۹ پاسخ

یعنی چی نمیبره چه مردایی پیدا میشن

والا ما هر روز میریم دور دور . باهاش برو تا پرش نکردن

واقعا درد مادر شوهرم توقلبم بهترین قلب اخلاق داره منو از پسرش بیشتر دوست داره

بهش بگو میخاستی همش پیش مامانت باشی چرا زن گرقتی؟؟؟

خب خودتم برو باهاش ،شوهر من از وقتی عروسی کردیم یکبار بدون من رفت خونه مادرش که اونم مادرش گفت دیگه بدون زنت نیا اونم همیشه منو میبره با خودش

ببین بیرون رفتن رو مردا خیلی گنده حساب میکنن فکر میکنن ما زنا منظورمون از بیرون رفتن اینه که رستورانی ٫فست وفودی٫یا ابمیوه ای مهمون کنه …
میتونی بگی فقط یه دور بزنیم وموزیک مورد علاقمون گوش کنیم منم روحیم خوب بشه برگردیم بالحن تند نگو بهش اصلا هیچوقت هیچیزی رو زبون بریز صدات اروم باشه

بجای خونه مادرش شمارو ببره بیرون بچرخونه
حالا میخاد ۱۰لیتر بیشتر بنزین بزنه

وقتی همسرت از سرکار میاد قطعا خسته هست بذار یک ساعت استراحت کنه باهم برین چرا نری

پس خودت هم بری بهتره

سوال های مرتبط

مامان 𝑵𝒊𝒌𝒂𝒏🍓 مامان 𝑵𝒊𝒌𝒂𝒏🍓 ۲ سالگی
انقد عصابم خورده، مامانم هر سری میاد خونمون از یچیزی ایراد میگیره،چند وقته هی میگه چرا لباس نمیگیری، یا چند دست لباس تو خونه بگیر، امروز باهاش دعوام شد، گفتم چرا انقد دخالت میکنی تو کارام خب حتما ندارم که نگرفتم دیگه، بهش گفتم تا قبلا میگرفتم میزدی تو سرم ک چرا گرفتی انقد لباس پولاتنو جم کنید خونه بگیرید، حالا ک خونه خریدیم دستمون تنگه که نتونستم زیاد لباس بگیریم، اصلا دوس‌نداشتم بدونه وضعیتمونو ، اما بسکه میگه بهم فشار اورد هرچی بودو نبود از اول بهش گفتم، ن میزاشت جایی برم ،ن میزاشت چیزی بخرم، تو مجردیم، حالا توقع داره همه کاز کتم زنیتی بلد باشم، خب نزاشته هیچ کاری کنم،حتی لباس زیرامم خودش میخرید ، الان ی میوه نمیتونم بگیرم ، میترسم از بیرون رفتن، بخدا فشار رومه حالمو تخ.می کرد، حالا ناراحت شدو رفت، خب هیچ درک نمیکنه، برا داداشم دوبار ماشین عوض کردن،‌ما موقع خونه خریدن رفتن ماشین داداشمو عوض کردن ، ۱میلیون کمکمون نکردن حتی ب روشونم نیوردن،اصلا حالم بده دیگه
پوشک بچه فرزندپروری رفلاکس شیرخشک کولیک بارداری شیردهی شیرخشک گهواره
مامان آبان مامان آبان ۲ سالگی
سلام مامان‌های گل
دوباره کتاب آوردم براتون. اسمش هست "چه عالی عزیزم" ولی ما بهش میگیم "گوشی". کتاب طوطی (بخش کودک انتشارات فاطمی) منتشر کرده، کاغذش هم گلاسه‌ست. راستش مطمئن نیستم این کتاب برای گروه سنی بچه‌های ما مناسب باشه ولی از اونجایی که آبان خیلی دوستش داره و موضوع جالبی هم داره که دغدغهٔ خیلی از مامان‌هاست، گفتم معرفی کنم.
کتاب دربارهٔ یه مادر و پسره که با همدیگه میرن پارک. پسر کوچولو خیلی هیجان‌زده است و به مامانش میگه امروز می‌خوام از اون درخت بزرگ بالا برم و... ولی مامانش سرش تو گوشیه و در جواب همه چیز فقط به پسرش میگه چه عالی عزیزم!
پسر کوچولو از درخت میره بالا و اونجا کلی ماجراجویی میکنه و اتفاقات مختلف براش می‌افته (تو این قسمت‌ها تخیل هم وارد میشه، مثلا روی درخت میمون‌ها میان و پسر کوچولو رو پادشاه خودشون می‌کنن یا اونجا با یه پلنگ دوست میشه و...) بعد که برمی‌گرده پیش مامانش، می‌بینه مامانش همچنان با گوشی مشغوله. پسر بچه دمغ میشه و با خودش فک می‌کنه مامانش این همه چیز جادویی و قشنگ رو ندیده. با هم برمی‌گردن خونه. موقع خواب مامانش چن‌تا برگ، چوب و... که پسر بچه از پارک با خودش آورده رو می‌بینه و ازش می‌خواد براش تعریف کنه تو پارک چه اتفاقاتی افتاده. پسر بچه هم تعریف میکنه و مامانش میگه بار بعد منم باهات از درخت میام بالا.
بقیه رو تو کامنت‌ها میذارم براتون