۳ پاسخ

عزیزم دختر من پارسال پیش بود و تقریبا تا آخرش بمن میگفت بمون منم پسرم کوچیک بود میزاشتم پیش مادرشوهرم و میرفتم انقدر. فتم تا حس امنیت کرد اما تا آخر نمیموندم اوایل نیم ساعت بعد ها تا نگرفت کلاس برمیگشتم اما بهش میگفتم میرم زودی ب میگردم خیالشو راحت میکردم مثلا میگفتم برم مهار بابارو بدم بیام برم داداشتو شیر بدم بیام و ...
حالا مدل دختر من این بود شما مدل بچه ت رو پیدا کن حس امنیت باید بکنه بعدشم یکم بایدشما تحمل کنی تا کنار بیاد

اول برای اون معلم واقعا متاسفم که حتی نمیدونه چطور باید با یه بچه ای که تا حالا تو یه فضایی که اصلا اشنا نیست باهاش اینطور برخورد میکنه
حتما حتما پیگیر بشید و حتما هم به مدیر و هم به اون معلم تذکر بدید
د عزیزم تحمل کنید اشکال نداره
اروم اروم کنار میاد و به محیط عادت میکنه
سعی کنید با افرادی که دوسشون داره بفرستیدش مهد
یکی د تا از چیز های که دوست را براش بگیرید ولی نه طوری که عادت کنه و بگه حتما باید بهم جایزه بدید تا برم‌‌‌‌...
و سعی کنید با معلم کلاس خودشون صحیت کنید که باهاش صحبت کنه

بنظرم از ی مشاوره کمک بگیر حتما عزیزم

سوال های مرتبط

مامان قند و نبات مامان قند و نبات ۱ سالگی
هر دوره از فرزند پروری واقعا چالش های خودشو داره.
کوچولوی خونه ی ما نزدیک ۲ سالشه و دوست داره مستقل باشه نمیزاره کسی بهش غذا بده خودش کلی ریخت پاش میکنه تا یه لقمه بخوره نمیدونم این بچه گرسنه است یا سیر شده.
پسر بزرگم هم امسال میره پیش ۲ روز اول راحت رفتیم بعدش کلی گریه کرده بود از اون روز هم میگه تو هم باهام بیا هم مدیرشون نمیزاره برم هم با یه بچه ی دوساله نمیتونم برم باهاش.
هر روز ساعت ده زنگ میزنن که داره گریه میکنه و همش میگه من نمیرم
نمیخوام برم.
مربیش رو هم خیلی دوست داره ولی امروز میگفت بهم گفت اگه گریه کنی میفرستمت کلاس دخترا.
باید برم باهاش حرف بزنم کاش یکم باهاش همدردی کرده بود البته اینم بگم چون پسرم گریه میکنه میگفت همش میزارمش کنار خودم
نمیدونم چطور این بچه رو علاقه مند کنم با قصه و صحبت کردن و جایزه هم به نتیجه نرسیدم.
پسر من خیلی اجتماعی هست و روابط عمومی خوبی داره.
قبلا هم کلاس زیاد رفته.
ولی الان باهاش به چالش برخوردیم
مامان نِلا و نِلین💚😍 مامان نِلا و نِلین💚😍 هفته بیست‌وچهارم بارداری
سلام وقتتون بخیر
تجربه ی مهدکودک بردن بچه۲۱ماهه
خانما من امروز دخترمو بردم مهد و خیلیم تعریف شنیده بودم از این مهدی که بردم اما خب اموزش انچنانی که برای این سن ندارن و ساعتش۹تا۱۲بود که خب این تایم دخترمن خوابه ازطرفیم فوق العاده هوا گرمه این تایم و میترسیدم گرما زده بشه بعد ازاینکه بردمش داخل مهد اول که یه چنددقیقه ای دخترم غریبی میکرد و از بغلم نیومد پایین میخواست کنارم باشه و یکم گریه کرد(بااینکه دخترمن فوق العاده اجتماعیه و دوست داره کلا بابچه ها باشه)بعد یکم که گذشت خانمی که مدیر مهد بود دخترمو گرفت از بغلم و برد با بچه ها باشه یکم که گذشت حدودا نیم ساعت دیدم نلا داره میاد سمتم دوباره مربیش اومد دنبالشو بردتش ولی بازم نیم ساعت بیشتر نموند سرجمع یکساعت تونست بمونه،تواین یکساعت من خودم خیلی نگران بودم از همه جهت که نکنه دعواش بشه با بچه ای یا نکنه مریض شه یا اینکه الان شیرو کیکی که دادم ایا بهش میدن یانه کلا خیلی نگران بودم و تصمیم گرفتم دیگه نبرمش تا زمانی که کامل به حرف زدن بیوفته و بیاد تمام وقایعو برام تعریف کنه و راحت بمونه
این بود تجربه من گفتم دراختیارتون بزارم
مامان 💙𝓜. 𝓡𝓮𝔃𝓪 مامان 💙𝓜. 𝓡𝓮𝔃𝓪 ۱ سالگی
مامانا من تازه از بیمارستان برگشتم خونه بخدا من از خدام بود بمونم پیش بچه اما واقعا نمیشد چون خودتونم میدونید بچه کوچولو دارم اگر نداشتم خداشاهده میموندم نشد تا الان پیشش یودم دیگه اومدم خونه شوهرشم کلی ازم تشکری کرد گفت خدا خیرت بده خیلی زحمت کشیدی و این حرفا ولی به جان بچه هام من فقط دلم برای اون بچه میسوزه خدا کنه خوب بشه یعنی این بچه برای من شده عین بجه های خودم 😭
فردا میرم دوباره تا ظهر میمونم مادرش بیاد خونه استراحت کنه فقط از خدای مهربون میخوام این بچه خب بشه یعنی مامانا کار اشتباهی کردم اخه بچه همش گریه می کرد شیر که دو روزه که نخورده بود لباش خشک شده بود با اصرار من بردن اول متخصص بعد نامه دادن برای بستری ببریم بیمارستان توروخدا دعاش کنید گناه داره خب بشه
باورتون میشه ما داشتیم این بچه رو می بریدم پدرش می گفت خدا کنه بمیره 😭😭😭😭😭
منم گفتم این چه حرفیه شما میزنید ماهم بخدا بچه بزرگ کردیم ولی یه بار اینجوری خودم یا شوهرم نگفتیم
تو بیمارستان دکترا به مادر بجه می گفان باید بمونی هیی گریه می کرد نه من نمیمونم برم خونه من مریضم همه دکترا دعواش کردن منم دعوا کردن چرا اومدی که مادرش نمیمونه 😔😔😔😔




بچه پوشک