده از همه نگرانیات باهاش حرف بزن از همه اتفاقایی ک هم جسمی هم روحی میوفته برات نریز توخودت ک بشه افسردگی
من وقتی از بیمارستان اومدم طبیعی بودم روز سوم چندتا بخیه هام باز شد
هموروئیدم شدید اذیتم میکرد حتی نمیتونستم بشینم
بی اختیاری ادرار و مدفوع گرفته بودم😔
بچم از شب اولی ک شیرمو خورد کولیک گرفت خیلی سخت بهم گذشت تا چهل روز
اینا رو گفتم ک بدونی تنها نیستی برا خیلی از خانما پیش میاد
فقط نریز توخودت

منم عین تو بودم بچم نارس دنیا اومد ۲ هفته آن ای سیو بعدش زردی شدید گرفت ۱ هقته هم به خاطر اون انقدر میرفتم میومدم نه شکم رو بستم نه خوب استراحت کردم الان شکمم شله گردن درد دارم هنوز جای بخیه داخلی خارجی درد دارم پاهام میترکه از درد ولی تهش به یچم نگاه میکنم میگم گذشت این مدت فقط مادرم و پدرم بودن که پا به پام اشک ریختن دل داریم دادن شوهرم که کارش رقت آمد بيمارستان بود اونم ازیت شد ولی تهش الان خنده پسرم رو میبینم نه بدنم مهم نه خستگیم نه گریه هام یادمه صبور یاش برات دعا میکنم

اینوبهت قول میدم باهمه سختیایی که داری میکشی مادربودن مادرشدنت بهترین وشیرین ترین تصمیم زندگیت بوده
تویه مامان قوی هستی ویقینا خدالحظه ای توروتنهانمیزاره پس توکل وصبرعزیزم

حق داری عزیزم‌سخته اما خداانشاءالله توانش بهت میده مگه هنوز مرخص نشدن؟

درست میشه سختیاشو داره تحمل کن

طاقت بیار عزیزم، میگذره این‌روزا، کوچولوهات به سلامتی مرخص میشن، کم کم جون میگیرن، بزرگ میشن، بعد با هر خندشون مطمئن میشی‌ که قشنگ ترین اتفاق و تصمیم زندگیت مامان شدن بوده😍

قوی باش
تو میتونی
فکر کنم لذت مادر بودن بخاطر سختی هایی هست که باید تحمل کنی
این روزها هم میگذره

