اولین خرید دفتر نقاشی و مدادرنگی پسر کوچولوم… 🎨❤️
یه وقتایی از بزرگ شدنت ذوق می‌کنم،
یه وقتایی دلم می‌خواد زمان وایسه و همین دستای کوچولوت،
همین شیطنت‌هات و همین صدای بچگیت هیچ‌وقت عوض نشه… 🥹
این روزها خودم خیلی حالِ خودم رو نمی‌فهمم؛
یه روز پر از ذوقم، یه روز پر از بغضم…
گاهی حوصله‌ی خودمم ندارم، چه برسه به دنیا.
اما وسط همین روزهای شلوغ و بی‌حوصله،
هی می‌چسبم به عکس گرفتن و ثبت لحظه‌هات؛
خودمو گم کردم کلا گالریم فقط شده عکس از تو یا هرچی که به تو ربط داره اماهمش حس میکنم بازم کمه
شاید چون می‌ترسم یه روز چشم باز کنم و ببینم
خیلی از این روزهای کوچولویی‌ت رو زندگی نکردم…
پسرکم،
شاید همیشه نتونستم برات خاطره‌های بزرگ بسازم،
اما دلم می‌خواد بدونی خودِ تو، قشنگ‌ترین خاطره‌ی این سال‌های منی. ❤️
بزرگ شو عزیز دلم…
فقط یکم آروم‌تر.
مامانت هنوز داره یاد می‌گیره چطور هم بزرگ شدنت رو تماشا کنه،
هم دلش برای کوچولوییش تنگ نشه. 🥹🎨❤️

«این عکس شاید فقط یه عکس از مدادرنگی و دفتر نقاشی باشه…
ولی برای من یادآور اینه که چقدر زود داره بزرگ میشه؛
چقدر برای بزرگ شدنت ذوق دارم…
و چقدر دلم برای کوچولویی‌ت می‌گیره. 🥹❤️
کاش می‌شد یه کم آروم‌تر بزرگ شی، پسرکم…🥹🥹
واقعا دارم گریه میکنم از بغض 😭😭😭

تصویر
۱ پاسخ

ای جانم 🦋❤️

سوال های مرتبط

مامان dayan مامان dayan ۳ سالگی
سلاممم مامان‌جان‌هااا 🤍🥹
خوبین؟ حال دلتون چطوره؟

من راجب یه چیزی می‌خواستم امروز باهاتون حرف بزنم…
من این چند وقت خیلی بیشتر از قبل به این فکر می‌کنم که بچه‌ها واقعاً چقدرررر سریع بزرگ میشن!
انگار همین دیروز بود دایان رو تو بغلم می‌گرفتم و همه‌ی دنیام اندازه‌ی یه نوزاد کوچولو بود…
الان سه سالشه و برای خودش حرف می‌زنه، نظر میده، بازی می‌کنه، سؤال می‌پرسه و گاهی هم جواب آدمو میده که آدم می‌مونه این بچه کی بزرگ شد؟ 😂🥹

یه نکته‌ای که خودم خیلی سعی می‌کنم یادم بمونه اینه که:
بچگی فقط خریدن اسباب‌بازی و بردنشون پارک و کلاس و تفریح نیست.
گاهی همین که پنج دقیقه بشینیم کنار بچه‌مون و بذاریم بازی خودش رو بکنه، باهاش حرف بزنیم، به سؤالای تکراریش جواب بدیم یا حتی اجازه بدیم یه کم خونه رو به‌هم بریزه و خودش کشف کنه، برای بچه کلی خاطره می‌سازه. 🤍

ما مامانا خیلی وقتا انقدر درگیر تمیزکاری، غذا، کارای خونه و هزار تا فکر و خیالیم که یادمون میره این دوره فقط یه بار قراره اتفاق بیفته…
اسباب‌بازی‌ها رو دوباره میشه جمع کرد،
خونه رو دوباره میشه تمیز کرد،
لباس کثیف رو دوباره میشه شست…
ولی این سن و این مدلِ بچگی دیگه برنمی‌گرده. 🥹

پس اگه از امروز کوچولوتون ریخت‌وپاش کرد، یه کم شیطونی کرد، صد بار صداتون زد یا خواست برای بار هزارم یه بازی رو باهاتون انجام بده، شاید بد نباشه یه لحظه مکث کنیم و بگیم:
«اینم یکی از همون روزاییه که یه روز دلم براش تنگ میشه…» 🥹🤍

