پارت ششم
گفتن یعنی هر مشکلی باشه برای خودت و بچت مقصر خودتی منم جیغ و داد میزدم از اینور مامانم دعوا میکرد باهاشون که ببرید سزارین دخترم داره میمیره انقد خون ازش رفته دارید با جونش بازی میکنید تا اینکه شوهرم اومد دم زایشگاه با حال خراب و ناراحت با دیدن من توی اون وضعیت که سرم توی دستم و پاهام همه خونی و بدون دمپایی داشتم درد میکشیدم دعوا راه انداخت و بزور می‌خاست منو ببره من هم ترسیدم که دعوا اوج بگیره و شوهرم دست به یقه پرستار ها بشه الکی گفتم که تو برو خیالت راحت منو میبرن اتاق عمل یکم دیگه هیچ جوره قبول نمی‌کرد می‌گفت باید ببرمت من نمی‌دومستم اینجا دارن زجرکش میکنن تورو فک کردم بتونی مثل بقیه زایمان راحتی داشته باشی دیگ همش دعوا میکرد با پرستارها میگفت که زن منو دارید میکشید اینجا که نگهبان ها بزور بردن بعد اون هم ماما منو بزور برد روی تخت گفت جون بچتو به خطر ننداز الان نزدیک هشت سانتی دیگه وسایل آماده کرده بودن برای زایمانم منم توی اوج دردم روی تخت هرچقدر زور میزدم موهای بچه مشخص ولی سرش بیرون نمیومد

۱۳ پاسخ

خدایا 😭😭😭 تمام خاطرات روز زایمان من برام زنده شد

چه زایمان سختی داشتی

زایشگاه شهر ما از هر ده تا زائو دوتا طبیعی زایمان میکنن و بقیه سزارین، دکتر وماماهاش علاقه خاصی به سزارین دارن

ای وای واقعا بعضی زایشگاهها ماماهاشون مزخرف و بی وجدانن،خداروشکر بیمارستانی که من رفتم با دهانه رحم چهارسانت بعد بیست دقیقه زایمان کردم وکلی هم دعاشون کردم

الهی بمیرم برات چه زایمان سختی عزیزم چقدر اذیت شدی

بمیرم برات

آخ عزیزم چقدر تجربه ی سختی داشتی🥲

چقدر بد بوده الهی 😭😭😭

وای خدا چ زایمان سختی داشتی 🥹🥹

خاک بر سرشون پوستتو کندن که😐😐😐😐

آخرش چیشد طبیعی زایمان کردی عزیزم؟

آییی عزیزمممم سخت ترین زایمانی داشتی ک من ت عمرم شنیدم 💔 قبلم برات ب درد اومد. بازم خداروشکر بخیرگذشته برات

بقیش رو هم بزار

سوال های مرتبط

مامان کارن🌱✨ مامان کارن🌱✨ روزهای ابتدایی تولد
پارت چهارم
من درد هام بقدری شدید بود و اذیت بودم که دیگه توان حرف زدن هم نداشتم تا ساعت هشت شب یدونه سرم با آمپول فشار تزریق شده رو که بهم زده بودن تموم شده بود و اومدن برای معاینه و بهم دیگه میگفتن که تازه بزور شش سانت شده و ورزش های توپ و حالت سجده رو دوباره میگفتن باید انجام بدی من هم خیلی دردم شدید بود گفتم که انجام نمیدم و باهام دعوا کردن و گفتن که اگر همکاری نکنی توی پرونده مینویسیم که مشکلی برای خودت یا بچت بوجود بیاد مقصر خودتی دیگه داد زدم سرشون گفتم سه روز دارید بهم عذاب میدید توان ندارم دارید میبیند که بدن من نمیتونه طبیعی بزور دارید عذابم میدید دیگ یکی از ماما ها با مهربونی و اصرار زیاد منو نشوند روی توپ و بعد یکساعت دوباره اومد منو گذاشت حالت سجده و در حین این ورزش ها من خونریزی کرده بودم و خیلی نگران بودم میگفتم رحمم پاره نشده باشه و اونا با خونسردی میگفتن که نه این خونریزی طبیعی باید همه تلاشتو بکنی چون هیچ راهی برای سزارین نداری الکی وقت خودتو هدر میدی با اون همه درد شدیدی که داشتم همه تلاشمو میکردم که بتونم پیشرفت کنم و دهانه رحم باز بشه ادامه پارت بعد
مامان دریا🌊🩷 مامان دریا🌊🩷 ۵ ماهگی
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۵ ماهگی
پارت چهارم تجربه زایمان طبیعی

