۱۵ پاسخ

من ک اتفاقا گفتم نیارنش ملاقاتم چون اگر ببینه سرم بهم وصله و حالم خوب نیست خیلییییی بی تابی میکنه اصلا طاقت نداره الان ی وقتایی میبینه دستم کبود سرم یا آمپول زدم تا یک هفته هی تکرار میکنه و غصه میخوره مطمعنم بیاد منو تو اون حال ببینه و بدون من برگرده خونه دیونه میشههه 🥹🥹 دلم نمیاد به این وجهشم نگاه کن ممکنه بدتر بی تابیتو کنه

ببین بچه‌ات وابسته نیست، این خودتی که وابسته‌ای اون کوچولو رو هم درگیر خودت کردی.
این زمان بارداری بهترین فرصته برای آماده‌سازی دخترت.
نگو وای نه نمیتونم ازحالا جداش کنم از خودم ، بعداً که یه نوزاد بیاد اذیت میشه بزار حالا تا فرصت هست بچسبه به خودم و پیش خودم باشه.
وقتی تصمیم گرفتین به بارداری باید فکر این وابستگی هم میکردین ، هم شما هم شوهرت.
حالا هم هرچی خبر بارداریتو دیرتر بگی بهش، کمتر فرصت داری که از خودت یکم فاصله‌اش بدی .

ببرش کلاسهای ساعتی ، یکهفته خودت بشین همونجا دوساعت رو ، بعد بگو برم خوراکی بخرم برات بیارم.
بعد بگو برم سبزی بخرم بیارم.
بعد بگو ای وای غذا نسوزه برم زیرشو خاموش کنم بیام.
بعد بگو برم غذایی که دوست داری بپزم و بیام دنبالت که بریم ناهار خوشمزه بخوریم.
مدت انتظار بچه‌ات رو از کم ، یواش یواش زیاد کن.

کدوم بیمارستانی؟؟
من محب کوثر بود طبقه همکف بودن بچه اولم و شوهرم و مامانم
تا بعد که اومدم تو بخش گذاشتن بیاد
خیلی اذیت شده بود بچم هوا سرد بود و دستشویی رفته بود چندبار و البته کوچیکتر از بچه شمام بود و ما تو شهر غریب بودیم خیلی وابستم بود. زایمان منم طول کشید گفتن ۹ بیا ، ۳ زایمانم کردن چون روز رند بود مثلا بیمارستان شلوغ بود ولی درهرحال گذشت دیگه با باباش رفت شهر بازی بعد از زایمانم و جایزه بهش دادیم و...نذاشتیم خاطره بد بمونه براش

دخترمن خونه مادر بزرگش میمونه به نظرم بچه بیمارستان نیاد بهتره چون آلودگی زیاده ویروس

منم غصه روز‌ زایمان دارم بچم‌خیلی وابسته هس

غصه نخور این جور مواقع بچه ها انگار یهو بزرگ میشن ت همون یک شب و کلی بادرک و عاقل ترمیشن.شک نکن هم میمونه پیش مامانت هم درک میکنه شرایط رو. واس من ک همین بود. بچم بطور خیلی عجیبی پیش شوهرم واستاد و انگار ی شبه بزرگ شد

و اینکه درباره صبح روز زایمان، خب من که مامان ندارم، خواهرمم سه تا بچه مدرسه‌ای داره و نمیتونست بیاد و از هم حدود یکساعت دوریم.

صبح زود آیه رو با ناز و نوازش بیدارش کردم که بداخلاقی نکنه. البته شب قبل خواب گفتم فردا صبح بیدارت میکنم بریم بیمارستان نینی رو بیاریم ، میخوای باهامون بیای؟ خودش گفت میام بخاطر همین صبح بداخلاقی نکرد.
سه تایی رفتیم دنبال مادرشوهرم و چهارتایی رفتیم بیمارستان .
مادر شوهرم و آیه موندن تو همون قسمت درمانگاه و آزمایشگاه و ... بیمارستان ،نذاشتن بیان داخل بلوک زایمان .

