پارت سوم زایمان طبیعی
دیگه توی ماشین دردام خیلی زیاد شده بود و آزار دهنده بود،تابرسیم بیمارستان هر سه دقیقه دردم میگرفت،ورودی بیمارستان دیگه همسرم رفت برام ویلچر آورد دیگه دردم میگرفت نفسمو میبرید،رفتیم بلوک زایمان و خانوم شیرازی اونجا بود،ساعت 7صبح روز جمعه بستری شدم،اول معاینم کردو گفت 4سانتی،کیسه آبمو همونجا پاره کردو یه معاینه هم کردو گفت الان شدی 6سانت،برو که اللن زایمان میکنی،بلندشدم و باکمک مادرشوهرم لباسمو عوض کردم و دردام دیگه غیر قابل تحمل شده بود،داد نمیزدم فقط دیگه آروم گریه میکردم که خانوم شیرازی اومد بغلم کردو گفت اللن زایمان میکنی و راحت میشی،دستمو گرفت و منو تا تخت برد،رفتم روی تخت دراز کشیدم ودونفر اومدن بالاسرم که یکیش دکتر بود،یکیش دستش رو شکمم بودو فشار میاورد و اون یکی هم همزمان بافشار معاینه میکرد و میگفت زور بده، منم تا اونجایی که میتونستم زور میدادم،هی میگفت چرا زور نمیدی،الان که بهش فکر میکنم میگم من تا اونجایی که میتونستم زور میدادم ولی واقعا جون نداشتم انگاری،یه لحظه حس کردم انگاری معقدم داره پاره میشه و احساس دفع داشتم،گفتم دشویی دارم گفتن اشکال نداره بکن

۲ پاسخ

عع چه جالب منم ۲۷ شهریور توی بیمارستان رازی زایمان کردم

انقد خوشم میاد میخونم

سوال های مرتبط

مامان جوجو مامان جوجو ۱ ماهگی
پارت آخر زایمان طبیعی
ساعت بالای سرم بود،8صبح،گفتن پاشو برواتاق زایمان،همون لحظه دردم گرفت گفتم دردم بره بلند میشم،بلندشدم انگاری لای پام چیزی بود گفتم بچه هیلی پایینه گفت اشکال نداره برو بخواب،انقدری بی حال و بی جون بودم که پاهامو نمیتونستم بزارم بالای اون تخت مخصوص برای زایمان که پاهامونو آویزون میکنیم، البته اینم بگم مدفوع نکردم و حسشو داشتم فقط، فقط نفس عمیق میکشیدم که کمکم کرد توی دردام و اصلا جیغ نکشیدم فقط گریه میکردم،گفتن زور بده محکم دادم و گفتن دوباره بده که همون لحظه پسرمو گذاشتن روی شکمم،دیگه اون دردای لعنتی رفت،گفتم معقدم پاره شده حس میکنم،خانوم شیرازی اومد بالاسرم و نگاه کرد گفت نه از جلو پاره شدی باید بخیه بخوری،پسرم 8و ربع به دنیا اومد و تا ساعت 9من بخیه شدم،دوبار برام حین بخیه بی حسی زد تا دردم نگیره،خانوم شیرازی سر زایمان دومم مامای من بود و بخیمو زد،این دفعه گفتم بازم میشه مامای من بشین گفت چندسالی هست دیگه ماما نیستم و کارای بستری رو انجام میدم،ولی بخاطر من هم شیفتشو عوض کرده بودو هم خودش بخیمو زد