خلاصه دیگه دردام هعی بیشتر میشد جوری که سرمو میزدم اینور اونور با مشت میکوبیدم تو سرم موهامو میکشیدم از اون ماسک ها استفادم میکردم ولی بدتر درد منو بیشتر میکرد
هعی بهم فشار میومد زور میدادم چون کیسه ابمم پاره کرده بودن میترسیدم بچم چیزیش بشه اونا که عین خیالشون نبود هیچ نمیگفتن چیکار کنم دیگه انقد بهم فشار میومد حس دسشویی داشتم گفتم منو ببرید دسشویی نبردن بعدش انقد دیگه زور داده بودم مدفوع🥲 کردم بعد یدونه سگ اومد انقد بد بودا بهم گفت چرا مدفوع کردی میرفتی دسشویی دیگه انقد خجالت کشیدم با اون حالم خودم زیر اندازمو جمع کردم😭
دیگه همش زور میدادم چند تا فیلم دیده بودم مثل اونا با دستام رون پامو گرفته بودم سرمو میاوردم تا سینمو. زور میدادم دیگه معاینه اینا باز کردن ۸ سانت بودم فک کنم
اون وسطا سوند هم بهم وصل کرده بودن خیلی بد بود انقد سوزش داشت پاهامو سفت کردم در اومد
دیگه فک کنم سرش معلوم بود که گفتن برو رو تخت زایمان بزور اومدم پایین رفتم تو اونیکی تخت رو اون تخت که رفتم باز همون زور زدنو داشتم جوری که ماما ها میگفتم امپول فشار زدین میگفتن نه به خودش اینطور فشار میاد
دیگه اونجا بهم امپول بیحسی زدن و برش دادن دیگه انقد زور دادم پاهامو بعضی وقتا میچسبوندم بعد اون زن سگه میزد از پاهام دعوام میکرد دیگه زور زدم سرش اومد کشیدن بیرون
ادامه پارت بعدی
مامان رَیّٰان👶🏻🧸💙 مامان رَیّٰان👶🏻🧸💙 ۱ ماهگی
مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۷ ماهگی
#تجربه_زایمان3
بعد یه پسره اومد داخل و منو از این تخت به اون تخت گذاشتن
بردن منو ریکاوری…بغل تخت یه پسره گذاشتن که اونم بینیشو عمل کرده بود
اونم از درد به خودش ناله میکرد که تو اون حین واقعا من سردرد گرفتم از نالش🥴
فقط میگفتم کی میان منو ببرن…بعد پرستار اومد اونجا هم منم ماساژ رحمی داد
نگم از این ماساژ رحمیه که چقددددر بهم حال دادم حس سبک بودن داد بخدا روحم ارضا شد اونلحظه…بعد منو بردن دم در اتاق عمل و شوهرم اومد داخل و از این تخت منو گذاشتن رو اون تخت و بردن منو بیرون فقط چشمام داشت دنبال بابام میگشت که ببینم گذاشتن بیاد داخل یا نه🥺اولش ندیدمش بعد داشتن میبردنم تو اسانسور ک یهو بابام اومد انقدری خوشحال شدم🥲تو اون حالت بی هوشیمم بازم چشمم دنبالش بود…خلاصه منو بردن بخش…پسرمو اوردن گذاشتن رو سینم شیر بخوره🥹یه حسی داشت که نگم🥲این حسه اصلا قابل گفتن نیست اینقدددد که خوبه😍
بعدش اومدن بازم منو ماساژ رحم دادن که اینجا واقعا دردم گرفت🫠خیلی درد کرد
گذشت دو ساعت که بازم اومدن ماساژ رحمی دادن که اینجا دیگه جونم درومد انقد داد زدم…دیدن خون ریزیم زیاده با فاصله دو دقیقه یه پرستار دیگه اومد بازم ماساژ رحمی داد که دیگه من میخواستم از درد بمیرم فقط😑خلاصه گذشت و تایم راه رفتنم رسید
مامان نيلای 🩷 مامان نيلای 🩷 ۱۱ ماهگی
پارت پنجم زایمان اول سزارین اختیاری🩵