بنظرم هرچه وابستگی بیشتربشه بدتره درهمه چی بایدتعادل رعایت کرد

بنظرم اگه نیاد بیمارستان بهتره هم مریض میشه توذهنش میمونه بهش استرس وارد میشه ازذهنش نمیره چه واجبه بچه بیادبیمارستان من اگه باشم نمیزارم بیاد

موقعی که بچه بدنیا میاد
می‌تونه با باباش بیاد و بچه رو ببینه
خودتم فکر کنم بتونه
این چه نگرانیه که داری
خداروشکر مادرت هست

از الان کم کم مدتای طوالانی بزار پبش مامانت

عزیزم من خودم اولین بچه تجربه ای ندارم
اما اطرافیان دیدم بچه اولی نیاوردن بیمارستان به نظرم نزار تو رو حال ببین
من اولین تجربه دیدارش خواهر یا برادر با حال خوب شما باشه❤️

آنقدر پروژه داره زایمانم فعلا فقط به فکر خودمم پسرمم همیشه با بابام و باباش عشق میکنه میدم به اونا مامانم میاد پیشم 🥴به فکر خودت باشه

بچه من ب شدت خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد وابسته ام بود شب قبل سزارین رفتم خونه مادر شوهرم خوابیدیم تا صبح از غصه این که دخترمو قراره دو روز تنها بزارم برم خوابم نبرد ۵ صبح پا شدم حموم رفتم بعدم ساکت و وسایل بچه رو برداشتم منو شوهرم و خواهر شوهرم رفتیم بیمارستان دخترمم خواب بود گذاشتم پیش مادر بزرگش گفت وقتی بیدار شده گفتیم مامانی رفته بیمارستان نی نی رو بیاره خوشحال شده گریه نکرده بعدم وقتی رفتم اتاق عمل شوهرمم رفت پیش دخترم البته از چند ماه قبل آماده اش کرده بودم که من میرم بیمارستان دو شب نمیام برات نی نی میارم

من بچم خونه مامانم من بدون میمونه با داداشام سرگرم میشه مشکلی نداره
ولی خودم غصه گرفته یا میگم تا اون موقع اگه اخلاقش تغییر کرد چی چون با شوهرم بدون من شب اصلا نمیمونه خونه مامانمم از صبح تا شب مشکلی نداره موقع خواب دیگه بی طاقت میشه

سوال های مرتبط

مامان تو دلی🤰🏼 مامان تو دلی🤰🏼 ۴ سالگی
مامان امیر ارسلان مامان امیر ارسلان ۴ سالگی
مامان هانا مامان هانا ۴ سالگی
چقدرامشب دلم گرفته بود🥺🥺🥺🥺خيلي زياد
خيليييييي زياد دليلشم نفهميدم
هي يادزايمان قبليم وافسرذگي وگريه هام افتادم بدترشدم
چنددفعه اس امروزگريه كردم يذره هم سبك نشدم كه نشدم
بدبختي لكم ديدم شياف بهم داده فكركنم سرهمين ذهنم بهم ريختس
چون استراحت گفته كن امانگفته چجوروچقدر
ميترسم تااخرهمينجوري بمونم
يانتونم كارامو كنم
ايناش بدرك
حوصلم سرميره توخونه ميپوسم اگه كارنكنم جايي نرم وكلا درازكش باشم
ازطرفي دخترم
ازطرفي همسرم كه دلش ميخادييره بيرون باشه
اميدواوم بزوديييييي خوب شم واصلاااا استراحت لازم نباشم اصلاااا چون نميتونم وريده ميشه توزندگي وروحيه هرسه تامون

تازه اخرشبم دخترم كلي براباباش كه نيس ورفته سفرگريه كردبدترشدحالم
وتوبغلم خابيد
اينقدردخترم وابستس
منم بهش وابسته
موندم چجوري بزارمش برم برازايمان🥺😭ازالان هرشب اشك ميريزم برااونشب
چيه اين مادر🫠
همش به مامانم ميگم توبايذپيش هانابموني من خندم توبيمارستان ميمونم بامادرشوهري خواهرشوهري رفيقي يااصن اگه بزارن همسرم
مهم فقط هاناس كه خيالم ازش راحت باشه
امامامانم ميگه نه توبامن راحتتري ومن پيشت باشم خيالم راحتتره
خخخخ