سلام مامانا میگم من اومدم ی مشکلی بگم که شاید کسی مثل من باشه شایدم نباشه اما من کلا از اینکه کسی کنارم بخوابه بدم میاد احساس خواب راحتی ندارم میدونید چرا چون همش توی خواب ذهنم به این مشغول میشه که نکنه دستم یا پام توی خواب بخوره به شخصی که کنارم خوابیده و اذیت بشه این مشکل را با همسرم داشتم اصلا شبا پیشش نمیخوابیدم ن اینکه نخوابم یکم با فاصله می‌خوابیدم وقتی بچه دار شدن دقیقا یکی از دغدغه های که باعث شد افسردگی بعد از زایمان هم بگیرم همین بود که هر موقع کسی پیشم نبود و مجبور بودم بچه را پیش خودم بخوابونم همش توخواب ذهنم مشغول این موضوع بود تا حدی که همش استرس داشتم و مدام ترس داشتم حالا زمانی که نوزاد ملاجش نرمه استخوانش نرمه نکنه من توخواب صدمه ای بهش زدم .واین موضوع باعث شد من تو اتاق پیش بچم می‌خوابم ولی یکم باهاش فاصله می‌گرفتم .ولی الان چند وقت دخترم تو خواب پا میشه میاد میچسبه به من می‌خوابه منم روانم درگیر میشه سراین مشکل .آیا من روانی هستم😂🤣😭

۵ پاسخ

نه عزیزم منم همسرم از بس تا صبح تکون میخورد خوابم نمیبرد دیگه یه تشک جدا برا اون یکی برا خودم میندازم پتو هامونم جدا دخترمم که داخل پشه بندش کنارمه
خلاصه که دیگه راحت میخابم هر وقت دخترم شیر بخواد میاد هی پاشو میزنه بهم بیدارم میکنه وقتی شیرش خورد دیگه میخوابه 😄😄

وسواس فکری هست. با روانشناس بالینی صحبت کن

سلام گلم
من مجرد ک بودم کلا کسی پیشم بود نمیتونستم بخابم ،مسافرت اینا میرفتیم مصیبت بود برام مگه خابم میبرد،کلا تو اتاقم تنها میخابیدم،اینم بگم کلا ارثی خاب بدی داریم،ک عقد کردم و دقیقا تایم هایی ک همسرم بود یک لحظه نمیتونستم بخابم، حتی هلاک خاب میشدم،دیگه ی چند ماهی ک گذشت یذره عادت کردم و دیگه این مشکل رو ندارم شکر خدا ولی اگه بچه یا همسرم یکم تکون بخورن،ریتم نفسشون عوض بشه ،یا یکم خر پف کنه من سریع بیدار میشم.... مال من ک راهکار نداره خاب سبکی دارم ولی شما رو نمیدونم...

منم جدامیخوابم
همش احساس تنگی ‌میکنم کنارم بخوابه الان چندساله نفسم تنگ میشه نمیتونم بخوابم🥰

نه اصلااا😅
با یه روانشناس صحبت کنی اکی میشی

سوال های مرتبط

مامان پناه مامان پناه ۲ سالگی
همه میگن بچه رو کمتر از دوسال از شیر نگیر ولی به نظرم نمیشه یه نسخه رو برای همه پیچید
دختر من به شدت وابسته ی شیر بود ،توی طول رور کلا من همش یه سره داشتم شیر میدادم و بهم آویزون بود حتی سر سفره هم من غذا میخوردم دخترم رو پام داشت شیر میخورد،شبا هم که قشنگ 10 بار بیشتر بیدار میشد شیر میخورد حتی اگر سیرش میکردم و کلی به زور و بازی بهش غذا میدادم باید مثل پستونک تو دهنش بود،نگین چرا شیر شبو قطع نکردی چون من تمااام سعی خودمو کردم ولی نشد که نشد و برای دختر من تعریف نشده بود که صبحا میشه شیر بخوره و شبا شیر نمیتونه بخوره و اینکه کلا دخترم بدون شیر نمیخوابید یعنی کلا با سینه خوابش میبرد وشیر شب باعث خرابی دندونش داشت میشد و روی دندنش لکه افتاده ..
غذا هم یا کلا نمیخورد یا کم میخورد چون شکمش رو با شیر سیر میکرد و کلا بعد از یکسال و نیم وزنش به 9 کیلو هم نمیرسه😑😢
و اینکه من یکسال و هشت ماه بود آرزوی خوااااب داشتم و چون خودش شبا تا صبح شیر میخورد خواب آرومی نداشت و میگن بچه تو خواب رشد میکنه ولی حتی یک ساعت خواب عمیق نداشت😑
خلاصه دوست داشتم تا دوسالگی بهش شیر بدم ولی درحقش لطف که نمیکردم هیچ،باعث ظلم بهش داشتم میشدم چون بعد از یکسالگی هم اولویت با غذا هست نه شیر مادر
خلاصه یکسال و هشت ماه کامل شیر خورد و تصمیم بر این شد که اول یکسال و نه ماه ازش شیرو بگیرم و تماااام
و پنجشنبه صبح چسب زخم زدم روی سینم و یه تیکه از موهام رو چیدم و زیر چسب زخم وصل کردم و گفتم اوف شده ،شب اول خیلی گریه کرد ولی بعدش کم کم باهاش کنار اومد،الانم شبا یه بار بیدار میشه آب میخوره و میخوابه
با امروز شش روز هست شیرو قطع کردم و به شدت از کاری که کردم راضی هستم و بی نهایت از تصمیمم خوشحالم😍
مامان توت فرنگی 🍓 مامان توت فرنگی 🍓 ۲ سالگی
اولین تجربه من از شیر گرفتن دلسا رو میگم شاید بدردتون خورد
خوب از اونجایی که دلسا هم شیر خشک میخوره هم شیر خودمو ولی عادت بدی که داشت باید حتما موقع خواب سینه تو دهنذمیشد و انقد مک میزد تا خوابش ببره و من تو مهمونی یا ماشین همش تو عذاب بودم کم کم دوساعت من و مک میزد و تا میخواستم در بیارم بیدار میشد حتی شده بود شب تا صبح زیر سینه م بود و من اصلا خواب راحت نداشتم دیگه گفتم کم مونده روانی بشم این که شیر خشک میخوره و شیر من هم کمه اونقدی نیست دیگه بسه و عزمم و جزم کردم و صبح دیگه واقعا رد داده بودم از این اوضاع تا قبل اینکه از خواب بیدار بشه سینه رو رژ لب زدم و این هم طبق عادتش صبح که بیدار میشد دنبال می می میگشت و همش نق میزد و دید قرمزه شوکه شده من هم گفتم زخم شده و هی آخ و اوخ کردم 😅که نخوری مامان دردش میگیره اونم هیچی نگفت و یجورایی تو شوک بود یکم بازی میکرد دوباره میومد نگاه میکرد تا ظهر که باید می‌خوابید و داستان بدخلقی این شروع شد و دلسا که باید ساعت ۳ می‌خوابید با گریه و بهونه های الکی ساعت ۶ عصر خوابید و تایم ظهزش بهم خورد ولی اصلا نذاستم گریه کنه مدام باهاش بازی کردم و خوراکی های که دوست داره رو دادم بهش و کلا آزاد بود هر کاری دوست داشت میکرد و بردمش برف بازی و بالاخره این وسطا هی بهونه می‌گرفت ولی مشغولش میکردم تا موقع خواب هم همش سینه میخواست و با گوشی مشغول کردم و چشماش خسته شد و خوابید ادامه تو کامنت