قند مامان
۵ ماهِ تو دلمی
روزای سخت و راحتی رو کنار هم سپری کردیم، شب هایی که از درد بیدار بودم، از ترس بیدار بودم، آره عزیزدلم ترس اینکه میتونم مامان خوبی برات باشم، ترس اینکه کنار ما احساس خوشبختی میکنی و خیلی چیزای دیگه که همه مامان ها تجربش میکنن
یادته دوتایی سرکار میرفتیم، صبح های زود که داشتم رانندگی میکردم ازت بابت اینکه اونموقع صبح بیدارت کردم عذرخواهی میکردمو برات شعر میخوندم.
روزایی که عروسک بافی یاد گرفتم رو یادته؟ با عشق برات کلی عروسک بافتم که بعد صدای حیوانات رو یادت بدم؟
روزی که دکتر گفت باید سرکلاژی بشی رو چی؟ عزیزِ مادر
استرسی که اونشب داشتم رو نمیتونستم به زبون بیارم و تنها آرامشم این بود که تو کنارمی، خودم رو کنترل میکردم که توی دلم تو هم استرس نگیری
الان یک ماهه از بابا امیر دوریم، وقتایی که بابا میاد دیدنمون مطمئنم تو هم ذوق داری و خوشحالی
عشق مادر، قوت قلب مادر صبور باش، با صبر تک تک لحظات سخت زندگی میگذره.
ما کنار هم خوشبختیم.❤️❤️
بی صبرانه منتظرم ۱۳۰ روز باقی مونده بگذره و بوی بدنت رو استشمام کنم، بغلت کنم و بتونیم زندگی رو یاد همدیگه بدیم.
بماند به یادگار از احساسم در شروع ماه ۶ بارداری.

تصویر
۱۲ پاسخ

عزیز دلم چ قشنگ نوشتی انشالله صحیح و سالم بغلش کنی منم تاریخ زایمانم 15بهمن

اخی چقدر احساساتت قشنگ بود😭

به سلامتی زایمان کنم
زایمان منم ۲۵ بهمن زده

وای خدا کنه ماهم زودتر به مرحله بادمجون برسیم😍

خدا حفظش کنه عزیزم ان شاالله بسلامتی بغلش بگیری 😘

ای جان بغضی شدم دختر🥲

تاریخ شما با من یکیه 🥹

ب سلامتی بغلش کنی برای منم دعا کن ، میگن دعا در حق همدیگه زودتر اجابت میشه برات صلوات میفرستم تو هم دعا کن که سخت محتاجم ..🥺

بامن یکی‌یکی هستیی منو ۱۴ زده

چیه جنسیتش عزیزم

چقد قشنگ نوشتی .باهم ۳ روز فاصله داریم.ب سلامتی ب دنیا بیاد🌹

تاریخ زایمان منم ۱۵زده ،انشالله بسلامت بغلش کنی

سوال های مرتبط

مامان نورا 🌸🎀 مامان نورا 🌸🎀 ۱۰ ماهگی
چهار ماهگی بارداری🥲🌱
این چهار ماه خیلی عجیب گذشته. از روزی که فهمیدم تو به دنیا میای، همه‌چیز تغییر کرد. هر روز یه حس تازه داشتم، انگار هر لحظه یه اتفاق جدید برام می‌افتاد. وقتی به این چهار ماه فکر می‌کنم، فقط یاد میارم که چقدر منتظر بودم تا تو بیای و حالا هر روز بیشتر از قبل با وجودت پر از آرامش و عشق شدم.
توی دل من همیشه یه حس عجیب دارم. حس می‌کنم داری کم‌کم آماده می‌شی برای اینکه در آغوشم باشی، برای اینکه چشمای من رو ببینی و اولین لبخندت رو به من هدیه بدی. بعضی وقت‌ها که تکون‌های کوچکت رو احساس می‌کنم، قلبم پر از شوق می‌شه.🥹♥️🧿

می‌دونی؟ این چهار ماه برای من یعنی یک دنیای جدید، یعنی یک تغییر بزرگ که تو اون رو به من هدیه دادی. خیلی مشتاقم ببینمت، بغل کنم و با تمام وجودم ازت مراقبت کنم. تو یه دنیای جدیدی رو برای من به ارمغان آوردی که هیچ‌چیز توی دنیا شبیهش نیست.💗✨
خدایا این چندماه هم ب سلامتی بگذره 🥹💚
خیلی دوستت دارم، کوچولوی من. و هر روز بیشتر از قبل منتظرم تا با هم باشیم. 🤱🏻💚👼🏻
منو بابایی خیلی دوست داریم
خدایا شکرت بابت این هدیه 🧿♥️🥹
۱۴۰۴/۴/۷ :)
مامان جوونه🌱❣️ مامان جوونه🌱❣️ هفته بیست‌وششم بارداری
چون گاها اینجا از حال و هوام میگم دوست داشتم با مامانای بارداری که ماه های اولشونه این تجربه رو به اشتراک بگذارم
یادمه ماه دوم و سوم بارداری خیلی کلافه بودم و حالم هرلحظه یه جور بود...با خودم گفتم قرار نیست هیچ کاری بکنی فقط با بدنت دوست باش و بهش اگاه باش ...این لحظاتی که دنبال راه حل میگردی برای بهتر شدن حالت به عنوان دورانی حساب کن که برات تجربه اس و شاید این انعطاف بعدا تو مادری بهت کمک کنه تو روبه رو شدن با سختی ها....هرسری یکاری رو امتحان میکردم برای معده دردم و ازمون خطا و استفاده از نظرات دیگران ...از حل کردن دارو تو اب گرفته تا تست دارو ها و نوع خوردن و خوابیدن ..تا فهیدم باید غذامو اروم و کوچیک بخورم صبح به صبح حتما پنتوپرازول رو بخورم در هر شرایط دارو ها درشت معدمو اذیت میکنه باید اهنمو عوض میکردم قرصامو کوچیک میکردم تو اب حل میکردم استامینوفنارو بخاطر سردردهای سینوزیتم ...دکتر راحت بهم گفت بدون دغدغه پنتوپرازول و استامینوفن بخور و واقعا احساس کردم عذاب بیخوده وقتی بتونی بخوری و نخوری و اعصابت خورد بشه...
از چیزایی که میدونم ممکنه ذهنمو بهم بریزه دوری میکنم
و الان بعد از اینکه ۴ ماهم تموم شد احساس میکنم بدن شرایطش یکم بهتر میشه از یه لحاظ هایی....
به مامانی که ماهای اولته میخوام بگم باید سعی کنیم این شرایط رو بپذیریم و با بدنمون و چیزایی که تجربه میکنه نجگیم با احساس های قشنگ بارداری لذت ببریم ❣️