مامان نی نی مامان نی نی ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی قسمت دوم
#یه قسمت پارت اول یادم رفت اینجامیگم زایشگاه که اول رفتم وگفت ابریزش نیست بهم گفت نیم سانت بازی .... فاصله بیمارستان تا اونجا حدودا یه ساعت راه بود که من ازبعد معاینه یه درد منظم پریودی هی پایین شکممو میگرفت و ول میکرد دیگه تارسیدم بیمارستان یکم شدید بود البته قابل تحمل بعد بیمارستان که معاینه کرد گفت اره ابریزش داری باید بستری شی وگفت سه سانتی🥰 بعد اون معاینه دردام شدیدتر شدن ولی بازم نسبت به زایمان اولم که با امپول فشار بود خیلی بهتر بودم تابستری شدمو اینا هی یواش یواش شدید میشدن دیگه طوری بود که نسبتا شدید بود ولی بازم با نفس عمیق میتونستم صدامو نگه دارم بعد گفتن اماده شو بریم بخش زایمان و منو بردن توراه روی ویلچر کیسه ابم پاره شد هی گفتم خانمممم کیسه ابم پاره شد 😐 هنوز استرس داشتم که نباید بشه گفت خب عادیه داری زایمان میکنی دیگه🥴 دیگه منو بردن گذاشتن رو تخت زایمان باز معاینه کرد گفت سه سانت رو به چهار ولی دهانه رحم خیلی نرم شده و تا نیم ساعتی نزاشتن پاشم نوارقلب و اینا گرفتن و من دیگه جیغم بلندشده بود و درد شدیدی داشتم بازم خداروشکر فاصله داشتن
مامان 💚ال آی💚 مامان 💚ال آی💚 ۱۵ ماهگی
#زایمان_طبیعی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳

اوایل که کم کم میرفت اصلا درد نداشتم و با ترکیدن کیسه هم کلی آب گرم ازم رفت و بعد از اینکه دوز آمپول فشار بیشتر کردن دیگه من دردام شروع شد و اومدن معاینه کردن و گفتن چهار تا هفت سانت هستم و ماما همراهم همون لحظه رسید و روزشان شروع شد اول رفتم زیر دوش و خیلی خوب بود آرومم کرد و رفته رفته دردام زیاد شد کیسه آب گرم هم استفاده کردم و خیلی خوب بود بعد اونم رو توپ رفتم و ماما همراهم تو دستام و پاهام یه نقطه های رو بهم گفت که وقتی دردام میومدن اونجا رو فشار میدادم و تکنیک تنفسی رو انجام میدادم خلاصه بعد از توپ معاینه شدم و گفتن که هشت سانتم و دیگه دردام نفسمو میگرفت بعدش ورزش گربه رو انجام دادم خیلی دردمو کم می‌کرد خیلی برام خوب بود اونو کلی انجام دادم و دراز کشیدم برای معاینه و ماما همراهم کفت که فول شدی هر وقت حس زور اومد بهت پاهاتو بکش تو شکمت و زور بده سه یا چهار بار اینکارو کردم و گفتش که دیگه سر بچه دیده میشه پاشدم رفتم سرویس و خودمو شستم و از سرویس تا تخت زایمان به زور رفتم و یعنی تا اونجا مردمو زنده شدم….