سوال های مرتبط

مامان فسقلی مامان فسقلی ۲ ماهگی
سلام مامان ها بچه ی منم بالاخره به دنیا اومد خیلی سخت بود... بدون درد بستری شدم و با امپول فشار زایمان کردم از ۷ صبح بستری شدم تا ۱۲ شب بالاخره به دنیا اومد... اینقدر سخت بود که اصلا نمیخوام دوباره تجربه ش کنم.... دهانه ی رحم من هی باز می‌شد و دوباره بسته میشد هی امپول و سرم میگرفتم یه مقدار باز می‌شد باز دوباره بسته میشد آخراش هرچی خواهش و التماس میکردم که منو ببرن سزارین اما قبول نمیکردن با اینکه بیمارستان خصوصی بود و فکر میکردم راه میان باهام اما هیچ رحمی نداشتن اصلا.... نمیخوام بکم زایمان طبیعی بده چون واقعا به بعضی ها خیلی خیلی خوب می‌سازه و خوب زایمان میکنن اما برا من اینقدر سخت بود که واقعا پشیمونم از انتخابم من فکر میکردم ورزش و این چیزا جواب میده اما برا من اصلا جواب نداد.... فقط به همه توصیه میکنم قبل زایمان طبیعی چند بار معاینه بشین اکه هر بار تو معایناتتون پیشرفت و بعد پسرفت داشتین ممکنه دهانه رحمتون مثل من باشه و خیلی اذیت بشین اگه اینجوری هستین به خودتون لطف کنین و مستقیم برین سزارین... من مردم تا این بچه رو به دنیا آوردم واقعا
مامان 🤰(صَنَم)👶 مامان 🤰(صَنَم)👶 ۱۵ ماهگی
خوب تجربه من از زایمان.....
از اولش اگه بخوام بگم که سردرد بودم ک از خواب بیدار شدم بعد ی ساعت خوب شدم اما بهداشت ک زنگ زدم گفت حتما بری بیمارستان فشارت بگیری. منم تا رفتم دیدم فشارم 16 سریع بستری کردن منو و گفتن باید زایمان کنی.. دیگه خلاصه قرص زیرزبونی گذاشتن بعد 1 ساعت دردام شروع شد چند ساعتی درد داشتم باز آروم شد دوباره گذاشتن قرص.. ورزش با توپ انجام می‌دادم و میگفتن روی تخت ب صورت سجده بشین.... دوباره دردام شروع شد واقعا درداش سخت بود خوبیش این بود ک مامانم میتونست بیاد پیشم... میومد کمرم ماساژ میدادخیلی خوب بود...ساعت 11نیم بستری شده بودم... بعد امپول فشار زدن دردام دیگه شدید تر وشدید شد.... خیلی درداش واقعا سخت و بود برام تحملش خیلی خیلی سخت بود..... ولی سعی می‌کردم موقع دادم نفس عمیق بکشم ک خوب بهم کمک زیادی میکردم بتونم تحمل کنم یا تا شروع می‌شد دردام میشمردم از 1 تا 10 و نفس عمیق میکشیدم... ساعت 1 درد و زور های ک بچه دیگه قرار بدنیا بیاد شروع شد تا ساعت 1:53ک ب دنیا اومد شیرین تر و لذت بخش ترین قسمت واقعا هرکی ک زایمان سزارین انجام دادم این لحظه شیرین ب دنیا اومدن بچه رو از دست داده کل دردات فراموشت میشه وای هرچی بگم کم گفتم از اول لحظه بیاد ماندنی... با تموم دردای ک میکشی🥰🥰
مامان سورنا مامان سورنا ۵ ماهگی
پارت اخر:تجربه زایمان:بچمو ک بردن نیم ساعتی طول کشید تا بخیه زدن بخاطر دارویی ک تو سرمم زده بودن ی لرزش خیلی شدیدی ب جونم افتاده بود سردم خیلی نبود اما بد میلرزیدم..اوردنم تو ریکاوری..ی تایمی تو ریکاوری بودم کم کم داشت اثر بی حسی میرفت.تو اون فاصله ک تو اتاق عمل‌بودم شوهرم رفته بود دنبال مامانم.بعد مامانم اومدو بچه رو اورد دیدمش و بهش شیر دادم..کبودیش رفته بود و ی گوگوجی سرخ و سفید و نرم کنارم بود😁😁😁 بردنم بخش درد داشتم اما با شیاف و مسکن قابل تحمل بود.۸ ساعت چیزی نخوردم و بعد اون دوتا چایی نبات خوردم ک مزه جون میداد و بعد اونم کم کم بلند شدم و یکم راه رفتم.دو روز اول برام سخت بود بعد اون با شیاف دیگه هیچ دردی نداشتم همه کارای بچه رو هم بعد اون راه رفتن اول خودم انجام میدادم.فک کنم همون چیزی ک دکترم گف امپول فشار اینجا بدرد خورد و خیلی زود سرپا شدم..من چون تقریبا تجربه جفت زایمان رو تو اون روز داشتم بنظرم سزارین برام بهتر بود...با توجه ب اخلاقم.بستگی داره باکدوم بیشتر کنار بیایید...راستی تو همه اون لحظه هایی ک از ریکاوری اوردنم بیرون تا اون لحظه ای ک شوهرم میتونست تو بخش کنارم باشه.با وجود اینکه خیلی انتظار بچه رو میکشید و خیلی دوس داشت زود بدنیا بیاد..همش کنارم بود همش قربون صدقم میرف همه حواسش ب من بود تا بچه این خیلی دلگرمم میکرد و باعث میشد حالم بهتر بشه🙂