سلام
پارسال روز ۷مرداد ساعت ۱:۳۰ شب بیمارستان بستری شدم و با امپول فشار و قرص و ورزش مخصوص و ...هزار تا دردسر بعد از چهارده ساعت ، ساعت۱۵:۳۰ روز ۸ ام دخترم بدنیا اومد و صدای گریه اش رو شنیدم
باورم نمیشه یکسال گذشت 🤧😢
خیلی سخت بود خیلیییی وحشناک بود🥴 کسی بهم نگفته بود مادرا این همه چالش دارن ولی دخترم بهم نشون داد همه چالش ها رو از ویار و سختیه زایمان که بگذریم اما مادر بودن رو در اصل از وقتی فهمیدم که دیدمش و بغلش کردم
از وقتی که نوزاد چند روزه بود و برای اینکه شیرش دو دقیقه دیر میشد قهر میکرد و دیگه شیر نمیخورد
از وقتی که اعتصاب شیر کرد و دیگه سینه ام رو نگرفت و شیر خشکی شد اونم فقط تو خواب میخورد
از وقتی که بخاطر کولیک و رفلاکس خواب نداشت و تو خونه بغلش میکردم و راه میرفتم و پا به پاش گریه میکردم
از وقتی که به پروتئین گاوی حساسیت پیدا کرد و مدام بی قرار بود و گریه های وحشناک میکرد
از وقتی که بخاطر رفلاکسش تو گهواره میخوابوندمش و همین باعث شد بهش عادت کنه و به هیچ عنوان به هیچ شکل دیگه ای نخوابه و بخاطر وابستگی شدیدش به گهواره خونه نشین شدم
از وقتی که بخاطر واکسن و سرماخوردگی و تب و .... از خودم میگذشتم تا مراقبش باشم و خیلی چیز های دیگه
راستش به قول شهاب حسینی به نظرم تولد هر کس رو باید به مادرش تبریک گفت بابت تمام زحماتی که کشیده و قراره بکشه ، بخاطر همین یک سالی که گذشت میخوام به خودم یه خسته نباشید و یه تبریک جانانه بگم
پریسا سخت بود خیلیی سخت بود ولی از پسش براومدی بهت افرین میگم 😘😘
دوستت دارم دخترم روزهای سختی بود اما شیرینی هم داشت خدارو بابت وجودت شاکرم 😍😘



حالا جمله سازی با پوشک و شیر خشک و زایمان و ...

تصویر
۶ پاسخ

تولدش مبارک باشه ان شاءالله همیشه در کنار هم به روز های خوش سپری بشه ! الهی غم و غصه تو زندگیش نبینه دلش همیشه شاد باشه❤️‍🔥🥰با تمام وجود تمام سختیهاتو درکت میکنم خدا قوت 💪🏻🫂

خداقوت عزیز🌷پایدارباشی مامان قوی⚘️

من دختر اولم خیلی جیغ و دادی بود نوزادی انقدر شبا راه میرفتم پاهام درد میکرد اما قد دنیا دوستش داشتم و تمام واکسناش تنها بودم شوهرم خواب بود شباشو روزاشو .خلاصه دومیم که مشکل داشت سقطش کردم فقط من و دختر بزرگم و خواهرم خیلی ناراحت بودیم .حتی باباش با من دعوا گرفت اون روزی که داشتم میرفتم بستری بشم .و سومی که الان شیرش دادم
تموم جونمه و عاشقشم
و باید بگم که خسته نباشید پریسا

اسم منم پریساست

عزیزممم چقدر منی، چقد درکت میکنم،خیلی بدتر از اینا رو گذروندم خیلی تو این یک سال سختی کشیدم ولی هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر قوی باشم، اما پسرم دنیامه واقعا الان میگم چقد سختیش می ارزید
تولد گل دخترتم مبارک باشه ان شاالله عزیزم

خدابرای هم حفظتون کنه

سوال های مرتبط

مامان علی جونم🫀 مامان علی جونم🫀 ۲ سالگی
علی جان دلم، اولین تولدت مبارک عمر مادر...🎂❤️🎂❤️🎂
پسرکم باورم نمیشه که یکسال گذشته...
یکسال از اولین لحظه ای که صدای گریه ات رو شنیدم،اون لحظه ای که دنیا ایستاد و تو شدی همه زندگیم
علی جانم❤️تو فقط یه بچه نیستی...
تو دلیلی هستی برای نفس کشیدنم،برای بیدار شدن،برای ادامه دادن...
با اومدت قلب من شکل تازه گرفت
پر شد از چیزی که هیچ وقت با هیچ کلمه ای نمیتونم تعریفش کنم،یه عشق خالص،یه وابستگی بی مرز،یه آرامش عجیب که فقط و فقط وقتی توی بغلمی میتونم حسش کنم.
یکسال پر از لحظه هایی بود که با اشکم با لبخند قاطی شد...
وقتی اولین بار خندیدی،وقتی اولین بار بهم نگاه کردی،وقتی اولین بار دستت رو دور انگشتم حلقه کردی...
تو بزرگ شدی جان دلم ولی منم با تو بزرگ تر شدم ،قوی تر شدم،عاشق تر شدم...
نمیدونی هر شب قبل خواب چقدر میبوسمت و تو به این کار عادت کردی و با بوسه های من خوابت میبره،چقدر بعد خواب نگات میکنم و از خدا تشکر میکنم که تو رو بهم داد...
که صدای نفس هات شد امن ترین موسیقی شبهام...
که بوی تنت شده آرامبخش تمام خستگیهام...
علی کوچولوی من❤️
امروزم تولد توئه🎂
اما انگار هدیش رو من گرفتم
خودت رو،وجود نازنینت رو،عشقی که تا همیشه توی قلبمه
تولدت مبارک پاره تنم😍
هر سال،هر روز،هر لحظه بیشتر از قبل عاشقت میشم و دوست دارم

