🌙 قصهی کوتاه «ستارهای که گم شده بود» ⭐💖
یکی بود، یکی نبود، زیر آسمون پرستاره، خرگوش کوچولویی به اسم برفی زندگی میکرد. 🐰
یک شب، برفی دید ستارهای کوچولو از آسمون افتاد و روی زمین نشست. ستاره گریه میکرد و میگفت: «من راه خونهمو گم کردم!» ⭐🥺
برفی گفت: «نگران نباش، من کمکت میکنم.»
خرگوش کوچولو ستاره رو روی پشتش گذاشت و از تپهها بالا رفت تا به بلندترین نقطهی جنگل رسید. بعد ستاره رو با مهربونی به سمت آسمون پرتاب کرد.
ستاره دوباره به آسمون برگشت و از اون بالا به برفی چشمک زد. ✨
همون شب، ستاره یه نور طلایی کوچولو به برفی هدیه داد تا همیشه راه خونهش رو پیدا کنه.
از اون شب به بعد، هر وقت برفی میترسید، به آسمون نگاه میکرد و با خودش میگفت:
«وقتی قلبت مهربونه، هیچوقت توی تاریکی تنها نمیمونی.» ❤️🌙
و برفی با خیال راحت خوابید و خواب یه جنگل پر از ستارههای رنگی رو دید. 💤�
دستتون دردنکنه کلی کمکم کردید
🌙 قصهی پسر کوچولویی که معنی خوشبختی را فهمید ❤️
یکی بود، یکی نبود. پسر کوچولویی بود که همیشه فکر میکرد خوشبختی یعنی اسباببازیهای زیاد، خونهی بزرگ و خوراکیهای خوشمزه.
هر روز از مامانش میپرسید:
«مامان، خوشبختی کجاست؟ منم خوشبختی میخوام!»
مامان لبخندی زد و گفت:
«فردا با هم دنبالش میگردیم.»
صبح روز بعد، دست پسرش را گرفت و با هم به پارک رفتند. آنجا پیرمردی را دیدند که تنها روی نیمکت نشسته بود. پسر کوچولو جلو رفت، کنارش نشست و گفت:
«بابابزرگ، چرا تنهایی؟»
پیرمرد آهی کشید و گفت:
«چون کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم.»
پسر کوچولو دست پیرمرد را گرفت و شروع کرد به تعریف کردن از بازیها و خندههایش. پیرمرد کمکم خندید و چشمهایش از شادی برق زد.
وقتی از پارک بیرون آمدند، پسر کوچولو به مامانش گفت:
«مامان! فکر کنم خوشبختی رو پیدا کردم!»
مامان پرسید:
«کجا بود؟»
پسر کوچولو لبخند زد و گفت:
«توی خندهی اون پیرمرد! من فقط باهاش حرف زدم، ولی انگار یه چیزی توی دلم روشن شد. 🥹❤️»
مامان او را در آغوش گرفت و گفت:
«پسرم، خوشبختی همیشه چیزی نیست که به دست میاری؛ گاهی چیزیه که با مهربونی به قلب دیگران میبخشی.»
آن شب، پسر کوچولو با خیال راحت خوابید و فهمید که برای خوشحال کردن دنیا، لازم نیست بزرگ باشی؛ گاهی یک قلب مهربون کوچیک، میتونه دنیای یک نفر رو بزرگتر کنه. 🌱
برنامه قوقولی نصب کن کلی قصه دارع
ی دختری بود اسمش فری بود ک فراموشکار بود.ی روز رفت مدرسه و دید همه بچه ها دارن پچ پچ میکنند و وقتی اون میاد میرن کنار و ازش مخفی میکنند..ناراحت شد و این رفتار توهمه زنگ ها تکرار شد ..زنگ آخر شد و رفت خونه خیلی ناراحت بود گریه میکرد مادرش گفت چی شده ..داستان را برای مادر تعریف کرد و مادرش هم خندید..از مادرش هم ناراخت شد .بعدرفت خوابید و وقتی پاشد اومد از اتاقش بیرون دید که همه دوستاش اومدن سورپرایز کردندش و مامانش و دوستاش همه خندیدند به فراموشکار بودنش و خودش هم از شدت ذوق کلی گریه کرد
درمورد چی
با اپلیکیشن گهواره، هر هفته در جریان تغییرات و نیازهای کودکت قرار بگیر.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.