پارت آخر زایمان طبیعی
ساعت بالای سرم بود،8صبح،گفتن پاشو برواتاق زایمان،همون لحظه دردم گرفت گفتم دردم بره بلند میشم،بلندشدم انگاری لای پام چیزی بود گفتم بچه هیلی پایینه گفت اشکال نداره برو بخواب،انقدری بی حال و بی جون بودم که پاهامو نمیتونستم بزارم بالای اون تخت مخصوص برای زایمان که پاهامونو آویزون میکنیم، البته اینم بگم مدفوع نکردم و حسشو داشتم فقط، فقط نفس عمیق میکشیدم که کمکم کرد توی دردام و اصلا جیغ نکشیدم فقط گریه میکردم،گفتن زور بده محکم دادم و گفتن دوباره بده که همون لحظه پسرمو گذاشتن روی شکمم،دیگه اون دردای لعنتی رفت،گفتم معقدم پاره شده حس میکنم،خانوم شیرازی اومد بالاسرم و نگاه کرد گفت نه از جلو پاره شدی باید بخیه بخوری،پسرم 8و ربع به دنیا اومد و تا ساعت 9من بخیه شدم،دوبار برام حین بخیه بی حسی زد تا دردم نگیره،خانوم شیرازی سر زایمان دومم مامای من بود و بخیمو زد،این دفعه گفتم بازم میشه مامای من بشین گفت چندسالی هست دیگه ماما نیستم و کارای بستری رو انجام میدم،ولی بخاطر من هم شیفتشو عوض کرده بودو هم خودش بخیمو زد

۶ پاسخ

انشالله

خداروشکر ماشالله زیاد بوده منم ختم ۳۷م میترسم وزنش کم باشه...هفته پایین چند کیلو بود

خوشقدم باشه گلم ....چند کیلو بود چند هفته دنیا امد؟؟

زایمان چندمتون بود عزیزم؟

عزیزم ورزش میکردی یا پیاده روی چقدر تجربه هامون باهم فرق داره

بسلامتی عزیزم

سوال های مرتبط

مامان جوجو مامان جوجو ۱ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
دیگه توی ماشین دردام خیلی زیاد شده بود و آزار دهنده بود،تابرسیم بیمارستان هر سه دقیقه دردم میگرفت،ورودی بیمارستان دیگه همسرم رفت برام ویلچر آورد دیگه دردم میگرفت نفسمو میبرید،رفتیم بلوک زایمان و خانوم شیرازی اونجا بود،ساعت 7صبح روز جمعه بستری شدم،اول معاینم کردو گفت 4سانتی،کیسه آبمو همونجا پاره کردو یه معاینه هم کردو گفت الان شدی 6سانت،برو که اللن زایمان میکنی،بلندشدم و باکمک مادرشوهرم لباسمو عوض کردم و دردام دیگه غیر قابل تحمل شده بود،داد نمیزدم فقط دیگه آروم گریه میکردم که خانوم شیرازی اومد بغلم کردو گفت اللن زایمان میکنی و راحت میشی،دستمو گرفت و منو تا تخت برد،رفتم روی تخت دراز کشیدم ودونفر اومدن بالاسرم که یکیش دکتر بود،یکیش دستش رو شکمم بودو فشار میاورد و اون یکی هم همزمان بافشار معاینه میکرد و میگفت زور بده، منم تا اونجایی که میتونستم زور میدادم،هی میگفت چرا زور نمیدی،الان که بهش فکر میکنم میگم من تا اونجایی که میتونستم زور میدادم ولی واقعا جون نداشتم انگاری،یه لحظه حس کردم انگاری معقدم داره پاره میشه و احساس دفع داشتم،گفتم دشویی دارم گفتن اشکال نداره بکن
مامان جانا مامان جانا ۷ ماهگی
پارت سوم