مامان هامین🩵 مامان هامین🩵 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲
ساعت ۸صبح بود رفتیم نامه گرفتیم برای زایمان من اونجا گفتم اپیدورال میخام از همسرم امضا و رضایت نامه گرفتن و رفت تا وسایلی که گفتن رو بخره بیاد
ساعت ۱۰صبح منو بردن بلوک زایمان تا رگ بگیرن سروم بزنن لباس بپوشم شد ساعت ۱۲ اومدن آمپول فشار زدن کم کم دردام شروع شد بعد یکی دوساعت اومدن معاینه کردن ۴سانت بودم کیسه ابمو زدن دردام خیلی بیشتر شده بود خیلی سخت تحمل میکردم فقد نفس عمیق می‌کشیدم دیگه شده بودم ۶سانت که گفتم نمیتونم تحمل کنم اپیدورال بزنن خیلی مقاومت کردن که نزدن ولی من هی اسرار کردم ک میخام زنگ زدن دکتر بیهوشی اومد بالا اول آمپول بی حسی زد کمرم بعد اپیدورال زد اصلا دردی حس نکردم اول خیلی سر گیجه داشتم ولی یکم بعد اوکی بود دردام شده بود از نصف کمتر میشه گفت فقد فشار حس میکردم بعد هی میومدن معاینه میگفتن زور بده فرستادم دستشویی گفتن فکر کن میخای مدفوع کنی زور بزن چن تا بیا بیرون .خیلی خیلی احساس فشار داشتم انگار تمام بدنم میخواست بترکه اومدم بیرون ورزش کردم یکم و فرستادن اتاق زایمان بعد چن تا زور برش زدن باز زور میدادم تا بچم به دنیا اومد خیلی زیاد بدنم می‌لرزید بچمو گذاشتن رو سینم تا بخیه بزنن بغلم بود .. پارت بعدی
مامان کایا مامان کایا ۱۴ ماهگی
مامان 🍓Liana🍓 مامان 🍓Liana🍓 ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 1


حدودا ساعت۶ صبح بود که دردام شروع شد در حد پریودی خیلی کم هر ۷ دقیقه یه بار ۶ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد گفتم حتما دردام تازه شروع شده تا ساعت ۳ بعد از ظهر صبر کردم و نرفتم بیمارستان ۳ ظهر وقت دکترم بود رفتم سونو بچه رو نشون بودم که گفت مایه بچه کمه بستری مینویسم ساعت ۵ رفتم بیمارستان بستری شدم معاینه کردن گفتن ۱ سانتی بعد از نیم ساعت گفتن ۲ هستی آمپول فشار رو زدن دردام شروع شد هر ۵ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد رفته رفته شدید تر شد هر ۳ دقیقه یه بار میشد اومد معاینه کرد گفت ۲ سانتو نیمی گفت تا صبح شاید زایمان کنی رفتم دسشویی مدفوع داشتم رفتم دردام خیلی شدید بود مامانم هی کمرمو ماساژ میداد بعد یکم راه رفتم بعدش دوباره رفتم رو تخت که دردام قابل تحمل نبود خیلی زیاد شد زور اومد بهم زور زدم کیسه آبم پاره شد به مامانم گفتم نگاه کرد گفت همراه با خون هست رفت ماما رو صدا کرد اومد گفت بچه داره میاد مامانمو بیرون کردن اینم بگم نفس عمیق خیلی تاثیر داره تو زایمان حتما انجام بدین
مامان دلسا و پارسا💙 مامان دلسا و پارسا💙 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲💜
