دخترم امروز یساله شد🥹😍
حس و حال عجیبی دارم
دست خودم نیست و مدام روز زایمانم و بعدش که دخترم بستری بود رو مرور میکنم
باخودم میگم کاش حسرت خیلی چیزا به دل من و همه ی مامانایی که مشکلات من و مشکلات دیگه ای رو تجربه کردن نمیموند
چون بی هوش بودم وقتی دخترم به دنیا اومد ندیدمش تا فردا عصر که مرخص شدم و بدون دخترم رفتم خونه😓
فکر نمیکردم قراره ۱۳ روز تو nicu باشه
بعد از چند روز بهم گفتن بیا اتاق مادران بمون من با درد شدید که حتی نمیتونستم بدون کمک بلند بشم شب و روز هردوساعت میرفتم بهش شیر میدادم
خیلی سخت بود ولی شیردادن خیلی حس خوبی داشت با ذوق میرفتم
وقتی مرخص شد خیلی روحیم خوب بود خوشحال بودم که میرم خونه و دیگه تنها نیستم
چند روز نگذشته بود که افسردگی شدید گرفتم و همش دوس داشتم از دخترم و مسئولیت هام فرار کنم
به بهترین غذا ها هم میلی نداشتم و اشتهام کاملا از دست دادم شبانه روز شاید دو قاشق یا دو لقمه میخوردم که از حال نرم
شیرم کم بود غذا که نمیخوردم کمتر شد و دخترم شیرخشکی شد😔
مجبور شدم دست به دامن دکتر و دارو بشم که ماه ها طول کشید تا حالم بهتر شد
اون روزا اگه خواهر و مامانم نبودن واقعا معلوم نبود چطوری میتونستم بگذرونم مخصوصا خواهرم که همش حواسش به دخترم بود امیدوارم خدا پاداش همه لطف هایی که بهم کردن رو به بهترین شکل بهشون بده و امیدوارم هرکسی خانواده داره خدا براش نگه داره هرکسی هم تنهاست خدا آدمای خوب سر راهش قرار بده که واقعا تنهایی تحمل این دنیا و مشکلاتش سخته

۷ پاسخ

منم دقیقا شرایط شمارو دارم الانم هنوز دارو مصرف میکنم منم کسی پشتم نبود و نیست جز مادر شوهرم

الهی عزیزم میفهمم چی کشیدی...مبارکه تولد دخترت پسر منم سی ام بدنیا اومده...برای تولدش چیکار کردی

عزیزم منم دقیقا شرایط خیلی سختی رو گذروندم
دختر منم ان ای سیو بستری شد منم حالم خوب نبود دوروز تمام بچمو ندیدم با بیهوشی ام زایمان کردم
تا از بخش مرخص شدم مستقیم با همون حال و درد رفتم ان ای سیو پیش بچم تا روزی که مرخص بشه
و دقیقا منم افسردگی وحشتناک و دارو اعصاب مصرف کردم
اضافه وزن شدید
ولی خدارو هزار مرتبه شکر که اون روزا گذشت
هم ما هم دخترای نازمون از پسش بر اومدیم 🥲🫂🤍

منم پسرم داخل ان ای سیو بود تا 10 روز ولی من خودم از روزی که زایمان طبیعی کردم داخل بیمارستان بودم تا زمانی که مرخص شد.. با وجود اینکه تازه زایمان کرده بودم خیلی خیلی هم بخیه زدن برام جوری که در حد 2 ساعت منو بخیه زدن ولی اونجا موندم

ای جانم
دقیقا منم تنها اومدم خونه
بچه هام زیر دستگاه بودن
خدایا چقد حالم بد شد و گریه کردم دلم میخواست با بچه ها بیام خونه
دلم گرفت

