نمیدونم کسی باور میکنه یانه یادمه از وقتی بجه بودم یه چیزی همیشه تو مغزم بود که ازش میترسیدم ...
همش خودمو سرگرم میکردم که نیاد سراغم‌‌...
حالتام خیلی سخته ولی میاد سراغم سرگیجه شدید بدن درد حس میکنم رگ‌های بدنم میخواد بترکه اولش میاد سراغم خودم از خودم میپرسم من کیم بعد انگار فقط همین سوال میشه هزاران هزار سوال به حدی اذیت میشم حس میکنم مغزم جا نداره یا شبا تو خواب یه دفعه چشام خودبه خود باز میشه یا توی عمق خواب مغزم شروع میکنه به اهنگ خوندن یا وقتی بیدارم میرم تو فکر حس میکنم یه آدم دیگم یا بیشتر کارهایی که انجام میدم حس میکنم قبلا انجام دادم....
جوری شدم میترسم نیکا پیشم باسه بهش ضربه بزنم یا نمیتونم برم بیرون از خونه قبلا کم بود ولی الان خیلی زیاد شده یه سوال هایی میاد تو ذهنم ولی اصلا جوابی ندارن خیلی سخته این یه نمونه ازشونه به هرکی میگم میگن دیونه شدی به شوهرم گفتم گفت داری میترسونیم🤦🏻‍♀️






زایمان زودرس زایمان طبیعی بی بی چک

تصویر
۶ پاسخ

عزیزم حتما برو پیش روانشناس خیلی تاثیر داره حالت رو مطمئنم خوب می‌کنه و دلیل این حالت رو میگه بهت

منم کم سن تر که بودم ، یه دفعه از جایی که رد میشدم یا کاری که میکردم ، یهو یه چیزی انگار تو مغزم میومد که قبلا اینکارو انجام دادم یا قبلا از اینجا رد شدم همون لحظه ام بهم حس حالت تهوع و سرگیجه وارد می‌شد بعد سریع هم رفع میشد ، ولی خودش خود به خود خوب شد خداروشکر ، ولی حس خیلی بدیه واقعا آدمو اذیت میکنه

عزیزم مشکلت دارو داره بخدا
دارو استفاده کن تا بتونی از زندگی لذت ببری

من رشته ام روانشناسی بوده،این مورد حتما حتما حتما باید بری پیش روانشناس بالینی،بعد اون سطح رو بررسی میکنه،اگر نیاز بود به روانپزشک هم ارجاع میده تا اونم دارو بده
ولی اصلا بازیچه نگیر حتما برو ،چیز خاصی هم نیست اصلا نگران نباش اوکی میشه زود

شاید فکرت درگیره این حالتا بهت دست میده

عزیزم حتما ب ی روانشناس مراجعه کن

سوال های مرتبط

مامان من! مامان من! هفته بیست‌وهشتم بارداری
دوستان عزیز، یک سوال دارم ازتون، شما هم وقتی فهمیدید باردارید، همین حس‌ها رو داشتید؟
راستشو بخواید، من وقتی فهمیدم حالم یه جوری شد. اولین فکرم این بود که: “وای! بالاخره مامان شدم؟ خوشحالم؟ عاشق کوچولویی که تو دلمه شدم؟” ولی خب… جوابم منفی بود.
می‌دونم شاید خیلیا بهم خرده بگیرن، شاید بگن چه مادریه این! ولی خب، من این روزا فقط دارم گریه می‌کنم. نه از خوشحالی، نه از هیجان. از نگرانی زیاد. اونم نگرانی برای خودم، برای آینده خودم.
همین چند روز فهمیدم باردارم و از همون موقع فقط گریه کردم. خواب ندارم، همش تو فکر خودم و آینده‌امم. راستشو بخواید، بیشتر از همه، خودم رو دوست دارم و این قضیه خیلی می‌ترسونتم.خودمو سرزنش میکنم، حتی به خودم لعنت میفرستم که چرا با یک اشتباه،یک عمر زندگیمو تغییر دادم، من الان در نقطه ای هستم که در هیچکدوم از تصوراتم تاحالا نبوده. حس می‌کنم به این بچه بی گناه بیشتر حس دلسوزی دارم تا عشق.فقط دلم براش میسوزه😔
اگه شما هم اینجوری بودید، یا حس‌تون شبیه منه، لطفا اگه فقط قضاوت نمی‌کنید، بگید چطور باهاش کنار اومدید. شاید وقتی حرف بزنیم، یه کم آروم بشم.
بارداری بارداری بارداری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری بی بی چک مثبت