۴ پاسخ

وااااای

میمیرن سزارین بکنن دا 🫤

وای چقدر اذیت شدی...

😑😑😑

سوال های مرتبط

مامان امیررضا👶 مامان امیررضا👶 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت ۴
بعد هربار معاینه سر تکون میدادن و میرفتن منم استرس گرفته بودم که چی شده گفتم دکتر کجاست؟
گفتن رفته، شما حالا حالاها زایمان نمیکنی زمان میبره وقتش که بشه زنگ میزنیم میاد
من چشمم به مانیتور بود دردام منظم بود و زیاد ولی هنوز ۱۰۰ واحد نشده بود
چشمم به ضربان قلب بچم بود
دلم شور میزد...
شد ساعت ۷، ماماها همش میومدن و میرفتن، تند تند سرم عوض میکردن و آمپول میزدن و درد من بیشتر می‌شد
بازم چشمم به مانیتور بود ضربان قلب بچم یکم بهم ریخت منظم نبود منم از درد و نگرانی داشتم میمردم
تا اینکه ساعت ۷و ربع دردم به اوجش رسید، ۱۵۰ واحد و هنوز ضربان قلب بچم نامنظم و من نگران
تا اینکه شیفت عوض شد و ماماهایی که اومدن یه مقدار خوش اخلاق تر و باحوصله تر بودن
اومدن معاینه کردن گفتن وای وضعیتت که افتضاحه گفتم ضربان قلب بچم مثل قبل نیست توروخدا کمکم کنید
گفت نگران نباش چیزی نمیشه و سریع به یه مامای دیگه گفت سریع زنگ بزن دکتر بیاد وضعیت این خانم اورژانسیه بچه هم ضربان قلبش خوب نیست بگید سریع خودش رو برسونه بگید هیچ پیشرفتی نداشته
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو✨😌
دهانه رحمم به سه سانت ک رسید کیسه ابمو پاره کردن آمپول اسپاینال زدن بهم دردامو خیلی کمتر حس میکردم ساعت دوازده شب بود دکترم اومد بالا سرم من نفس تنگی گرفته بودم ضربان قلبمم خیلی رفته بود بالا به ماما گفتم من نمیتونم طبیعی زایمان کنم تروخدا سزارین کنید منو گفت باید طبیعی زاینان کنی همه میگن نمیتونم ولی زایمان میکنن بهم اکسژن وصل کرد چون ضربان قلبم بالا بود نفس تنگی هم داشتم ساعت یک دکتر اومد بالا سرم گفت این که ضربان قلب جفتشون داره نویز میندازه خطرناکه باید عمل بشه ولی ماما هی میگفت من احیاش میکنم چیزی نیس داره خوب میشه ضربان قلب جفتشون اخه ضربان قلب نی نی هم اومده بود پایین نمیدونم چرا مامای بالاسرم گیر داده بود من حتما طبیعی زایمان کنم دکتر از اتاق رفت بیرون با دوتا دکتر دیکه اومد اونا هم گفتن باید عمل بشه منو اماده کردن رفتم اتاق عمل چون من اسپاینال زده بودم اصلا آمپول بی حسی ک تو اتاق عمل زدن رو متوجه نشدم ساعت دو صبح نی نی منم بدنیا اومد
مامان 💙کوچولوی سوم💕 مامان 💙کوچولوی سوم💕 ۳ ماهگی
پارت دوم :تجربه زایمان ۴۰ هفته و ۶ روز
دوتا سرم اولی دردم کم بود و پرستاری که سرم اولی رو زد شیفتش عوض شد و یکی دیگه اومد اون تا اومد گفت بزار کمکت کنم زود زایمان کنی موقعی که اومد ساعت ۲و نیم بود که گفت الان دهانه رحمت ۲ سانته و خودش رفت دوتا سرم اورد اولی رو که زد دردم زیاد شد ولی مدام بهم دلداری میداد که اگه تحمل کنی نمیزارم زیاد سختت بشه و زود زایمان میکنی و مدام میگفت حالتی که توی دستشویی میشینی بشین که سر بچه همراه دردهات بیاد توی لگن و زایمان کنی منم دردهاااام شدید که دیگه باورم نمیشد زایمان کنم یا زنده بمونم😅 التماسش میکردم نمیخوام زود زایمان کنم آرومتر درد بکشم میگفت دیر بشه بچه عفونت میکنه بزار راحت بشی و واقعا خیلی پرستار خوبی بود دردم خیلی شدید شد گفتم میخوام برم دستشویی گفت اگه حس مدفوع داری بچه است گفتم آره دارم معاینه کرد گفت ۷ تا ۸ سانت باز شده بزار برم دکترو بیارم زود زایمان کنی😊 تند رفت اوردش و همون تخت رو به حالت تخت زایشگاه در اورد و دکتر اومد و کلی زور میزدم .
مامان مهوا 👼🏻🌸 مامان مهوا 👼🏻🌸 ۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت سوم

دکتر بیهوشی می‌خواست آمپول بی‌حسی رو بزنه که دکتر گفت صبر کن باید آزمایش بگیریم
دوباره ازم خون گرفتن دکترم گفت هنوز هموگلوبین خونش پایینه خطرناکه بگید یه کیسه خون دیگه براش رزرو کنن

بعدش آمپول بی حسی رو زدن که اصلا حسش نکردم اصلا درد نداشت

پرده سبز رو کشیدن جلوم و دکتر شروع کرد من ساعت ۹:۳۰ رفتم اتاق عمل ساعت ۹:۵۰ دخترم به دنیا اومد وقتی به دنیا اومد دکتر گفت بچه ۳ دور بند ناف داره خیلی ترسیدم ازش پرسیدم خانوم دکتر بچم سالمه گفت آره سالمه خداروشکر به بعدش رو یادم نمیاد بیهوش شدم که وقتی به هوش اومدم تو ریکاوری بودم خیلی تشنم شده بود به پرستار گفتم خیلی تشنمه اومد یذره آب مقطر بهم داد خیلی هم لرز داشتم که تو اتاق ریکاوری بخاری جلومون میاوردن