خدا ب همه خوشی بده ب ما هم بده
خدا بچه هامون رو حفظ کنه

من افسردگی رو الان گرفتم خیلی حال روحیم داغونه .عصبیم

منم خیلی مثل شما سختی کشیدم ولی خداروشکر که بچمون سالم و سلامته

سوال های مرتبط

مامان دخترم🍓💕 مامان دخترم🍓💕 ۱ سالگی
کمتر از ۶روز دیگه مونده به تولد دخترم ..
ولی دخترم همچنان هفت روزه تو بیمارستان بستریه 🥹
وقتی ما اومدیم اینجا دخترم فقط عفونت گوش داشت
الان بی دلیل تب میکنه و گاهی سرفه
میترسم از اینجا ویروس جدید گرفته باشه
اینجا پر از بچه هایی هست که ریه هاشون درگیره 😔
دختذم تو این تفت روز هیچ غذایی نخورده هیچی 😔
فقط به زور تو خواب بکم شیر میخوره خیلییی صعیف شده انقد بهش انتی بیوتیک زدن 😔
قرار بود پریروز مرخص بشه دکترش هی میکه تب نکنه مرخص میکنم
روزایی که قرار بود با کلی ذوق از تولد دخترم و خرید لباس و اتلیه واسه تولدش و خرید کادو براش بگذره
همش داره با استرسو گریه نگرانی و غصه میگذره..
پارسال این موقع منتظر بودم که ینی تو کدوم روز از این روزا به دنیا میاد
امسال اینجوری😔
تو رو خدا دعا کنید امروز خلاص شیم از اینجا واقعا بریدم 🥹😔
خودمم دیروز حالم بد شد بعد ۶روز مدام سرپا بودن و غصه خوردن رفتم زیر سرم
همسرم ۷روزه سرکار نرفته ..مثلا اومدیم مسافرت خونه مادرم که ما بمونیم اون برگرده تا روز تولد دخترم بیاد اینجا تولد بگیریم ..😭😔
ای خدا😭
مامان معجزه خدا مامان معجزه خدا هفته بیست‌ونهم بارداری
سلام دوستان عزیز دیروز دیدم که عماد قشنگ فوت کرده رفتم بیدار کردم تمام عکسهای که مادرش گذاشته بود دیدم باورتون نمیشه من از ساعت 7تا 3شب داشتم همش عکس هارا نگاه میکردم قربون دل مادر عماد بشم چی کشیده درد بچه و داغ بچه خیلی سخته خدا نصیب هیچ مادری نکنه باتمام وجودم درکش کردم که چی کشیده چون خودم یه فرشته آسمانی دارم منم دخترم یه روز بردم بیمارستان بستری شد سرما خورده بود نمی‌دونم دکتر چی زد حال بچه بعد شد انتقال دادن اراک دخترمن یک هفته اون جا بود در یک هفته من خیلی درد کشیدم دخترم به دستگاه وصلش کردن رگ مرکزی براش بارکردن از سرش رک کشیدن خیلی میدونید زمانی که دخترم را به دستگاه وصلش کردن رفتم نماز خوندم از خدا خواستم که اگه بچم خوب میشه که تا فردا چشماش باز کنه اگه نه ببرش پیش خودت اون راهم شفا هست شاید با خودتون بگید چه مادر دل سنگی دل سنگ نیستم دیدن درد بچم نداشتم قلب مادر هیچ وقت دروغ نمیگه مادرم می‌گفت که شیرتا بدوش دخترت خوب بشه میخواد ولی من این کارا نمی‌کردم چون نمی‌تونستم ببینم که بچم گشنه هست من شیرش میریزم بره میدونید خدا بعد کلی دوا دکتر بهم دادش ولی خواست خدا این بوده دلم با این آروم میکنم که پیش خدا هست مگه بهتر از خدا هم کسی می‌تونه ازش نگهداری کنه دیدار به قیامت تا برم پیشش اون صورت نازش یادم نمیره پارسال این موقع بارداربودم 20م تولدشه میرم سرمزارش میگیرم من اول به خاطر خدا تحمل میکنم بعد دخترم دیگم 4ماهه من شب ها نخوابیدم انشالله که هیچ وقت تب بچه هاتون نبینید داغ بچه خیلی سخته ببخشید که ناراحتتون کردم دلم گرفته بود یاد دردهای خودم افتادم وقتی عماد دیدم برای منم دعا کنید که خدا جاشو برام سبز کنه اینم عکس فرشته آسمانی من بهترین اتفاق زندگیم
مامان شاهان💙 مامان شاهان💙 ۱۲ ماهگی
شاهان عزیزم :