بعد اینکه من اسم نینیمو‌ گفتم دیدم دستیار دکتره میگفت عه اسم دختر منم نیلای و مدرسه میره و خودشون درمورد مدرسه دخترش با دکتره حرف میزدن اما من درد داشتم و تازه یادم رفته بود دردم که بازم سراغم اومد و شروع کردم بازم به گریه کردن که معدم درد میکنه و کمرم که دکترم گفت دیگه تموم میشه و میری پیش بچت
اما نمیدونم چرا بخیه زدن طولانی تر از برش و برداشتن بچه بود
دیگه اخرای عملم بود که شکمم فشار دادن و یکم بعد دیدم دستیارا میگن دکتر خسته نباشی چسب زدن و تموم شد
بعدش پرده رو از جلوم برداشتن منو از تخت عمل گذاشتن یه تخت دیگه و بردن ریکاوری اونجا نینیمو نشون دادن بهم و پرستار اونجا نینیو گذاشت رو سینم و گفت دارم تماس پوست با پوست انجام میدم منم هی میگفتم چرا اینقدر کوچولوعه این چند کیلوعه اونم بچه رو یکم گذاشت رو سینم بعد برداشت و گذاشت اونور تو تخت نینی که بالاشم بخاری داشت و سینه هامم فشار میداد با زور
میگفت میخام شیر بیاد منم دستش هی میکشیدم‌ میگفتم نکن درد میکنه خلاصه زنگ زدن بخش که بیایید مریضو از اتاق عمل ببرید که اوناهم یکمی دیر اومدن و منو بردن بیرون دیدم مامانم و مادرشوهرم و شوهرم دم در اتاق عملن شوهرم اومد منو همراه خدمه های اونجا تختو بردن بخش
مامان ܭوܢܚ݅وܠو🪽🤍 مامان ܭوܢܚ݅وܠو🪽🤍 ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان من🌸🤍
#پارت سوم
بعد از حدود دو ساعت فشار زیاد و زور زیاد و شکنجه ماما و دکتر ها دیدن اصلا من پیشروی نمیکنم و دکتر قبول کرد اشتباه میکرده ولی بازم بهم میگفت زور بزن حالت سجده و حالت دستشویی ایرانی (اینو باور کنید دکتر گفت)ولی بازم بی نتیجه بود
از اون ور هم شوهرم واقعا نگران من بود چون ۱۹ساعت خیلی زیاده و رفته بود با منشی دعوا کرده بود که دارین چیکار میکنید شکنجه میکنید حتی زنگ زده بود به دکتر خودم دکترم هم گفته بود باید طبیعی بیاره دیگه شوهرم دعوا کرده بود و بهشون گفته بود هرچقدر پول بخواید میدم فقط ببرید سزارین اونا ام گفته بودن که دارن مدارک رو تکمیل میکنن و بفرستند
دکتر دوباره اومد معاینه کرد و دید بله من اصلا پیشرفت ندارم و با اون زور های شدید که دست خودم نبود منو سوار ویلچر کردن و بردن اتاق عمل
واقعا دکتر جراح خوبی بود خیلی ارومم کردن و با اپیدورال منو سزارین کردن
یکم حس میکردم که دارن چیکار میکنن ولی درد نمی‌فهمیدم حتی بهشون گفتم برای اینکه نترسم بهم گفتن که هنوز شروع نکرد کمتر از ده دقیقه طول کشید صدای پسرم اومد انگار دنیارو دادن بهم و کل اون عذاب رو فراموش کردم بعد بخیه منو نیستم ساعت بردن ریکاوری تا بی حسی از بین بره
سه بار هم شکمم رو فشار دادن یکبار تو اتاق عمل یکبار تو ریکاوری با بی حسی یکبار هم بی حسی تقریباً از بین رفته بود(این سومی یکم شدتش بیشتر از قبلیا بود)ولی درد آنچنانی نداشت و خیلی خیلی قابل تحمل بود
یکبارم دیشب پرستا اومد یکم ماساژ رحمی داد و واقعا چیز وحشتناکی نبود