بیاین تا می‌تونیم بچگی‌شونو فقط مدیریت نکنیم…
زندگیش کنیم. 🌱🤍


پ‌ن: چونکه نصف شبه و دارم عکسای بچگیشو میبینم احساسیم ممکنه فردا با ی تاپیک جدید حرفامو پس بگیرم😅
پ‌ن۲:دایان دوروزه رو مشاهده میکنید
مامان 👑 𝓡ᵃ𝒅ᶦ𝓷 👑 مامان 👑 𝓡ᵃ𝒅ᶦ𝓷 👑 ۳ سالگی
مامان امیررضا مامان امیررضا ۴ سالگی
پسر نازنینم، عزیز دل مامان،..
سه سال گذشت… سه سالی که توی هر ثانیه‌ش بوی شیر و آغوش و خوابای نیمه‌شب بود. تو بودی و صدای گریه‌هات که قشنگ‌ترین موسیقی دنیا شده بودن، تو بودی و شیشه‌شیر و پوشک و اون تخت کوچولویی که تقریبا هزار شب توش برات قصه گفتم.بی خوابی هر لحظه مهمون چشم من و بابا بود🤭تا یک سالگی با صدای سشوار و مداحی میخوابیدیم،آخه اصلا ما اهل مداحی نبودیم اما فقط آرامش تو مهم بود😅تو اولین تجربه ی مادری من بودی و واسه کوچکترین اتفاق جدیدی کلی ذوق کردیم و کلی اشک ریختیم🥹چشم انتظاری هردومون وقتی سرکار بودم هیچی از احساسمون کم نکرد و این دوری چند ساعته ی هر روز شاید بهم نزدیکترمون کرد!
حالا وقتشه… وقتشه بعضی چیزها رو جمع کنم، نه برای اینکه فراموشت کنم،نه!! برای اینکه جا باز کنم… جا برای بزرگ شدنت، برای رویاهای تازه‌ات، برای لباسای مردونه‌تری که کم‌کم جاشون رو می‌گیرن.
شیشه شیرت، دیگه خیلی وقته خالی می‌مونه
پوشک‌هات، مهمون آخرین روزهاشن
و اون تخت کوچیکت، دیگه نمی‌تونه پاهای کشیده‌تو تو خودش جا بده.
ولی بدون پسرم… هیچ‌وقت اون لحظه‌هایی که با اون وسایل کوچولو، دنیامو پر از عشق کردی از خاطرم نمی‌ره. مامان همیشه همون مادریه که یه‌زمانی با دستای لرزون شیشه شیرت رو گرم می‌کرد و شب‌ها با یه ذره تکون دادن تختت،آرومت می‌کرد.
تو داری بزرگ می‌شی… و من با اشک و لبخند، ازت عقب‌تر قدم برمی‌دارم تا از پشت نگاهت کنم، تا همیشه هوات رو داشته باشم.
دوستت دارم پسرم، حالا و برای همیشه ❤️
مامان محمدحسین‌👶🏻 مامان محمدحسین‌👶🏻 ۳ سالگی
دلم برای دوران بارداری‌م ، برای تکونای محمدحسین ، برای ذوقی که برای بدنیا اومدنش داشتم ، برای روزای اول زایمان و بوی نینی ، برای اون حس و حال اون موقع تنگ شده
از مجردی‌م عاشق بچه بودم همیشه میگفتم من پشت هم میارم ولی الان شدیدا میترسم ، از وضعیت کشور و اوضاع اقتصادی ، از عدم همکاری محمدحسین ، از اینکه تازه دارم به یه روتینی میرسم میتونم برم با محمدحسین بیرون هرچند که چالشهای خودشو داره سنش و من تمرین تاب آوری میکنم با بدقلقی ها و اخلاقای این سنش ، میترسم بچه بیاد دوباره بیرون و سفر و از خونه تکون‌خوردن و داستان کولیک و رفلاکس و تنظیم خواب و دندون و واکسن شروع بشه ، از طرفی هم میگم مگه میشه آدم بخواد شنا کنه و خیس نشه؟
همسرمم متاسفانه باید بگم زیاد گردن بگیر نیست ، میتونم به جرأت بگم ۹۰ درصد سختیای بزرگ شدن محمدحسین و من کشیدم از حموم بردن نخوابیدن مریضی هاش سختیای واکسن زدنش پوشک عوض کردن و از پوشک گرفتنش حتی یه ناخون ساده(تا حالا ناخون محمدحسین و نگرفته) ، تا همین چند روز پیش که خودم با سختی و کلی من بمیرم تو بمیری تنهایی بردمش آرایشگاه برای اولین بار (تو این مدت خودم کوتاه میکردم چون میترسید از قیچی ، بردمش آرایشگاه مخصوص کودکان)
خلاصه که عقل و منطق میگه آوردن دومی عاقلانه نیست ولی احساساتم شدیدا میخواد دوباره مادری کردن و تجربه کنه...
مامان هلن مامان هلن ۳ سالگی