سال قبل روز ۱۳ شهريور ماه ۱۴۰۴ همین روز در اتاق زایمان در انتظار به دنیا اومدن شیرین ترین اتفاق زندگیم بودم .
با به دنیا اومدنت زندگیم رنگ و بوی تازه ایی گرفت ،روز به روز بیشتر عاشقت میشدم و تو شیرین تر میشدی .
تو رو از خدا خواستمت، آرزوی من بودی که برآورده شدی با خدا عهد بستم اگه بچه دار شدم هر روز بابت به دنیا اومدنش خدا رو شکر کنم .
لحظه ایی که به دنیا اومدی و تو رو کنار صورتم گذاشتن ،نرمی صورتت و گرمای وجودت بهم قوت قلب داد برای ادامه زندگی .
با ارزش ترین هدیه از طرف خدا بودی برامون ،من و بابایی عاشقتیم.
قول میدم تا لحظه آخر عمرم ،مواظبت باشم .من برای خوشحالی تو دنیا رو هم زیر و رو میکنم ،تو فقط بخند .
امیدوارم بتونم خیلی خوب تربیتت کنم که در آینده همسر و پدر خوبی باشی .

امروز روز ۱۳ شهريور ماه ۱۴۰۵ یک ساله شدی .یک سال از مادر شدنم میگذره میدونم دلم خیلی برای اون روز ها تنگ میشه 🥺
با تو مادر شدن رو تجربه کردم ببخش اگه روز ها و شب هایی بود که از فشار و خستگی کارهای خونه و رسیدن به تو یجاهایی عصبانی شدم و سرت داد زدم ولی اینو بدون عشق من نسبت به تو بی نهایت و زیباست 🫀

یک ساله شدنت مبارک پاره تن من 🎉🎈🎈🎈🎈
مامان جوجه رنگی مامان جوجه رنگی ۱۴ ماهگی
سلام
پارسال روز ۷مرداد ساعت ۱:۳۰ شب بیمارستان بستری شدم و با امپول فشار و قرص و ورزش مخصوص و ...هزار تا دردسر بعد از چهارده ساعت ، ساعت۱۵:۳۰ روز ۸ ام دخترم بدنیا اومد و صدای گریه اش رو شنیدم
باورم نمیشه یکسال گذشت 🤧😢
خیلی سخت بود خیلیییی وحشناک بود🥴 کسی بهم نگفته بود مادرا این همه چالش دارن ولی دخترم بهم نشون داد همه چالش ها رو از ویار و سختیه زایمان که بگذریم اما مادر بودن رو در اصل از وقتی فهمیدم که دیدمش و بغلش کردم
از وقتی که نوزاد چند روزه بود و برای اینکه شیرش دو دقیقه دیر میشد قهر میکرد و دیگه شیر نمیخورد
از وقتی که اعتصاب شیر کرد و دیگه سینه ام رو نگرفت و شیر خشکی شد اونم فقط تو خواب میخورد
از وقتی که بخاطر کولیک و رفلاکس خواب نداشت و تو خونه بغلش میکردم و راه میرفتم و پا به پاش گریه میکردم
از وقتی که به پروتئین گاوی حساسیت پیدا کرد و مدام بی قرار بود و گریه های وحشناک میکرد
از وقتی که بخاطر رفلاکسش تو گهواره میخوابوندمش و همین باعث شد بهش عادت کنه و به هیچ عنوان به هیچ شکل دیگه ای نخوابه و بخاطر وابستگی شدیدش به گهواره خونه نشین شدم
از وقتی که بخاطر واکسن و سرماخوردگی و تب و .... از خودم میگذشتم تا مراقبش باشم و خیلی چیز های دیگه
راستش به قول شهاب حسینی به نظرم تولد هر کس رو باید به مادرش تبریک گفت بابت تمام زحماتی که کشیده و قراره بکشه ، بخاطر همین یک سالی که گذشت میخوام به خودم یه خسته نباشید و یه تبریک جانانه بگم
پریسا سخت بود خیلیی سخت بود ولی از پسش براومدی بهت افرین میگم 😘😘
دوستت دارم دخترم روزهای سختی بود اما شیرینی هم داشت خدارو بابت وجودت شاکرم 😍😘