دیگه خوابیدم معاینه کردن گفتن بین ۸ و ۹ و داری فول میشی انتظارش رو نداشتن اصلا دیگه به همکاراشون گفتن بیان تخت رو آماده کنن و پایه ببندن برای زایمان و سریع زنگ زدن دکتر بیاد ، قسمت خیلی سختش واسم این بود که بهم گفتن زور نزنیا ، زور نزن تا دکتر بیاد و نمیشد زور نزنم خیلی درد داشت و حس میکردم الان بدنم پاره میشه ، فکر میکردم اون زور اینجوری نیست که خودش انقدر شدید بیاد و باید من بیشتر تلاش بکنم ، دکتر رسید و گفتن من برش تا لازم نباشه نمیزنم الانم فقط بی حسی میزنم که اگر پارگی داشتی دردت نگیره ولی اگر نیاز بود برش میدم هروقت زور داشتی بزن با ۲،۳ تا زور جانای من اومد ، همون لحظه همه دردها رفت و راحت شدم و نی نیم ساعت ۱۲ و ۴۵ دقیقه اومد بغلم🥰[کل اون سختی و درد زیادش برای من حدودای نیم ساعت بود]

چند دقیقه بعد دکتر منتظر جفت بودن دیگه گفتم دکتر باید زور بزنم یا نه گفتن یکم زور بزن تمومه ، در حد کم زور زدم جفت خارج شد راحت ، دردم نداشت بیرون اومدش،یه بی حسی دیگه زدن بعد بخیه ها رو زدن و رفتن ، پزشک اطفال هم حین بخیه اومده بود و جانا رو معاینه کرد
مامان آقا حسین مامان آقا حسین ۱۶ ماهگی
پارت ۴ ساعت ۶ دوباره معاینه ام کرد گفت ۵ ۶ سانت شدی گفتم تروخدا تحمل ندارم یا من رو ببر سز یا آمپول بی دردی بزن یکم آروم بشه دردام گفت نه آمپول نمیشه بزنم بچه ضربان قلبش منظم نیست بزنیم ممکنه ضعیف بشه از ساعت ۶ هر نیم ساعت از اون معاینه وحشتناک ها می‌کرد میگفت میخوام کمک کنم زودتر باز بشی دردام همینجور بیشتر و بیشتر میشد که یه آمپول میزد وسط دردام از حال میرفتم دوباره که دردام شروع میشد پا میشدم میخواستم جیغ بزنم ماما همراهم میگفت نفس عمیق بکش سه تا بده تو بده بیرون با بدبختی نفس میکشیدم تهش یه جیغ میزدم😅 ساعت ۷ و نیم معاینه شدم شده بودم ۸ سانت یه ماما دیگه هم معاینه کرد گفت آره ۸ سانته زنگ زدن به دکتر گفتن بیا دکتر ۸ بود اومد اونم معاینه کرد گفت ۸ سانته بهم گاز دادن استنشاق کنم چون دیگه دردا داشت من رو میکشت حالا به جای نفس و جیغ وقتی دردام شروع میشد تند تند تو اون نفس می‌کشیدم که اشتباهم این بود زیاد توش نفس کشیدم که رفتم تو حالت اغما ماما صدام می‌کرد صداش رو می‌شنیدم نمیتونستم جواب بدم دیگه نمیدونم ساعت چند بود که ماما دکتر اومدن بالاسرم با فاصله نگاه میکردن میگفتن بچه اومده یعنی دیگه بدون که معاینه کنن معلوم بود گفتن بلند شو برو اتاق زایمان با اون دردم از جام بلند شدم با سرعت رفتم که یکم دردم آروم بشه رفتم رو تخت زایمان خوابیدم ماما همراهم اومد گفت پاهات رو بگیر تو دستات زور بده منم همون کار رو کردم اونم همزمان با من محکم رو شکمم دودستی اومد از اون طرف هم دکتر با قیچی برش داد یهو سبک شدم دیدم شکمم داغ شد نگاه کردم دیدم یه موجود سیاه رو شکممه قربونش برم بهترین حس دنیا بود یعنی تمام دردام رو شست برد🤩
