۱۱ پاسخ

با گریه کردن بچه بی آبرو نمیشی عزیزم
براش اونجا توضیح می‌دادی میتونم فقط دوازده رنگ رو بگیرم اگه نمی‌خوای اونم نگیریم
شوهرت هم نباید میزد اگه قانع نمیشد با همون گریه بغل میکردین می‌بردین

دختر من کلاس اول قراره بره چون اخلاق دخترمو میدونم گذاشتمش پیش مادرشوهرم با شوهرم رفتیم از پاساژ مستقیمی خریدیم لیستو برگشتیم...والا من که ۳۳ سالمه دوس داشتم کل مغازه رو یکی برام بخره بس که فانتزی و خوشگل بودن دخترم اگه اونجا بود مطمئنم کلی چیز اضافی میخواست و قشقرق بپا میکرد

عزیزم
بچه رو جلو کسی نزنین،شوهرت باید بغلش میکرد میبردش بیرون و ادامه خرید رو شما انجام میدادین
و تو ماشین یا بیرون از مغازه توضیح میدادین براش
عصری ما هم برای خرید لوازم مهد رفتیم همین اوضاعمون بود ،شوهرم میگه اشکال ندارد بچه هست ،ولی من به شوهرم میگم ببین من و تو حوصله بچه خودمون رو داریم،ادمای دیگه نمیتونن تحمل کنن یه چی میگن یدفعه
خلاصه سریع خرید زدیم و تو مغازه لوازم التحریری اومدیم بیرون

متاسفانه گاهی اوقات این مدلی بچه ها جاهایی شلوغ جوری رفتار میکنن انگار هیچی براشون نمیخری

بچه رو زد؟یا مرده رو؟

چه جوری دلتون امد زدینش چرا باید ابروتون بره مردم خود‌ون بچه ندارن شما قبل از اینکه جای میره توجیحش کنید یه بار که حرف گوشه نکرد خرید نکنید همونجور بیاید دفعه بعد دیدین رفتارش درست شده تشویقش کنید بگید به خاطر رفتار اون روزت که بچه خوبی شده بودی اینو برات خریدم

پسرمن همیشه اینکارومیکنه

چندسالشه؟

بچه اس دیگه سخت نگیرین
پسر منم ازینکارا میکنه
شمشیرشو گرفته بودیم
تو کیفم بود
رسوا کرد
ولی من فقط با تبسم رد شدم 😅

یه مغازه دار داد زد دختر برو چته ، شوهرم اومد جلوتر سه تا سیلی محکم زد بهش .
خلاصه جمعه زهرمار کرد هیچ دو تا قلم لوازم ۷۵۰ دادیم. خودشم بی آبرو کرد مارو

خلاصه مداد شمعی خریدیم ، مغازه هم قیامت شلوغ موقع دراومدن از مغازه گف آهان دیدم از اون ، رفتم نزدیک دیدم اتو مداد رنگی هست ، ۲۴ تایی... گفتم کمتر نداری گف داریم ۱۲ تایی ۴۸۰ تومن . گفتم باشه بده .
تا دخترم اونو دید داد زد نه بزرگه می‌خوام .
وحشتناک داد میزد تو قول دادی خواهش میکنم بخر . افتضاح یعنی شوهرم خواهش تمنا من تهدید می‌کرد اول آخرت ... اصلا اصلا توجه نمی‌کرد تا اینکه من رفتم شوهرم خجالتی موند دخترم افتضاح داد میزد بیا بخر...‌ همه مردم داشتن نگاه میکردن

سوال های مرتبط

مامان طلا🌸مکرومه باف مامان طلا🌸مکرومه باف ۵ سالگی
دلم برای مادربزرگ مهربونم خیلیییی تنگ شده هرروز بیادشم همش تو ذهنمه هرروز تموم خاطرات کنارش یادمه انگار منتظرم ک ببینمش سواد نداشت اما هرروز ب همسایشون میگف شماره منو میگرف میگف ننه من همش غصه تو رو دارم تو غربت چیکار میکنی میگفتم ن بابا غصه چی ما انقد میریم بیرون اینور اونور غصه نخوری میگم ننه خیالم راحت شد مراقب بچت باش چجوری کاراشو کنی تنهایی میگفتم ن شوهرم کمکمه تو دلواپس ما نباشی میرفتم شهرمون میرفتیم خونشون تو حیاط فرش مینداخت هرچی تو یخچال بود میاورد میگف باید بخورین اون خندهای شیرینش همش جلو چشممه با پسرم سربسر میزاشت و میخندید ریز ریز حالا دیگ شده ی غم بزررررگ تو قلبم وقتی میرفتم خونشون انگار تموم غصها یادم میرف انقد ک مهربون بود خونشون قدیمی و ساده بود اما پر از حال خوب بود واقعا درموندم چیکار کنم با این حجم از دلتنگی فکرشو نمیکردم یروز نباشه و فکرشو نمیکردم با رفتنش من انقد بهم بریزم کاش میشد ادما همه اونایی دوس دارن ی گوشه جم کنه و همه باهم از دنیا بریم ینی بازم میبینمش یروز؟خیلی شبا خابشو میبینم اما حجم دلتنگیم بیشتر میشه فقط