دیگه به مامانم گفتم و گفت بریم بیمارستان منم هیچ دردی نداشتم رفتم دوش آب گرم گرفتم و اومدم خیلی ریلکس آرایشم کردم آماده شدم که بریم رفتیم بیمارستان گفتم ترشح خونی داشتم ضربان قلب بچه رو چک کرد و فشارمو گرفت بعدم رفتم معاینه گفت ۲ سانت بازی بعد معاینه یکم دردام شروع شد نوار قلب بچه هم گرفتن و منو فرستادن بخش زایمان مامانم هم باهام اومد که خیلی خوب بود بودنش ساعت ۴ بود درد داشتم اما قابل تحمل بود ساعت ۵ آمپول فشار زدن دردام دیگه داشت شروع میشد و هی شدید تر میشد ساعت ۶ شدم ۳ سانت همینجور دردام شدید بود گفتم سرم و باز کنید برم پیاده روی کنم و آب گرم بگیرم به شکمم واقعا آب گرم دردامو کمتر میکرد ماما اومد چند تا ورزش گفت انجام بدم حالم دیگه خیلی بد بود دردام داشت غیر قابل تحمل میشد ساعت ۷ شدم ۴ سانت باز بودم من نمی‌دونم از استرس بود یا چی تب کرده بودم و هی تبمم چک میکردن ساعت ۷ دوباره اومدن معاینه و گفتن شدی ۸ سانت سه چهار ساعت دیگه زایمان می‌کنی وای من گفتم میمیرم تا ۴ ساعت دیگه دردام خیلی خیلی شدید شده بود ۱ ثانیه فاصله داشتن ماما می‌گفت دردهای خودتم آمپول نزدیم همون اول زدیم اونه ساعت ۸ اومد معاینه من شده بودم ۸ سانت گفت عالیهههه آفرین خیلی خوب پیش رفتی به مامانم گفتم دیگه شما برو بیرون برا زایمان آماده شدن نیم ساعت بعد اومد گفت فول شدی دیگه آماده زایمان شدیم می‌گفت هروقت درد داشتی چونت و بچسبون به بدنت و روند پاهات و بیار بالا و جیغ نزن فقط زور بزن گفت سر بچه معلومه برش داد اما من هیچی نفهمیدم بعد فقط می‌گفت زور بزن یه نفس و کم نیار با تمام وجودم زور میزدم خیلی سخت بود
مامان رادمهر&رایان مامان رادمهر&رایان ۳ ماهگی
پارت دوم
بعدش هم با یه چیزی زد کیسه آبمو پاره کرد خلاصه افتادم رو درد شدید دکتر گفت الان پنج سانت و نیم شده دیگه دردهایم شدید و غیر قابل تحمل شده بود اما باید تحمل میکردم نفس های عمیق می‌کشیدم حدودا ساعت هفت اینا بود فکر کنم بعد دیگه ماما یه آمپول دیگه اومد زد که گفت این باعث میشه دهانه رحمت نرم بشه منم همچنان درد می‌کشیدم و دعا میکردم زودتر ده سانت بشه.این وسط هم ماما می اومد معاینه میکرد میگفت چند سانت شدی ساعت های هشت و نیم اینا بود که احساس زور بهم اومد صدا ماما زدم اومد معاینه کرد گفت دیگه باید زور بزنی منم ضعف کرده بودم و توان نداشتم ماما گفت میخای بگم یه چیزی بیارن بخوری تا جون داشته باشی زور بزنی گفتم آره اونم گفت به همراهم تا خوراکی بیاره برام اما من دیگه خیلی حس زور داشتم همینطور زور زدم با دو سه تا زور بچم به دنیا اومد ماما میگفت خیلی زورت قوی بوده با اینکه توان نداشتی عالی بودی پسرم به دنیا اومد بدون اینکه برش بخورم
مامان بردیا مامان بردیا ۱۶ ماهگی
پارت 3.دیگه دردای وحشتناک منو می‌گرفت کمرمو می‌گرفت فشار می‌آمد من فقط توخودم دردامو می‌کشیدم دوباره مامام معاینه کرد گفت آفرین شدی 5 سانت دیگه گفت پاشو باهات ورزش کنیم دیگه خدایی اول خداااا بعدم همین ماما همراه خیلی خوب بود دیگه ورزش شروع کرد باستگاه بخار رو کمرمو با دستمال خیس میکرد هی مزاشت رو کمرم گفت کمر تو هی اینور اون ور تکون بده وقتی درد داشتی منم دردام زیادشده بود هرچی می‌گفت انجام میدادم که بچمو به سلامتی تو بغلم بگیرم دیگه هی میگفت بشین پاشو وقتی درد داشتی منم انجام میدادم باز یه توپ آورد گفت بشین روش منم نشستم هی اینور اون ور میکردم دیگه خیلی انجام دادم بعد یهویی دکتری که مخواست بیاد برای زایمان اومد منو معاینه کرد گفت آفرین خوب شدی 7 