حالا جمله سازی با پوشک و شیر خشک و زایمان و ...
مامان آوا جون ❤️ مامان آوا جون ❤️ ۲ سالگی
مامانا تو رو خدا کمکم کنید
خیلی تو شرایط بدی هستم
نمی‌دونم از کدوم مشکلاتم بگم
مامان و بابام تصادف کردن مامانم لگنش در اومده ترک برداشته بنده خدا رو تخت هست فعلا ...
دخترم لب به هیچ غذایی نمیزنه پانزده روز پیش مامانم بودم تا اذان صبح کار. میکردم که همه چی رو براه باشه ولی تو این مدت به شدت دخترم بد غذا شده قبل که بد غذا بود الان افتضاح شده شیر هم لب نمیزنه
فکر کنم بین ۸تا ۸٫۵کیلو مونده دوازده تیر یکسال تمام میشه
از این ور هم شوهرم همش بهم ایراد میگیره همش دعوا بحث
خودم به شدت مریض شدم از لحاظ روحی حتی حوصله خوردن قرص های ارامبخشم رو هم ندارم
خونه زندگیم داغونه تو این دوازده روز شوهرم حتی یه قاشق رو جا به جا و مرتب نکرده
خودم وسواس گرفتم
دخترم اصلا یه لحظه از من جدا نمیشه
با تمام وجودم خسته ام
هر روز به خودم فحش میدم خودمو کتک میزنم گریه میکنم 😭😭😭😭😭
اینم از شرایط کشور ....
فردا پس فردا هم باید برم سر کار ...
من خیلی آدم ضعیفی شدم خیلی زیاد کم آوردم کم .‌‌‌‌‌....
کمکم کنید خدا می‌دونه همین ها رو هم با اشک دارم براتون می‌نویسم
مامان نویان مامان نویان ۲ سالگی
پارسال اینموقه داخل بیمارستان بود و نویان رو به دنیا اورده بودم چه حال عجیبی داشتم از یه طرف بخاطر بیهوشی گیج و گنگ بودم از یه طرف نویان رو میدیدم و چقدر ذوق میکردم بهترین حس دنیا رو اون ساعت ها داشتم با اینکه کلی درد داشتم اما خوشحالیم بیشتر از درد خودشو نشون میداد امشب یکسال از اونشب میگذره و چقدر دلم تنگه برای ثانیه به ثانیه اون روز و شبا با اینهمه سختی که این یکسال کشیدم اما بازم خیلی زود گذشت انگار به یه چشم بهم زدن نویان یکسالش شد. بزرگ شدنشون شیرینه اما تموم شدن دوران نوزادیشون غمگینه من هنوزم خیلی وقتا میگم کاش برگردیم عقب کاش دوباره ۹ ماهه بشم دوباره نویانو بدنیا بیارم دوباره بدن کوچولوشو بغل کنم خیلی شیرین بود اون لحظه ها خدارو شکر میکنم برای اینکه بهم‌ لطف کردم و این حس و حال رو بهم هدیه داد مادر شدن واقعا عجیب ترین و شیرین ترین اتفاق دنیاست .. انشالله که خدا دامن تمام زنان دنیا رو که منتظر مادر شدن هستن سبز کنه و این حس زیبا رو بهشون هدیه بده🙏🏻