من یه تاپیک گذاشتم که به دخترم یاددادم برا اسباب بازی کسی گریه نکنه و میدونه قرار نیس هرکس هرچی داره اینم داشته باشه همه بهم حمله کردن چرا حسرت بدل بچه میذاری !!دوستان من نگفتم نمیذارم خواستشو بگه یا اگه بگه دعواش میکنم و... من بهش گفتم دخترم قرار نیس هرکس هرچی داره توهم داشته باشی یا تو هرچی داری بقیه داشته باشن!!بعضی چیزارو تو داری بعضی چیزارو بقیه بچه ها!!هروقت هم از وسایل بقیه بچه ها خوشت اومد به من یا بابا بگو برات بخریم حالا یا سورپرایزت میکنیم یا برا تولدت یا ...برات جایزه میخریم اما هر بچه ای هرچی داره مال خودشه و تو میتونی باهاش شیر کنی اسباب بازیتو به اون بدی اون به تو تا باهاش بازی کنین بعد باید برگردونی و اینو چندین بار تو خونه تمرین کردم و بازی کردم و اگه یه جایی چیزی بخواد که دوس داشته باشه حتما میگه که کاش منم داشتم یا دوس دارم و من یا باباش هم میگیم دوست داری؟!میگه آره میگیم برات میخریم!!ولی جریان دوچرخه فرق داره چون بیرون زیاد توجه نکرده و اکثر دوچرخه هایی که تو اطرافیان دیده بزرگتراز سایز ۱۶-۲۰بوده فکر میکرد وقتی بزرگ شدن مبخرن و چند بار هم گفته بود که من دوچرخه دوس دارم بزرگ شدم برا منم میخریم چرا؟؟چون دختر من از ۹ماهگی کامل حرف میزنه و وقتی دوچرخه میخواست خیلی کوچیکتر بود و وقتش نبود بهش میگفتیم بزرگ شدی برات میخریم!!این تو ذهنش مونده بود و چون خیلی دوس داره بزرگ بشه و میدونه روز تولدش قراره یه سال بزرگتر بشه و ذوقشو داره و این دوچرخه میشه کادو برای بزرگ شدنش!!
مامان نَــــواز🐥💞 مامان نَــــواز🐥💞 ۳ سالگی
نوازِ جانِ مامان… 🤍
روزی که آمدی، انگار خدا تکه‌ای از قلبم را از سینه‌ام بیرون آورد و گذاشت توی آغوشم؛ از همان روز دیگر قلبم بیرون از تنم می‌تپید… تو شدی تمامِ دلِ من.
نواز جان، شاید یک روز بزرگ شوی و این نوشته را بخوانی و نفهمی مامانت با چه عشقی تک‌تک این کلمه‌ها را نوشته… شاید هیچ‌وقت ندانی چند بار فقط با نگاه کردنت، دوباره خودم را پیدا کردم؛ چند بار لبخندت دستم را از تهِ خستگی گرفت و بلندم کرد.
تو فقط دختر من نیستی؛
تو دلیلِ خیلی از «ادامه دادن»‌های منی.
دلیلِ اینکه حتی در سخت‌ترین روزها، باز صبح می‌شوم و می‌گویم: «باید قوی باشم… نواز من به من احتیاج دارد.»
جانِ دلم من برایت آرزو نمی‌کنم که هیچ‌وقت غمگین نشوی؛ چون می‌دانم زندگی همیشه مهربان نیست. آرزو می‌کنم وقتی غمگین شدی، آغوش امنی داشته باشی.
دخترکم، اگر تمام دنیا روزی پشتت را خالی کرد، یادت باشد یک نفر همیشه هست که از تهِ قلبش تو را انتخاب کرده… مامانت.
من نمی‌دانم سال‌های آینده چه شکلی خواهند بود، اما یک چیز را می‌دانم:
هر جا باشم، هر چند ساله که باشی، برای من هنوز همان دختر کوچکی هستی که با آمدنش دنیا را برای مامانش عوض کرد.
تولدت مبارک، نوازِ من.
الهی تمام کودکی‌ات پر از خنده باشد، تمام جوانی‌ات پر از رؤیا و تمام زندگی‌ات پر از آرامشی که قلب کوچکت لایقش است.
و اگر روزی از من پرسیدی:
«مامان، بزرگ‌ترین اتفاق زندگی‌ات چی بود؟»
بدون لحظه‌ای فکر می‌کنم و می‌گویم:
«تو…
تو قشنگ‌ترین اتفاقی بودی که برای قلبم افتاد.» 🤍
تولدت ۳ سالگیت مبارک، جانِ جانِ مامان…
نوازِمن، من تو را بیشتر از تمام کلمه‌هایی که بلدم دوست دارم🥹🤍🌷

به رسم یادگار هرساله بمونه توی دفتر خاطرات اینجام برای خودم❤️