مامان tiam🤎🧸 مامان tiam🤎🧸 ۵ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی۷
رفتم تو اتاق زایمان به بدبختی رفتم بالای تخت اینقد بلند بود انگار رو منبر میرفتی😅تنظیمم کردن ماما هم سریع لباسشو پوشید و اومد بجز منو ماما با یه پرستار هیچکس دیگه نبود اگه هم بودن خواب بودن پرستارم هی میرفت بیرون و میومد ماما گفت هر موقع دردت گرفت زور بزن قشنگ تا نقس داری زور بزن ول نکن منم با تمام وجود زور میزدم که دردم تموم بشه با سه چهار تا زور محکم و قشنگ ماما بچه رو گرفت و آورد بیرون اون لحظه که بچه رو دیدم تو دستاش انگار داشتم خواب میدیدم .ماما میگفت سلام کوچولو برو پیش مامان جیغ جیغوت به شکم گذاشتش روی شکمم و دوباره من شروع کردم به گریه کردن ولی تنها تفاوت اون گریه این بود که گریه درد نبود گریه شوق بود و باورم نمیشد بالاخره بدنیا اومد پرستار بچه رو برد گذاشت روی تخت نوزاد و ماما شروع کرد به بخیه زدن میگفتم تروخدا بی‌حس کن دیگه طاقت ندارم گفت باشه همونجوری که بخیه میزد ولی باز یکم من حس میکردم و دردم میومد و پامو جمع میکردم تا آخرش ماما که اینقد باهام مهربون بود دعوام کرد و گفت اگه سوزن جا بمونه باید بری اتاق عمل اه هی من میخام دعواش نکنم باز.... همونجا ازش عذرخواهی کردم و به کارش ادامه داد تا اینکه تموم شد و دو بار شکمم رو فشار دادن واسه اینکه خون بیاد بعدش و رفتم توی بخش.نینیمو لباس پوشیدن و منم لباس بیمارستان پوشیدم و روی ویلچر باهم رفتیم تا باباش اونو ببینه وقتی که رسیدم دم در باورم نمیشد که من زنده موندم و دوباره تونستم همسرم رو ببینم
بارداری زایمان فرزند پروری تجربه طبیعی
مامان 🍓قلب مادر❤️ مامان 🍓قلب مادر❤️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی و سزارین پارت ۲
کنین من توان زور زدن ندارم بچم میمیره باز معاینه کرد گفت ۱۰ سانت شدی فولی دیگه زور بزن هر وقت درد داشتی منم هر وقت درد داشتم زور میزدم مدفوع میکردم🫤😂 ماما میگفت داری اشتباه زور میزنی ولی من اصلا بلد نبودم چجوری زور بزنم خلاصه ک بعدش ی چندتا ماما دیگه اومد یکی شکمم فشار میداد یکی دستش تو واژنم بود و میگفت زور بزن منم زور میزدم ولی بچه نمیومد اصلا یر بچه وارد واژن نمیشد همش میگفتن تو که ۱۰ سانت فولی نمیدونیم مشکلت چیه ک سر بچه نمیاد تو واژن من این بار دیگ از شدت درد نمیتونستم تو اتاق بمونم سرم ک بهم وصل بود برداشتم رفتم تو راهرو داد زدم دکتر بیا تروخدا بیا من میمیرم بچم میمیره من نمیتونم زور بزنم بچم میمیره ماما همش منو می‌گرفت می‌برد تو اتاق دعوام میکردن میگفتن زور بزن منم هرچی زور میزدم بچه نمیومد آخراش دیگ داشتم از حال میرفتم ک زنگ زدن دکتر از اتاق عمل اومد معاینه کرد گفت ببرینش اتاق عمل ماماهه گفت همه تلاششو کرده بچه نمیاد سوند وصل کرد آماده ام کردن گزاشتم رو ویلچر منم از بس درد داشتم و حس زور زدن داشتم همش زور میزدم اونام میگفتن زور نزن دیگه الان سزارینت میکنیم منو