مامان 💙کوچولوی سوم💕 مامان 💙کوچولوی سوم💕 ۴ ماهگی
پارت دوم :تجربه زایمان ۴۰ هفته و ۶ روز
دوتا سرم اولی دردم کم بود و پرستاری که سرم اولی رو زد شیفتش عوض شد و یکی دیگه اومد اون تا اومد گفت بزار کمکت کنم زود زایمان کنی موقعی که اومد ساعت ۲و نیم بود که گفت الان دهانه رحمت ۲ سانته و خودش رفت دوتا سرم اورد اولی رو که زد دردم زیاد شد ولی مدام بهم دلداری میداد که اگه تحمل کنی نمیزارم زیاد سختت بشه و زود زایمان میکنی و مدام میگفت حالتی که توی دستشویی میشینی بشین که سر بچه همراه دردهات بیاد توی لگن و زایمان کنی منم دردهاااام شدید که دیگه باورم نمیشد زایمان کنم یا زنده بمونم😅 التماسش میکردم نمیخوام زود زایمان کنم آرومتر درد بکشم میگفت دیر بشه بچه عفونت میکنه بزار راحت بشی و واقعا خیلی پرستار خوبی بود دردم خیلی شدید شد گفتم میخوام برم دستشویی گفت اگه حس مدفوع داری بچه است گفتم آره دارم معاینه کرد گفت ۷ تا ۸ سانت باز شده بزار برم دکترو بیارم زود زایمان کنی😊 تند رفت اوردش و همون تخت رو به حالت تخت زایشگاه در اورد و دکتر اومد و کلی زور میزدم .
مامان نیلا💗💖 مامان نیلا💗💖 ۹ ماهگی
تجربه زایمان
#پارت ۴
با التماس رفتم سرویس ولی گفت اصلا زور نزن ولی من انقدری که نشستم رو توالت دیدم خیلی حس زور زدن دارم به خواهرشوهرم گفتم به ماما بگه که اومد گفت سریع بیا بخواب هم معاینه کنم هم نوار قلب بگیرم ساعت نزدیکای ۳ صبح شده بود من همچنان از درد واقعا دیگه نعره میزدم معاینه کرد گفت داری ۸ سانت میشی دکتر و صدا زدن اومد که اونم گفت اره ۸ سانت شدی گفت فقط سعی کن وقتی گفتیم زور بزنی التماسشون میکردم گاز بی حسی بده برا کم شدن دردام دکتر گفت روند زایمانت کند میشه تا اینجا تحمل کردی بقیه هم تحمل کن خودش وایساد بالا سرم یکی دوبار دیگه معاینه کرد گفت داری فول میشی فقط کمک کن زود زایمان کنی وسایلشونا اماده کردن تخت خودمو به تخت زایمان تبدیل کردن یه لحظه دیدم دکتر میگه داد نزن فقط نفس بگیر زور بزن زور اول و زدم گفت افرین خیلی خوبه سه دفعه که همونجوری زور زدم دیدم دکتر میگه افرین مبارکت باشه یه زور دیگه زدم دیدم میگه بچت و بگیر گذاشتنش رو سینه ام اولین چیزی که گفتم چرا گریه نمیکنه گفت صبر کن تو دهنش و خالی کردن صداش در اومد اون لحظه همه دردام یادم رفت چشمم افتادبه خواهرشوهرم و مامانم دیدم هر دو گریه میکنن بچه را بردن لباساشو بپوشونن ماما هم اومد اول بخیه زد بعد جفت و دراورد من ساعت ۴ صب بود که بچم به دنیا اومد دختر خوشگلم من از ساعت ۶ عصر بادرد کم بستری شدم تا ۴ صب که دخترم به دنیا اومد اینم تجربه من از زایمانم سخت بود ولی ارزششو داشت
مامان پاستیل خرسی مامان پاستیل خرسی ۸ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی پارت چهارم