بعد از ریکاوری چون وضعیتم باید همش چک میشد منو به جای بخش بردن زایشگاه بعد از چند ساعت منتقلم کردن بخش

دخترمم برده بودن ان آی سیو چون تنفسش یکم مشکل داشت

ادامه پارت بعدی ❤️

بارداری سزارین زایمان نوزاد
مامان امیررضا👶 مامان امیررضا👶 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت ۷
دستکش پوشید و گفت هروقت دردت گرفت زور بزن میخوام کمکت کنم دهانه رحمت رو باز کنم!!!!
وقتی دردم شروع می‌شد با تمام توانم زور میزدم و دکتر هم با شدت تمام معاینه می‌کرد من از شدت درد نمیفهمیدم چیکار میکنه ولی هرچی بود داشتم میمردم
وقتی درد نداشتم نفس هم نداشتم چشام از مانیتور کنده نمیشد
وای خدا بچم دوباره ضربان نداشت
بهم اکسیژن وصل کردن
باز دردم شروع شد دیگه فاصله ها کم شده بود و دردم ۱۸۰ تا ۱۹۰ واحد بود
من زور میزدم دکتر شکمم رو از بالا فشار میداد و یه ماما معاینه می‌کرد به شدت به دهانه رحمم فشار وارد می‌کرد
من داشتم میمردم
تو دلم میگفتم خدایا من از شدت میمیرم (چون واقعا داشتم میمردم) ولی کاش بتونم بچه ای که ۹ماه زحمتشو کشیدم و ببینم، کاش بتونم ذوق پسرمو وقتی که داداششو میبینه رو ببینم، کاش بتونم همسرمو که این همه هوامو داشت رو یکبار دیگه ببینم، کاش امید اون همه آدمی که الان پشت در زایشگاه نشستن ناامید نشه.😭😭😭
چندبار این روند معاینه تکرار شد یهو مامایی که میشناختمش گفت خانم دکتر بچه ضربان نداره حال خودشم خوب نیست یه کاری کن به زور ۴سانت باز شده!!!!
مامان 🍒گیلاس🍒 مامان 🍒گیلاس🍒 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 5

تا 8 سانت رو راحت و سریع طی کردم
ماما و دکتر راضی بودن
و گفتن با این وضعیت زایمان راحتی داری

اما دیگه از اینجا به بعدش هر لحظه خدا رو صدا زدم
از 8 سانت بیشتر نمی‌شدم و درد هام شدید تر میشد

همزمان با من یه خانوم دیگه هم داشت زایمان میکرد
دکتر شیفت تنها دوبار رفت اتاقش و همش اتاق من بود
ماما همراهم بود
و سه تا ماما دیگه
هر چقدر ورزش میکردم
ماساژم میداد
تحریک میکردن
انگار نه انگار
بیشتر نمیشد که نمیشد
ضربان قلب بچم مدام داشت چک میشد

دکتر یکبار می‌گفت فول شده
باز ده دقیقه بعدش می‌گفت عجیبه انگار همون 8 سانت
خلاصه بعد اینکه همه یکی یکی چک کردن گفتن فول و زور زدن شروع شد

این مرحله رو اصلا دوست نداشتم😢
خیلی دردناک بود
دیگه از اینجا به بعد مهربونی در کار نبود
همه انگار دعوا داشتن
خانوم زور بزن
بچت خفه میشه
اینکارو کن اون کارو کن 😩😩


ساعت
7:20
صبح بود که دیدم دکتر میگه ضربان قلب بچه افت کرده و باید با کمکی به دنیا بیاد
مامان میرانم مامان میرانم ۳ ماهگی
زایمان طبیعی :
دیگه واقعا دردام غیر قابل تحمل شده بود اما به حرف ماما گوش دادم و فقط نفس عمیق می‌کشیدم اصلا جیغ نزدم بهش ساعت دوازده و نیم شب بود که دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم گفتم اپیدورال بزنین گفتن دکتر رفته گفتم گفتید گاز میزنید گفت شانست الان نگاه کردم تموم شده قیافم دیدنی بود
اما گفت چون دختر خوبی بودی و همکاری کردی بهم مسکن زدن خیلی دردمو کم کرد و اومد معاینه کرد دوباره گفت خیلی خوبه و باید یکم کمکت کنم تا زودتر بیاد شکممو فشار میداد و از داخلم نمی‌دونم چیکار میکرد ولی درد زیادی نداشت که گفت امادست و گفت با چندتا زور بچه میاد آماده باش
منم باهاش همکاری کردم و بدون پارگی زایمان کردم
کلا دو تا بخیه خوردم اونم گفتن بخاطر جای ادراره
ولی درکل زایمان خیلی خوبی بود و خاطره خوبی برام شد وقتی هم که بچمو دادن بغلم کل دردام یادم رفت واقعا مامای خیلی خوبی داشتم و کلی بعد زایمان دعاش کردم
جوری کمکم کرد که اصلا اذیت نشدم با اینکه بچم تو لگن نبود و سرش تو لگن نمینشست و خیلی بالا بود از هر نظر عالی بود حتی تو معاینه ها هم اذیت نمی‌کرد
خدا خیرش بده خانم توکلی رو اونم بیمارستان دولتی و اینجوری هواتو داشتن خیلیه 😍