۱۱ پاسخ

سلام عزیزم دکترت کی بود و هزینش چقدر شد

عزیزم شما بلوک هم رفتی ؟ چون اختیاری بودی هزینه بیمارستان رو هم دادی؟ چون اینجا از چند نفر سبزواری پرسیدم میگن اگر هزینه بیمارستان رو ندی دکتر اول میبره بلوک شما رو بعد با یه بهانه میبره واسه عمل
شما رو بردن بلوک یا نه ؟ از مبینی خیلی میترسم نگرانم چون منم احتمالا سزارین باشه

دکترت کی بود عزیزم؟؟هزینه اش چقدر شد؟؟

میگم موقعه زایمان شکمو وقتی میبرن متوجه میشه آدم؟؟؟

عزیزمممم خداروشکر ک ب سلامتی زایمان کردی گل پسری رو بغل کردی😘

بچه ها میشه دوقلو ها رو طبیعی بیارم🥺ترسیدم از سز

ممنون عزیزم گفتی تجربه تو ان‌شاءالله سالم باشین منم خییلی استرس دارم پس فردا عمل دارم حتما دعاکن برام میترسم خدایی نکرده دستگاه نرن...یامشکلی حین عمل پیش نیاد توکل برخدا ان‌شاءالله

ممنون عزیزم تجربه‌ت رو به اشتراک گذاشتی

چند هفته زایمان شدی؟

بعد از ریکاوری بردنم بخش که ساعت حدود ۲ونیم بود من تا ساعت۶اثر بیحسی روم بود و هیچ دردی نداشتم اما ساعت ۶ دردم شروع شد که واقعا دردش اذیت کننده بود یه نیم ساعتی درد کشیدم تا اینکه اومدن یه مسکن تزریقی زدن و یه شیاف گذاشتن که قشنگگگ دردم کم شد و قابل تحمل
دیگه بعد ۸ساعت اومدن سوندو کشیدن که اونم یکم درد داشت اما در لحظه بود بعد از سوند یکم چایی و نسکافه خوردم و سعی کردم بشینم واقعا بلند شدن سخت بود اما نه وحشتناک !!
یکم نشستم بعدش پاهامو ازتخت اویزون کردم سرم اصلا گیج نبود دیگه سعی کردم با کمک پرستار بلند شم بلند شدن و راه رفتن اولی هم خیلی سخت بود شکمت که تکون میخوره انگار توش روده موده هات اویزونه 🤣و یه سنگینی خیلی بدیم زیر شکمت و روی پاهات حس میکنی اما همینکه چند قدم راه میری بهتر میشه از راه رفتن دوم به بعد هم خیلی راحت تر میشه حرکت کردن من خیلی زیاد بلند شدم و راه رفتم و الان خیلی راحت راه میرم میشینم توصیم بهتون اینه اگر توانشو داشتین حتما خیلی راه برین

دراز که شدم قشنگگگ حس کردم از کمر به پایین فلجم😂 بعدش قفسه سینم خیلی خیلی سنگین شد و نفسم تنگ شد و این حس خیلی برام بد بود احساس کردم دارم خفه میشم اما گفتن طبیعیه نترس بهد چند ثانیه خوب میشی دیگه کم کم سبک شد قفسه سینم و احساس کردم دیگه دارن شروع میکنن چون پنبه پر بتادینو که زدن رو شکمم حس سردیشو متوجه شدم اما به بعد که دیگه هرکار کردن من اصلا متوجه نشدم فقط یکم حالت تهوع گرفتم حین عمل که گفتن سرتو به سمت راست بچرخون بهتر میشی که اوکی شدم خلاصه بعد از پنج شیش دیقه اقا کوچولومو به دنیا اوردن اما گریه نکرد همون لحظه من یکم استرسی شدم دیدم بعد چن. ثانیه یه جوری گریه کرد اتاقو گذاشت رو سرش😂😂بهتریننننن حس دنیا بود یعنی وقتی که اوردنش کنار صورتم داشتم از ذوق پاره میشدم😭😭
خلاصه بچه رو بردن و مابقی عملم حدود چهل دیقه طول کشید تا تموم شد و من تو حین فقط تنگی نفسم اذیتم کرد وگرنه هیچی حس نکردم
دیگه خلاصه عمل هم تموم شد و منو بردن ریکاوری پیش پسرم که دیدم ماما میگه تو حین زایمان اقای شیکمو خون بند جفت رو خورده و مجبور شدن شست و شو معده انجام بدن یکم اونجا حالم گرفته شد که گفتن اصلا نگران نباش اصلا چیز بدی نبوده زود متوجه شدیم