خلاصه که رفتیم زایشگاه اینجا دکتر منو دید شاکییی که گفتم برو حیاط دو ساعت دیگه بیا الان سه ساعته کجا بودی من گفتم مامای بخش گفت میتونی بری خونه (ولی خدایی دم ماما گرم قربونش برم خونه رفتن روحیه ام رو خیلی بهتر کرد)
منم گفتم من سرخود نرفتم فلان ماما گفت...
معاینه کرد گفت هنوز سه سانتی ولی خیلی نرم شده دهانه رحمت دیگه قبول کرد بستری کنه
اینجا دیگه در عین درد لباس هامو دادم بیرون لباس زایشگاه پوشیدم و رفتم روی تخت سرم وصل کردن بهم و ان اس تی گرفتن دیدن خوبه و ماما همراهمم رسید. به محض این که سرم وصل کردن پنج دقیقه بعدش حس کردم یه چیزی داخلم پاره شد کیسه آبم پاره شده بود، صداشون زدم گفتم
دیگه بعدش ماما همراهم اومد بالاسرم شروع کرد حرکات ورزشی گفتن برای تسریع زایمان
اینجا دردام و الاقعا شدید شده بودن و به سختی میتونستم تكون بخورم ولی گفتم فاطمه اگه همکاری کنی زودتر بچت میاد از دردا راحت میشی خلاصه در عین درد ها ورزش ها رو انجام دادم
وقتی یه ساعت و خوردی گذشت ماما همراهم دید خیلی بی تابی میکنم گفت نکنه ۶ سانت شدی این همه بی تابی میکنی
معاینه کرد گفت فاطمه فول شدی اصن دیگه زور بزن که بچت دنیا بیاد خلاصه که دوباره نشستم روی تخت و هر وقت میگفت زور زدم تا وقتی که بچم دنیا اومد
برام واقعا عيجب بود که به موجود زنده که گریه میکنه رو گذاشتن روی شکمم که داخلم بوده... برش و بخیه هم خوردم.

