۵ پاسخ

واسه منم همین موضوع پیش اومد گفتم تو روخدا خودتون حواسش رو پرت کنید من همش بیام ببرمش نمیشه که حقوق میگیرید که بچه ها رو یه جوری قانع کنید دیگه

گلم نظر من اینه که صبح ک میبریش خودت ی نیم ساعتی اونجا بمون هی بهش بگو مامان میره زود میاد ناهار درست کنه برای بابا بعد نیم ساعت مونده به تعطیل شدنش اونجا باش چن روزی اینجوری کن بعد دیگ سر ساعتش برو دنبالش تو مهدشونم به بچه های دیگ بگو با دختر منم دوست بشید باهاش بازی کنی شاید نمیتونه ارتباط برقرار کنه ی دفعه ولش نکن و بیا چون شاید دیگ کلا اصلا نره

دختر من بدون من نمیرفت مدرسه از اول مهر هر روز تا ظهر تو مدرسه بودم ولی امروز نوبت دندون داشتم گذاشتمش تو مدرسه گریه میکرد به من میگفت نرو من و مربیشون و معاون هر کاری کردیم نرفت سر کلاس بعد نیم ساعت مربیشون بغلش کرد بردش سر کلاس انقدر گریه کرد منم از مدرسه اومدم بیرون.
میدونم چقدر تو روحیه اش تاثیر میذاره حتی ممکنه دیگه از مربی و مدرسه زده بشه ولی آخرش چی.
۲ روز گریه میکنه و عادت میکنه. خودم نمیخواستم اینجوری ولش کنم و بیام ولی وقتی خودش نمیخواد جدا شه دیگه بهترین کار این بود که یهویی بذارمش و بیام.

از من میشنوی برو. بزار اعتماد کنه
عادت نمیکنه نگران نباش . فقط نیاز داره بهت اعتماد کنه
شاید دعواش کردن یا کسی اذیتش کرده
حتی اگه یک روز گفت منو نبر. نبرش یک روز
ولی مدام باهاش صحبت کن ببین چی شده و توضیح بده میخوای غذا درست کنی نمیتونی بری دنبالش

مطمئن باش ی اتفاقی اونجا افتاده و بچت ناراحته

سوال های مرتبط

مامان ☔🌈دختر بهار 🌸 مامان ☔🌈دختر بهار 🌸 ۵ سالگی
خدا می‌دونه من چقدر حساسم رو بچه ها همیشه جلو راهم چیزی میزاره که تا مدت ها اعصابم خورد بشه
امروز ظهر که رفتم دنبال دخترم از مهد بیارمش همین جوری که منتظر بودیم ی آقایی هم اومد که برای من نا آشنا بود خلاصه مشخص شد فامیل یکی از هم کلاسی های دخترم اومده دنبالش بچه ها رو که مربی تحویل داد دیدم این دختر بچه دلش نمی‌خواد با اون آقاهه بره مربی گفت دخترم مامانت تماس گرفته باید با این آقا بری بچه ام خجالت کشیده رفت سمت آقاهه ولی من قشنگ حس نا امن بودن از آقا دریافت کردم حالا نوزادم تو بغلم گریه می‌کنه دخترم هی میگه برام بستنی بخر هوا گررررررم نمیتونمم از اون بچه دل بکنم خلاصه رفتم جلو به آقا گفتم نسبت شما چیه با این بچه گفتش پسر عموی باباشم گفتم رزا انگاری کنار شما خوشحال نیست بزارید من به مامانش زنگ بزنم همون لحظه انگاری به بچه دنیا رو دادن سریع اومد چسبید به من گفت خاله میشه تو منو ببری پیش مامانم عمو همیشه منو گاز میگیره فشار میده جوری که می‌خوام جیش کنم اینقدر اعصابم خورد شد به مرد گفتم حق نداری به این بچه دست بزنی گفت بچه ست الکی میگه خلاصه خواست بچه رو به زور ببره سرش داد کشیدم گفتم آبروت میبرم نزدیک بچه بشی زنگ زدم به مربیش اون اومد به مامان بچه زنگ زدیم خانم بیخیال از خوابش بیدار شد بعد نیم ساعت اومد جریان گفتیم مثل اینکه این آقا مهمون خونه اینا بوده بابا میرفته سرکار مامان میرفته باشگاه و خرید دختره رو میزاشتن پیش این چندین بار دخترک اذیت کرده این بوده که بچه ترسیده خلاصه امروز من به گند کشیده شد به مامانش گفتم بخدا شما هیچی از بچه داری نمیفهمید بچه امانت خداست دست ما چرا مراقبش نیستی خیلی حرفا بهش زدممامانا تورو خدا به هرکس اعتماد نکنید