سوال های مرتبط

مامان هدیه زهرا مامان هدیه زهرا ۱۴ ماهگی
#تجربه_سزارین
پارت دوم
تو اتاق عمل اول متخصص بیهوشی خیلی مهربون بهم مشورت داد که وقتی میترسم، بی حسی خوب نیس و باید بیهوش شم. چون وقتی وارد اتاق عمل شدم، خیلی ترس داشتم و اینو همه شون متوجه شدن . یکم باهام حرف زدن تا ارومم کنن. و تصمیم گرفتن که بخاطر ترسم، بیهوشم کنن. و اینکه از عوارض بی حسی بهم گفتن که بعداز اینکه بی حسی تموم میشه، سردرد های شدید دارن .
دستگاه تنفس بهم وصل کردن و همونجا دیگه تو یه لحظه بیهوش شدم.
بیدار که شدم، ساعت ۲ و نیم بود.
دیدم تو اتاق ریکاوری ام و پرستار بهم شیاف میزنه تا درد نداشته باشم.
آرامبخش و شیاف خیلی خوب بود . باعث شد وقتی که به هوش اومدم، اصلا دردی نداشته باشم. واقعا خوب بود . اصلا نیازی به پمپ درد نداشتم. همه کسانیکه با ما سزارین کرده بودن هم همینطور بودن، هیچکدوم پمپ درد نداشتن . و همه مون با شیاف و سرم و آمپول ، آروم بودیم و هیچ دردی نداشتیم‌ . و بخاطر اینکه بیهوش هم شده بودم، هیچ عوارضی نداشتم و حالم اوکی بود.
تو این زمینه ی بعد از عمل، بیمارستان و عواملش خیلی مهمه. من که واقعا رااضی بودم. رسیدگی شون عالی بود.
مامان آرام مامان آرام ۳ ماهگی
چون قول داده بودم بیام بگم از میزان رضایتم درباره بیمارستان نیکان حکیمیه ،تو دو سه تا تاپیک می‌زارم تجربه مو که شاید بدردتون خورد
عمل من رو گفته بودن ۷ صبحه ،۴ باید بیمارستان باشیم برای پذیرش
من نفر اول بودم اما چون ینفر از شب قبل بستری شده بود و صبحم عمل داشت اون نفر اول شد ،تو خود بلوک زایمان رفتارشون خوب بود و به مقدار سوال پرسیدن و مدارک رو گرفتن ،یکی از خانما که مریض دکتر من بود گفت سوند رو برای من تو اتاق عمل بزارین و یکم اصرار ،به دکتر زنگ زدن اجازه بگیرن که دکتر گفت همه مریضامو اتاق عمل میزاریم
منو ساعت ۸ بردن اتاق عمل ،با دکتر بیهوشی صحبت کردم دوباره و در نهایت قرار شد از کمر بی حس کنن ،و خدایی ام دکتر خوبی بود
گفت ریزترین سوزن رو برات میزنم
دردش کاملا در حد تحمل بود و خیلی زود تموم شد
بچه های اتاق عمل هم خوب بودن رفتارشون و دکترمم اومد و عمل شروع شد ( من چون چسبندگی خیلی زیادی داشتم خیل بعمل سختی بود و خونریزی قطع نمیشد و به شدت ازم خون می‌رفت و بخاطر همین کلی آمپول و قرص دادن که جلوی خونریزیم گرفته بشه و واقعا اونجا بود که خدارو شکر کردم دکترم واقعا پنجه طلاس که تونست از پس عمل بربیاد و طوری رفتار میکرد که هیچ اتفاقی نیفتاده ) دیگه بچه رو بدنیا آورد و اذان رو گفت
ولی بعد عمل خیلی بهم تاکید کرد دیگه بچه نیارم چون خطرناکه
اینم بگم که اینجا بود که از شب قبل با هوش مصنوعی صحبت کرده بودم و خیل بدردم خورد (حالا تاپیک بعدی میگم چی شد )

#زایمان #فرزندپروری #مادروکودک #بارداری #سزارین
مامان لیانا مامان لیانا ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۷
برگشتم زایشگاه و دیدم دوستام هنوز هستن و باز زایمان طبیعیا رو نگاه میکردن یکی از زائوها ۲۰سالش بود و با چشمم دیدم چطور بخیه میزدن🤕باز همونجا خداروشکر کردم که سزارینی ام😂
یکم تو زایشگاه چرخیدم تا اینکه نوبت عمل من شد و دوباره همون خانم چادر سرم کردو منو برد اتاق عمل وقتی دکترمو دیدم سلام کردم و باهاش کمی صحبت کردم و ازش درخواست پمپ درد کردم و گفت تو اتاق عمل به دکتر بیهوشی که اومد بگو
وارد اتاق عمل که شدم از عمل قبلی خون و اینا بود که داشتن تمیز میکردن یکم اتاق عمل ترسناک بود اما ظاهرمو حفظ کردم و روی تخت جراحی دراز کشیدم و بعد از کمی دکتر بیهوشی اومد که یه پسر خیلی خیلی جوون و خوشتیپی بود و من یهو ترس تجربه نداشتن به جونم افتاد😂😂😂😂😂 بهم گفتن بشین و سرتو بیار تو سینت و گردنتو خم کن و من منتظر یه درد شدید بودم کمرمو بتادین زدن و بعدش سوزن بی حسی رو زد که میتونم بگم از درد امپول معمولی دردش کمتر بود و اصصصصلا اونجور که فکر میکردم غول نبود و خیلی ساده بود
بعدش دراز کشیدم و بلافاصله حس کردم پاهام شروع به گرم شدن کرد
همین که بی حسی رو گرفتم سریع پرده گذاشتن جلو صورتم و دستامم به بغل های بدنم تو یک پایه مانند فیکس کردن
ادامه پارت بعد
مامان نورِ زندگی🤍 مامان نورِ زندگی🤍 ۱۵ ماهگی