بقیشم می نویسم
#زایمان #فرزندپروری #بارداری
مامان طلا مامان طلا ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان قسمت چهارم
تا رسیدن به نمی‌دونم ۴یا۵ سانت بود که دردهام با تنفس قابل تحمل بود.
ولی خیلی خسته بودم. ماما گفت بیدردی میخوای گفتم آره.منو برد اتاق زایمان و گفت باید رو تخت زایمان بهت بیدردی بزنیم که به ده سانت رسیدی چون تو خوابی نمی‌تونیم جابجا کنیم. گفتم با این بیدردی بی زور نشم و بچه بمونه تو کانال و زور نداشته باشم برای تولدش، گفت نه عزیزم درد آخر اینقدر زیاد است که خودت بیدار میشی.
خلاصه نشستم رو تخت زایمان و مسیول بیدردی هم شروع به کار کرد. این بیدردی از طریق تنفس و زدن آمپول به سرم بود و اصلا به کمر آمپول نزدن.
منم خوابم برد
با درد شدید بیدار شدم که ماما می‌گفت یک زور بده یک زور بده، منم چشمام را که باز کردم دکتر هم روبروم بود و گفت هر وقت گفتم زور بده که زیاد پاره نشی . خلاصه بچه اومد و گذاشت رو سینم و من نازش میکردم و میگفتم چرا گریه نمیکنه.
خلاصه صدای گریه هم شنیدم و بچه را بردند و من گفتم میخوام بخوابم که متوجه خروج جفت هم شدم که دکتر گفت این هم جفتش که کامله.
و بخیه زد که گفت کم بخیه خوردی.تا حدودی تو خواب درد بخیه را متوجه می‌شدم.
مامان لیام ♥️ مامان لیام ♥️ ۵ ماهگی
پارت چهارم .
اره دیگه هی دردم میگرفت بلند میشدم جیغ و گریه و اینا و اب میخواستم و دوباره از حال میرفتم دیگه متوجه نبودم چی میشد ولی مامای بیشعور جدی جدی تا اخر شیفتش اصلا نیومد بالا سرم اون دانشجوهام رفته بودن و تنهای تنها بودم نمیدونم دیگه ساعت چند بود ی مامای دیگه اومد بالا سرم و گفت اگه همکاری نکنی و جیغ و گریه کنی اصلا پیشرفت نمیکنی فقط سعی کن توی این نفس بکشی دیگه وسط حرفاش دوباره از حال رفتم و دردم که برگشت دیدم از این شلنگای سبز که برا اکسیژنه زدن به دماغم و دردام وحشتنتاکه دیگه دیدم نمیشه خیلی جیغ زدم شروع کردم به التماس کردن که توروخدا منو ببرین سزارین من بدنم دیگه توان نداره همچنان از حال میرفتم و برمیگشتم با جیغ میخواستم برم سزارین دوباره ماما جدیده اومد بالا سرم و کیسه ابمو با دست پاره کرد و دوباره همونارو گفت گفت فقط نفس بکش زودتر تموم میشه و واقعا هم همینطوری بود .
معاینه کرد و گعت پنج ساعت منم دیگه بی حال شده بودم گریه کردم بهش گفتم ماماعه بهم اب نداده گفتم شما به من اب نمیدین من چرا همکاری کنم 😂 حالا انگار اون میخواد بزاد😂😂😂
مامان شهرزاد مامان شهرزاد ۵ ماهگی
پارت سوم
خلاصه
گفتم جیش دارم کمکم کردن بلند شدم و رفتم دستشویی
اومدم دردام زیاد شده بود اما میتونستم تحمل کنم گفتن بخواب تا معاینه کنیم
معاینه کردن یهو گفتن ۶ سانت شدی خیلی خوب داری پیشرفت میکنی
کیسه آبمو برام زدن
گفتم اپیدورال گفتن به اپیدورال نمیرسی الاناست که زایمان کنی
دکترمم تو راه بود نیومده بود هنوز
منم منتظر بودم دیدم بهم‌زور اومد
صدا زدم گفتم حس مدفوع دارم سریع همه ریختن سرم
ماما معاینه کرد گفت فول شدی
دیگه یکی زیرمو عوض کرد و یکی وسایل آماده کرد
دیگه دردم زیاد شده بود بچه داشت میومد
جیغ میزدم
میگفتن زور بزن جیغ نزن تا سرش بیاد بیرون
نمیتونستم فقط جیغ میزدم وقتی دردام میرفت زور میزدن
دیگه یک ربع درد شدید داشتم که چند تا زور شدید زدم دیدم سرش داره میاد و اومد بیرون
راحت شدم
موند جفتم و کلا گفتن دو تا بخیه بیشتر نمیخوای
که اونارو گذاشتن برای دکترم
دکترم بعد نیم ساعت اومد جفتمو درآورد و بخیه زد برام گفت می خوای تنگ بشی خوب
گفتم آره که بیشتر بخیه زد
خلاصه همه پرسنل و ادمای بیمارستان و خودم و خانواده ام موندیم که چطور توی یکساعت من زایمان کردم
ماما و کادر بیمارستان میگفتن چقد خوش زایمانی
خودمم فکر نمیکردم بدون آمپول اپیدورال بتونم درد و تحمل کنم و زایمان کنم
اما شد و خداروشکر که بچم صحیح و سالم به دنیا اومد