مامان Liam مامان Liam ۲ ماهگی
پارت دو زایمان طبیعی
بعد ماما دید دیگه نمیتونم ورزش کنم می‌گفت حالت پاکی شو کمرتو بچرخون ولی خب کو توانش اصلا نمی‌تونستم این کارو کنم ماما گفت اگر نکنی نمیشه تا آخر شب طول می‌کشه کمک کن تا زودتر زایمان کنی دیگه ترسیدم واقعا طول بکشه دیگه درد جوری شده بود که اصلا ول نمی‌کرد و همون داگی شدم که ماما گفت و در کنارش دور خودم مثل مار از درد میپیچیدم مامان هر موقع میدید دردم تندتر شده دستشو فرو میکرد داخل می‌گفت زور بزن نافتو نگاه کن خیلی درد داشتم نمی‌تونستم ولی از درد خسته شده بودم بزور میکرد اون وسط شدیداً منو خواب گرفته بود نمی‌دونم تاثیر سرم بود یا چی خلاصه ماما همش موقع دردم شدید میشد این کارو انجام میداد و بلاخره رسیدم به ده سانت و دکترم رسید منو برد داخل اتاق زایمان بردنم روی تخت دکتر قیچی کرد که از رو تخت با همون درد زایمان و درد قیچی پریدم هوا که دکتر زودی منو کشید پایین چون زیاد خودمو اینور میکرد از درد دکتر منو ترسوند که بچه الان خفه میشه زود باش زور بزن همه توانمو یکجا کردم زور زدم سر بچم و بعدشم شونه هاشو درآمد و زودی انداختنش روی شکمم همونجا درد زایمانم همش تموم شد ولی خب جای قیچی زده بود درد میکرد ولی طاقتی بود
#فرزندپروری #دورهمی #ساک‌زایمان #سیسمونی #شیردهی #بارداری #کولیک #رفلاکس #سزارین #طبیعی #زایمان #دندونی #نوزاد #مای‌بیبی
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۵ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۵
همسرم اومد و منم دردام بیشتر شده بود
ماما می‌گفت خیلیا با همسرشون میان با هم آهنگ می‌زارن و ورزش میکنن البته خودشونم برام آهنگ گذاشته بودن رو اسپیکر پخش میشد
منم ورزش میکردم و اسکات میزدم بعد یواش یواش ازم خون می‌ریخت و دردام خیلی زیاد شده بود ماما رو صدا کردم و گفت رو تخت بخواب تا معاینت کنم و معاینم کرد گفت خیلی خوب پیشرفت کردی ۴ سانتی بهم گاز انتونوکس دادن و گفتن فقط موقع دردات دم عمیق بگیر و آروم آروم بده بیرون تا اثر کنه
منم رو تخت دراز کشیده بودم و دردم خیلی بود هی گاز میدادم داخل و آروم میدادم بیرون بعد یه ساعت همین طور که بودم کامل گیج شده بودم و درد داشتم و چشمام خمار شده بود به شوهرم میگفتم آهنگ ساقی هایده بزار برام😂
دردام شده بود هر دو دقیقه و تا ۳۰ ثانیه درد داشتم که هر بار که درد داشتم گاز تنفس میکردم و با دست میزدم تو سر و صورت خودم 🥲
زنگ دکترم زدن که بیاد
منم اینقدر دردم زیاد بود که به شوهرم میگفتم بگو بیان منو بکشن من دیگه نمیتونم اونم هی پیشونیمو بوس میکرد و اشک می‌ریخت و به ماماها می‌گفت یه کاری کنین کمتر درد بکشه ماماها گفتن باید دهانه رحمش کامل باز بشه برای همین داره درد می‌کشه
و منو معاینه کردن بهم میگفتن نفس عمیق بکش اصلا زور نزن
مامان آنیا 🍓❤️ مامان آنیا 🍓❤️ ۳ ماهگی