سانت دیگه مامام هی ورزش انجام داد منم دردام زیاد میشد دیگه شد ساعت 7 که گفت برو بالا تخت دیگه همچنین فول شده بودم که گفت فقط زور بزن که واقعا رحمت عالی شده هی زور زدم فقط میگفتم خدایاااا کمکم کن اصلن نه جیغی زدم نه حرفی الکی فقط خدااا یاد میکردم که یهویی دکتر گفت آفرین رحمت شد10سانت ساعت7ونیم که یه دردایی منو گرفت گفت زوربزن هم توکل به خدااا دوسه تا زور زدم فقط دهنمو بسته میکردم محکم زور میزدم که گفت آفرین بچه داره میاد که که زوره آخری بچمو اومد دیدم مامام بادکتر گفتن ببین بند ناف دور گردن بچت بود یعنی وقتی دیدم با صدای بلند گریه کردم فقط خدااا رو صدا زدم گفتم اگه این بنده های خوبت بایاری خودت نبودن خدانکرده بچمو ازدست میدادم خیلی بد بندناف پیچیده بود فقط نگاه میکردم به مامام دکتر گریه میکردم بچمو نگاه میکردم میگفتم خدایاااا شکرت که بچمو سالم بهم دادی دیگه مامام گفت دعا کن
مامان محمد و سبحان مامان محمد و سبحان ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۷
گفتم دارم میمیرم😩 گفت نترس هیچیت نمیشه🙁دیگه رفتم رو تخت اومد معاینه کرد گفت دختر تو فولی با دستش واژنم رو باز کرده بود و میگفت زور بده ببینم گفتم نمیتونم اینجوری
دیگه بلند شدم رفتم رو صندلی زایمان گفتن زور بده ول نکن من تا جایی که میتونستم زور میزدم باز یه نفس میگرفتم دوباره زور میدادم هی گفتن بده بده بده ول نکن ماما گفت دارم موهاش رو میبینم منم میگفتم نمیاد نمییاد براچی نمییااد🥺😭😩گفتن میاد دیگه آخرشه که یه ماما دیگه از بالا فشار داد و پایین هم برش زدن و پسر دومم هم یهو لیز خورد اومد بیرون و صدا گریه اش کل اتاق رو پر کرد وقتی گذاشتنش رو سینم گفتم باوررم نمییشه🥺😮‍💨واقعا هم باورم نمیشد که دیگه پسرم دنیا اومده و دردا تموم شده فکر میکردم اصن قرار نیست دردام تموم بشه و این بچه به دنیا بیاد ولی بالاخره تموم شده بود ماما گفت چدتا سرفه کن جفت هم بیرون بیاد که سرفه کردم بیرون اومد اما بدبختانه یه سری پرده مونده بود که ماما گفت باید بیرون بیارم وگرنه خونریزی میکنی اونم خیلی درد داشت تا بیرون آورد بعدشم بخیه زد
مامان آیهان👶💙 مامان آیهان👶💙 ۱۳ ماهگی
مامان طاهاو پارسا 💙 مامان طاهاو پارسا 💙 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
6مهر‌40هفته و سه روز بودم و به حساب انتی تاریخ زایمانم بود ولی هیچ دردی نداشتم به اسرار شوهرم رفتیم زایشگاه خیلی استرس داشتم که قراره چی‌بشه.رفتم اورژانس مامایی گفت بخواب معاینت کنم معاینه کرد گفت نزدیک سه سانتی باید بستری شی دهانه رحمت خیلی نرم بود فکر کردم ده سانتی تا غروب زایمان می‌کنی ساعت یازده رفته بودم. خلاصه به شوهرم گفتم کارای بستری رو انجام داد ماما اومد منو برد اتاقم بعد معاینه ریز ریز درد داشتم که بلافاصله بعد بستری سرم فشار وصل کردن و من دردام شروع شد از ساعت یک دیگه فاصله دردام پنج دقیقه یکبار بود تا ساعت سه همون‌جوری خودم تو اتاق درد کشیدم ماما هم نیومد بالا سرم ساعت سه به بعد دیگه دردام شدید شد ماما اومد معاینه کرد گفت بزار کمکت کنم زایمان کن از اینجا به بعد دیگه