مامان محمد و سبحان مامان محمد و سبحان ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۷
گفتم دارم میمیرم😩 گفت نترس هیچیت نمیشه🙁دیگه رفتم رو تخت اومد معاینه کرد گفت دختر تو فولی با دستش واژنم رو باز کرده بود و میگفت زور بده ببینم گفتم نمیتونم اینجوری
دیگه بلند شدم رفتم رو صندلی زایمان گفتن زور بده ول نکن من تا جایی که میتونستم زور میزدم باز یه نفس میگرفتم دوباره زور میدادم هی گفتن بده بده بده ول نکن ماما گفت دارم موهاش رو میبینم منم میگفتم نمیاد نمییاد براچی نمییااد🥺😭😩گفتن میاد دیگه آخرشه که یه ماما دیگه از بالا فشار داد و پایین هم برش زدن و پسر دومم هم یهو لیز خورد اومد بیرون و صدا گریه اش کل اتاق رو پر کرد وقتی گذاشتنش رو سینم گفتم باوررم نمییشه🥺😮‍💨واقعا هم باورم نمیشد که دیگه پسرم دنیا اومده و دردا تموم شده فکر میکردم اصن قرار نیست دردام تموم بشه و این بچه به دنیا بیاد ولی بالاخره تموم شده بود ماما گفت چدتا سرفه کن جفت هم بیرون بیاد که سرفه کردم بیرون اومد اما بدبختانه یه سری پرده مونده بود که ماما گفت باید بیرون بیارم وگرنه خونریزی میکنی اونم خیلی درد داشت تا بیرون آورد بعدشم بخیه زد
مامان حسنا و حامی مامان حسنا و حامی ۴ ماهگی
پارت ۶
زایمان طبیعی (بچه دوم )منم ناخودآگاه افتادم روی دور زور زدن می گفتن زور نزن پاهاتو ببند بریم اتاق زایمان منو به سختی بلند کردن بردن روی تخت چون
گفتن هرموقع گفتیم زور بزن من زور میزدم نفس کم می آوردم می گفتن نفس بکش نفس بگیر زور نزن ولی دست خودم نبود منکه اصلا سرو صدایی نداشتم نه ناله ایی نه جیغی با تمام توان جیغ میزدم و زور اثر اپیدورال رفته بود و سرم فشار همچنان توی دستم بود بهم میگفتن چرا جیغ میزنی توکه بی حسی ولی بی حس نبودم و وحشتناک درد داشتم میگفتن زور بزن زور میزدم میگفتن بسه نمی خوایم پاره بشی زور نزن ولی اون لحظه اینقدر تحت فشار بودم زور میزدم که فقط بچه بیاد تموم شه اصلا پارگی اینا مهم نبود خلاصه زور زدم و بچه اومد معاینه کردن گفتن پارگی از پایین نداری از بالا یکم پاره شدی (فکر کنین به سمت مجاری ادراری و کلیتوریس🥲)
ماما تختم گفت بخیه نمی خوری ببین چقدر زایمان فوق العاده ایی داشتی من بعد اون همه فشار میگفتم چرا بخیه نمیکنین می گفت نمی خواد یکمه می گفتم بخیه بزن همون یکم و زود جمع شه می گفت نیازی نیست خلاصه ماما مهربون وارد شد و گفت من خودم کاراشو می کنم شما برین از بالا برام بخیه زد یه دونه بدون آمپول بی حسی چون همچنان فکر می کردن تأثیر اپیدورالم هست با اینکه رفته بود درد داشت ولی نسبت به دردایی که چندلحظه قبل تحمل کرده بودم خیلی قابل تحمل بود بچه رو گذاشتن روی سینه ام صدای اذان مغرب بلند شد و
مامان raha مامان raha روزهای ابتدایی تولد
سه روزه میخام بیام ادامه تجربه زایمانمو بگم هی نمیشه
خلاصه من ساعت شیش و نیم خوابیدم تا هفت البته مابینش بین انقباض هام بیدار میشدم و شدید دردمم میکشیدم هفت ماماهمراهم معاینه کرد و گفت تمومه و وارد فاز شدی هروقت دردت گرفت سرت بیار تو سینت پاهاتو بده بالا زیر روناتو بگیر محکم زور بزن من تا هفت و نیم یه ربع به هشت بین انقباض هام همین کارو کردم و با تمام توان زور زدم هشت بردنم اتاق زایمان ساعت هشت و هشت دقیقه صبح زایمان کردم وقتی بچم امد بیرون تمام تمام تمام تمام دردایی که داشتم کاملا از بین رفت و فقط بی حال بودم از اون همه زوری که زدم ولی باز با این حال خودم از رو تخت بلند شدم از اتاق زایمان رفتم بیرون بخش بچمم اوردن راجب بعد زایمان و بخیه هم بگم که من از زایمان نمیترسیدم و تمام ترسم از بخیه بود موقع برش حس کردم برش دادن و دردم داشت ولی اون لحظه انقد درد زایمان داری اون درد برش برات شوخی بود بخیه هم چون بی حسی زد اصلا متوجه نشدم ولی بخیه های بیرونی که روی پوسته اونارو کاملا هم حس کردم هم دردشو کشیدم