مامانا سلام
من با دخترم تنهام مجبورم برم سر کار
کارم خیاطیه مغازه است بچه ها میرن تو کوچه بازی می‌کنند دختر من هم میره، هرچی میگم نرو، گوشی میدم ولی گوش نمیکنه امروز هم هرچی گفتم نرو رفت رفتنش به هر صورت بچه ها خیلی خوراکی میخورند هر لحظه ذست شان یه چیزی است و من توان خریدن ندارم اینقد اعصابم خورد میشه، کاش یک ذره از چشم بچه ها دور تر بخورند می آیند دقیق جلو چشم این بعد فقط دختر من کوچیکه بقیه همه بالای هفت هشت سال اند، حتی دخترا شانزده و پونزده ساله میان خوراکی شان را جلو این ها میخورند.
امروز خیلی اعصابم خورد شد که دخترم نذاشت کار کنم وقتی اومدم خونه حسابی زذمش هم خودمو تا جون داشتم زدم.
هم خیلی داد زدم هم برای اینکه مادر خوبی نیستم خیلی گریه کردم هم بخاطر اینکه نتونستم خواسته های بچم را براورده کنم
میگم یه راهی باشه هم خودم و هم دخترم یکباره از این زندگی ذلت بار نجات یابیم
فقط آرزو دارم هیچ مادری تا این حد نرسد

۵ پاسخ

عزیزکم، دخترت نزار از جلو چشمت دور بشه، یه قیچی کاغذ چین و یه سری کاغذ رنگی بده دستش کنار خودت بنشونش، منم خیاطی میکنم بچم همینجوری سرگرم میکنم
دنیا پراز اتفاقه چرا میزاری بره کوچه

سلام عزیزم حیلی متاسفم بابت این اتفاق
ای کاش بچه رو میذاشتی مهد
یا به بچهای اونجا میگفتی که خوراکی خونشون بخورن بگو برای بچه ی من ضرر داره وکتر گفته نباید هل هوله بخوره
واقعا شرایط اقتصادی خیلی سخته
امیدوارم حال دلت خوب باشه عزیزم

الهی بگردم انشالله خدا ب همه ی ماماناکمک کنه ب شمام

بگردم الهی ازته دلم ازته دلم برات ازخدامیخوام انشاالله خدا ی راه خوبی جلوی پات بزاره وارد ی مسیربهتربشی🤲🤲🤲

کاش مامانا درک کنند و خوراکی ها رو تو خونه بدن بچه ها بخورند نه جلو چشم بقیه بچه ها
شاید هر مادری توان خریدن نداشته باشه

سوال های مرتبط

مامان سامی مامان سامی ۴ سالگی
من یه مشکل خیلی بزرگ با پسرم دارم به نظرتون چیکار کنم،پسر من کلا لجباز و شیطون هست اما تو خونه قابل کنترله و اینطور نیس که بگم کار خطرناک میکنه،اما وقتی میریم خونه مادرشوهرم بچه های خواهر شوهرم هم هستن یکیشون ۷ سالشه اون دوتا دیگه کوچیکترن و آروم تر هر چی میگم با کوچیکا بازی کن اصلا سمت اونا نمیره فقط دنبال بزرگه میره بزرگه هم اذیتش میکنه گاهی،پسر منم بلد نیس بازی کنه درست فقط بدو بدو میکنه بلند میخنده،پسر خواهر شوهرمم وقتی دلش بخواد به بچه من میگه بیا بازی وقتی که پسر من سمتش بره داد میزنه که سامیار نیاد پیش من،خب من هزار بار بع پسزم گفتم نرو پیشش ولی بازم میره و شلوغ بازی میکنه هر چند پسر خواهر شوهرمم شلوغه اما پسر من نفهم تره مثلا اصلا سرسفره نمیشینه تو مهمونی هی میچرخه دور سفره میره سمت بجه ها واقعا معذبم دیگه نمیدونم چیکارش کنم،خانه کودک میبرم تو کوچه میبرم با بچه ها بازی کنه اما بازم وقتی پسر خواهر شوهرمو میبینه هیجان زده میشه اصلا دوس ندارم سمت اون بره چون اونم داد میزنه همه چیو تقصیر این میندازه
مامان محمد مامان محمد ۴ سالگی