خیییلی اذیت شدم مامای کثافت اصلا منو نبرد رو صندلی زایمان ‌بخاطر همون موقعی که دردم میومد به خودم میپیچیدم نمی‌تونستم پاهامو کامل باز کنم بچه دو باره بر می‌گشت ماما هم می‌گفت زور بزن زور بزن دیگه جونی برام نمونده بود فقط داشتم می‌لرزیدم انقد زور زده بودم خودشم ترسیده بود گفت بچه تو کاناله سزارین هم نمیتونی بری ضربانش داره افت می‌کنه زود باش زور بزن. دیگه همه زور مو زدم دیدم صدای گریه اش‌دازه میاد ‌یه زور دیگه هم زدم. بدنیا اومد گذاشتن رو سینم ولی من حتی جون نداشتم دست بزنم بهش کل بدنم بی حس شده بود همین که دیدم سالمه دردامو فراموش کردم ولی زایمان اولم راحتتر از این بود
مامان کیارش مامان کیارش ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
#پارت۴
با عوض شدن شیفتا ماما جدید اومد و منو تحویل گرفت اول معاینه کرد گفت خوبه بزار دکتر بیاد نظر بده بعدم زد کیسه ابمو پاره کرد دکترم ‌که اومد منو معاینه کرد گفت روندش خوبه نیاز به امپول فشار نداره التماس میکردم یه چیزی بزنن که دردام کمتر بشه به ماما اسم یه امپول و گفت که بهم تزریق کردن تاثیر انچنانی نداشت ولی به خودم تلقین کردم که مسکن زدن دردات کمتر شده 😅دستگاه ان اس تی بهم وصل بود یه جایی ماما اومد گفت فقط توی انقباضاتت زور بزن ولی بیصدا منم که همکاری کردم و واقعا بیصدا پیش رفتم خود ماما تعجب کرده بود و کلی ازم تعریف کرد کلاسای قبل زایمان خیلی کمکم کرده بود میدونستم چجوری و کجا زور بزنم خلاصه که همش زور میزدم تا وقتی که ماما اومدو گفت وقتشه با ویلچر رفتیم توی اتاق زایمان روی صندلی زایمان جاگیر شدم و همچنان به زور زدنام ادامه دادم نمیدونم چرا و چه شکلی بخاطر دعاهای پشت در مامانم بود بخاطر التماسای خودم بود انگار هیچ دردی نداشتم فقط زور میزدم دردام تموم شده بودن چشمام بسته بودمو هرجا ماما میگفت اینکارو بکن همکاری میکردم که یهو صدای گریه شنیدم چشمامو باز کردم گفتم به دنیا اومد ماما گفت اره اینم گل پسرت🥰🥰😍😍
مامان برسام🐥 مامان برسام🐥 ۶ ماهگی
ساعت ده شب به دکترم گفتم میخوام برم دشویی گفت برو بشین چهار تا زور که زدی رو دشویی میبرمت اتاق زایمان رفتم نشستم و زور زدم خیلی درد داشت سر بچه حسابی داشت فشار میاورد به واژن و معقد دکتر میگفت تو معقد که فشار زیاد شد یعنی زایمانت نزدیکه دیگه از دشویی مستقیم رفتم اتاق زایمان ، یه اتاق با دوتا تخت که خالی بود رفتم رو اولی و لبه تخت نشستم و یه ماما سمت چپم اومد وایساد و دکترم روبروم نسشت و گفتن زور بزن منم داد و زور همزمان میزدم هی میگفتن یکی دیگه محکم تر محکم سر بچه رو میبینم دکتر میگفت داره برامده میشه و من هی زور میزدم میگفت فایده نداره محکم تر که با چند تا زور و داد دیگه میگفتم نه نمیتونم نمیتونم دیگه زور ندارم که میگفتن داد نزن زورت میره به دادت منم میگفتم نمیتونممممم🤣🤣🤣 وای مرگو دیدم خیلی درد داشت واقعا دیگه ماما سمت چپم داشت فشار میاورد از بالای شکمم به سمت پایین که بچه بیاد که وقتی گفتم نمیتونم یه ماما دیگه هم اومد سکت راستم و با هم دوتایی شکممو فشار میدادن و دکتر هم از پایین حواسش بود