۳ پاسخ

طبیعیه دیگه بخصوص با این فاصله سنی...مهم اینکه رابطت رو با خواهرت حفظ کنین و بچه همدیگه رو مثل بچه خودتون بدونین م موقع این اتفاقها سریع سر بچها رو ب ی چیز دیگه گرم کنین

پسر من از پسر داداشام شش ماه کوچیکتره باهم بازی میکنن دعوا میکنن نه زیاد

خیلی سخته حق داری
منم پسرم و خواهرزادم یک ماه اختلاف سنیشونه خیلی سخته
ولی خداروشکر خودمو خواهرم هردو شبیه همیم تا یکی اذیت میشه اونیکی و میبریم با چیز دیگه مشغولش میکنیم یا جلوشو میگیریم…

سوال های مرتبط

مامان دلبر کوچک من🩵 مامان دلبر کوچک من🩵 ۳ سالگی
مامانا پسرم ۲ سال و ۵ ماهشه.
مدتیه بیش از حد جیغ میزنه، مثلا میگه فلان چیزو بده، میگم نه مامان خطر داره نفسشو جمع میکنه و جیغ میزنه، بعد رومو میکنم اونور میگه مامان نگام کن نگاش میکنم دوباره جیغ میزنه. در طول روز خیلی جیغ میزنه و گریه میکنه، بخصوص وقتی بریم جایی یا کسی بیاد خونمون شروع میکنه لج کردن و جیغ کشیدن، مثلا دوروز پیش دخترخاله همسرم اومد ( قبلا باهم بازی میکردن و پسرم خوشحال میشد از اومدن کسی) اون روز فقط اسباب بازیارو ازش میگرفت و اصلا بازی نکرد، هرچی من نشستم که یاد بگیره بشینه باهم بازی کنیم فقط سر پا بود و چیزی میخواست با جیغ ، یا امروز خواهرزادم اومد( خیلی دوسش داره و اسمش از زبونش نمیفتاد) اصلا بازی نکرد و اینقد اذیت کرد و جیغ زد، منم بغلش کردم گفتم چیزی میخوای به مامان بگو حرف بزنیم باهم، یا گفتم مهمون اومده خونمون جیغ زدن کار خوبی نیست انگار نه انگار، فقط تکرار کرده، دیگه کلافه شدم این روزا هم کلا عصبیم ولی سعی میکنم رو پسرم عصبی نشم و باهاش بازی کنم، اخر کاری میکنه از کنترل خارج میشم و داد میزنم سرش که بس کن.
دیگه خستم بخدا، هرجا برم هرکسی بیاد این فقط جیغ میزنه و بهونه میگیره.
( اینم بگم از پوشک گرفتمش ) جایی نمیریم همش تو خونه اییم، شوهرمم از سرمار میاد میگه خستم کلا عادت نداریم شب موقعی که میاد بریم شب نشینی یا دوری بزنیم جایی. همش تو خونه اییم.
اگه ممکنه راهنماییم کنید چیکار کنم؟ مشاور کودکی چیزی می‌شناسید شماره بدید بهم، یا خودتون تجربه دارید بهم بگید
مامان اوین مامان اوین ۳ سالگی
مامانا اینقد اعصابم بهم ریخته که حساب نداره من پسرم ۵ سالشه به هرزبونی بگی بهش نقاط خصوصی بدن وگفتم اما خیلی مظلوم و اصلا نمیتونه از،خودش دفاع کنه جثش هم ریزه اولین دفعه که متوجه شدم که پسر خواهر شوهرم ۵یا۶ یال ازش بزرگتره دستمالی کرده با اون دعوا کردم با زبون خوش هم به پسرم گفتم اجازه،نده دیگه تا حدودی کمتر شد اگرم جایی احساس می‌کردم بارم بهش گوش زد میکردم که خصوصیه تا امروز که رفتیم خونه یکی از آشنا اینا تو اتاق بازی میکردن داداشمم با پسرم بود اون ۷ سالشه حس کردم یکم غیرنرمال به پسرم گفتم بیا کنار خودم بشین که میخوایم بریم بعد اومدیم تو ماشین با زبون خوش ازش تنهایی پرسیدم گفت هیچی دختره گلوم پ فشار می‌داده نمیزاشته بیام بیرون خصوصی رو هم دست میزده بعد من بهش گفتم من باتو دوستم هرمشکلی داره بهم بگو چرا ازخودت دفاع نمیکنی گفت یعنی چی گفتم یعنی احازه،نده کسی،بزنه اگرم بزرگتر بود نتونستی از مامان و باباکمک بگیر اینقدر عصبانی شدم یکم خوراکی گرفتم رفتم در خونه طرف دختر گفتم بیا خوراکی خریدم بعد بهش گفتم من با پسرم دوستم نبینم دوباره از این غلطا کردی همه راه و امتحان کرده بودم گفتم شاید اینجوری پسرم اعتماد کنه اینقدر اعصابم بهم ریخته که حد و حساب نداره چیکار کنم یه پسر نباید اینجوری باشه آخه شوهرمم اخلاق ورفتار مثل پسرم کم رو خجالتی اصلا من یه چیزی،میگم شما یه جیزی میشنوید