هر دوره از فرزند پروری واقعا چالش های خودشو داره.
کوچولوی خونه ی ما نزدیک ۲ سالشه و دوست داره مستقل باشه نمیزاره کسی بهش غذا بده خودش کلی ریخت پاش میکنه تا یه لقمه بخوره نمیدونم این بچه گرسنه است یا سیر شده.
پسر بزرگم هم امسال میره پیش ۲ روز اول راحت رفتیم بعدش کلی گریه کرده بود از اون روز هم میگه تو هم باهام بیا هم مدیرشون نمیزاره برم هم با یه بچه ی دوساله نمیتونم برم باهاش.
هر روز ساعت ده زنگ میزنن که داره گریه میکنه و همش میگه من نمیرم
نمیخوام برم.
مربیش رو هم خیلی دوست داره ولی امروز میگفت بهم گفت اگه گریه کنی میفرستمت کلاس دخترا.
باید برم باهاش حرف بزنم کاش یکم باهاش همدردی کرده بود البته اینم بگم چون پسرم گریه میکنه میگفت همش میزارمش کنار خودم
نمیدونم چطور این بچه رو علاقه مند کنم با قصه و صحبت کردن و جایزه هم به نتیجه نرسیدم.
پسر من خیلی اجتماعی هست و روابط عمومی خوبی داره.
قبلا هم کلاس زیاد رفته.
ولی الان باهاش به چالش برخوردیم

۳ پاسخ

شاید تو مدرسه از چیزی یا کسی ناراحته ازش بپرس

دقیقا حال روز منی پسر منم از شنبه میره و خیلی وابسته اس ب من خیلی باهاش صحبت کردم اماده باشه که تو مدرسه پیش بچه ها و معلمش بمونه

اضراب جدایی داره ؟پیش کسی تا حالا نزاشتیش؟

سوال های مرتبط

مامان رژان مامان رژان ۱ سالگی
دخترها یه چیز جالب، از وقتی دخترم به دنیا اومده هر وقت که خونشون رفتیم بچه یه بی قراری کرده یا مثلا غذا نخورده مادرشوهرم می گفت بچه های ما اینجوری نبودن اروم بودن از یک ماهگی بچم رو سرپا میگرفتم از یک سالگی خودش میرفته دستشویی بچه هام انقدر اروم بودن میشنستن بازی میکردن منم کارهای خونه رو میکردم این بچه به خودت رفته !!!حالا چند روز پیش شوهرم با مادرش دعواش شده ، خلاصه من یه تماس بهش گرفتم طلبکار بود که چرا پسرم عصبانیه اخلاقش با من بده گفتمش تحمل بچه خودش هم نداره بچه گریه میکنه به هم میریزه بعدبرگشته میگه پسرم یادش رفته من چقدر سختی کشیدم تا بزرگش کردم ناآروم بوده بدغدا بوده باید میبرمش پارک تا به لقمه غذا بخوره انقدر زجر کشیدم تا بزرگش کردم !!! خوبه پس دیدیم بچه داری هم سخته، از اول هرچی من دارم جلوشون جون میکنم بچه بزرگ میکنم سر شب بیداری و بچه داری همش میگه بچه های من ساکت و عالی بودن الان واقعیت رو اعتراف کرد مشخص شد نوه ش به کی رفته!