بمونه به یادگار با یک روز تاخیر
چون من و علی جانم دیروز سخت مریض بودیم و امروز بهتریم
خداروشکر
مامان نیک و راد💕 مامان نیک و راد💕 ۱ سالگی
مامان نیارا مامان نیارا ۲ سالگی
امروز تولد نیارای خوشگل منه 👧🏻🌷🌹
تو همین ساعت دختر من به دنیا اومد و مثل اسمش به زندگی ما روشنایی بخشید
قبل از بارداری با استرس باردار شدن و بعد از اون هم با سختی استراحت مطلق روزهای زندگیم سپری شد هر روز از بارداریم برام به اندازه یکماه گذشت
تا بالاخره ۱۴ شهریور ۱۴۰۳ دخترم دنیا اومد من روز تولدش ندیدمش چون بردنش ان ای سی یو
عوضش تو این ساعت محکم جای اون روز بغلش کردم رو سینه م گذاشتمش
این یکسال خیلی سخت گذشت و به جرات میتونم بگم نیارا از اون بچه آیی بود که همه چیش همراه چالش بود ولی همه ی شب نخوابی ها و خستگی ها با یک لبخندش از بین میرفت
الان هم اینجا بهش میگم:
نیارای جانم دختر عزیز مادر عاشقانه دوستت دارم و نفس من بسته به صدای نفس هات بزرگترین خواسته ی من از خدا سلامتی تو هست
وقتی به چشمام نگاه میکنی تمام دنیا رو داخل نگاه تو میبینم ازت ممنونم که دختر من شدی امیدوارم پدر و مادر خوبی برات باشیم❤️❤️🌹🌹🌹🌷🌷🌷
امیدوارم خدا همه ی بچه ها رو واسه پدر مادرهاشون سلامت نگه داره و سایه ی پدر و مادر ها روی سر دلبند هاشون باشه❤️
مامان نفس مامان نفس ۱۲ ماهگی
دخترم امروز یساله شد🥹😍
حس و حال عجیبی دارم
دست خودم نیست و مدام روز زایمانم و بعدش که دخترم بستری بود رو مرور میکنم
باخودم میگم کاش حسرت خیلی چیزا به دل من و همه ی مامانایی که مشکلات من و مشکلات دیگه ای رو تجربه کردن نمیموند
چون بی هوش بودم وقتی دخترم به دنیا اومد ندیدمش تا فردا عصر که مرخص شدم و بدون دخترم رفتم خونه😓
فکر نمیکردم قراره ۱۳ روز تو nicu باشه
بعد از چند روز بهم گفتن بیا اتاق مادران بمون من با درد شدید که حتی نمیتونستم بدون کمک بلند بشم شب و روز هردوساعت میرفتم بهش شیر میدادم
خیلی سخت بود ولی شیردادن خیلی حس خوبی داشت با ذوق میرفتم
وقتی مرخص شد خیلی روحیم خوب بود خوشحال بودم که میرم خونه و دیگه تنها نیستم
چند روز نگذشته بود که افسردگی شدید گرفتم و همش دوس داشتم از دخترم و مسئولیت هام فرار کنم
به بهترین غذا ها هم میلی نداشتم و اشتهام کاملا از دست دادم شبانه روز شاید دو قاشق یا دو لقمه میخوردم که از حال نرم
شیرم کم بود غذا که نمیخوردم کمتر شد و دخترم شیرخشکی شد😔
مجبور شدم دست به دامن دکتر و دارو بشم که ماه ها طول کشید تا حالم بهتر شد
اون روزا اگه خواهر و مامانم نبودن واقعا معلوم نبود چطوری میتونستم بگذرونم مخصوصا خواهرم که همش حواسش به دخترم بود امیدوارم خدا پاداش همه لطف هایی که بهم کردن رو به بهترین شکل بهشون بده و امیدوارم هرکسی خانواده داره خدا براش نگه داره هرکسی هم تنهاست خدا آدمای خوب سر راهش قرار بده که واقعا تنهایی تحمل این دنیا و مشکلاتش سخته