پسر قشنگم، کارن من...🩵
امروز بیشتر از روزهای قبل توی شکمم تکون خوردی. برای اولین بار بود که دست‌وپاهای کوچولوت رو این‌قدر پرقدرت حس می‌کردم. از صبح ازت می‌خواستم خودت تکون بخوری تا خیالم راحت بشه که حالت خوبه.
بعد از خوردن یه دونه سیب قرمز، شروع کردی به تکون خوردن؛ درست مثل یه ماهی کوچولو که توی آب شیطنت می‌کنه. انگار می‌خواستی بهم بگی: «مامان، من عاشق سیبم!» 🍎🐠
وای که چقدر حس قشنگی بود! برای چند لحظه انگار توی تمام دنیا فقط من بودم و تو؛ من و پسر کوچولویی که هنوز ندیدمش، اما با تمام وجودم عاشقشم.
تو هنوز نیومدی، اما همین حالا هم می‌تونی دنیای من رو قشنگ‌تر کنی. امروز با تکون‌های کوچولوت، یکی از شیرین‌ترین خاطرات عمرم رو برام ساختی.
خدایا، بابت این حس زیبا، بابت زندگی کوچولویی که درونمه و عشقی که هر روز بیشتر می‌شه، ازت ممنونم.
کارن من، این خاطره برای همیشه توی قلب مامانت می‌مونه. 💙
با عشق،مامانت❤️
19 مهر 1405

۳ پاسخ

اووخخیییی عزیزم خدا حفظش کنه برات 🤍🫀🥹

عزیزمم خدا حفظش کنه🥹
بزار ۲ هفته دیگه لگد هاشو محکم تر میزنه پسر من امروز ی لگد محکم زد تو کلیه ام از جام پریدم😂😍😍

عزیزمممم
خدانگهش داره برات گلم😍😢

سوال های مرتبط

مامان جوونه یاس💙🌱 مامان جوونه یاس💙🌱 هفته بیست‌وششم بارداری
بالاخره جزئیات رو دیدیم! 😍🩺
امروز که رفتم سونو، قشنگ همه ریزه‌میزه‌های بدنت رو دیدم... واقعاً دیدنِ تک‌تک اعضای بدنت یه حسِ جادو داشت! 💫
قبلاً هم می‌دیدمت، اما امروز که با تمام جزئیات، تک‌تک اعضای بدنت رو توی سونو دیدم، انگار اولین بار بود که با تمام وجودم باهات آشنا شدم. انگار یه دنیا معجزه توی اون تصویر بود. ✨

و بله... خبرِ اصلی هم تایید شد: ما قراره یه "پسرِ کوچولو" داشته باشیم! 💙
عشق مامانش! 👶🏻✨
زندگی باباش! 💞🫂

نمی‌دونی وقتی فهمیدیم پسری، چقدر عشق و حال کردیم و چقدر لبخندعمیق روی لبای بابایی نشست... انگار یه جشنِ کوچیک توی قلبمون راه افتاد! 🥳

۱۸ هفته‌ست که تو رو با خودم دارم، اما امروز که دیدم چقدر ریزه و چقدر کوچولو ولی قشنگی، دلم لرزید... 🥹
و چقدر خوشحالم که توی این مسیر، کنارِ اون مردِ عاشقی هستم که با شنیدن خبرِ "پسر" بودنِ تو، جوری خوشحالی کرد که انگار دنیا رو داره... 💙
۱۸ هفته‌ست که داریم با هم رفیق می‌شیم، اما از امروز به بعد، داستانِ ما تازه هیجان‌انگیزتر میشه.👣💙
خوش اومدی پسرِ کوچولوی ما، که از همین حالا هم تمام دنیای مامان بابایی. 👨🏻‍👩‍👦❤️
مامان نورا 🌸🎀 مامان نورا 🌸🎀 ۱۰ ماهگی
چهار ماهگی بارداری🥲🌱
این چهار ماه خیلی عجیب گذشته. از روزی که فهمیدم تو به دنیا میای، همه‌چیز تغییر کرد. هر روز یه حس تازه داشتم، انگار هر لحظه یه اتفاق جدید برام می‌افتاد. وقتی به این چهار ماه فکر می‌کنم، فقط یاد میارم که چقدر منتظر بودم تا تو بیای و حالا هر روز بیشتر از قبل با وجودت پر از آرامش و عشق شدم.
توی دل من همیشه یه حس عجیب دارم. حس می‌کنم داری کم‌کم آماده می‌شی برای اینکه در آغوشم باشی، برای اینکه چشمای من رو ببینی و اولین لبخندت رو به من هدیه بدی. بعضی وقت‌ها که تکون‌های کوچکت رو احساس می‌کنم، قلبم پر از شوق می‌شه.🥹♥️🧿

می‌دونی؟ این چهار ماه برای من یعنی یک دنیای جدید، یعنی یک تغییر بزرگ که تو اون رو به من هدیه دادی. خیلی مشتاقم ببینمت، بغل کنم و با تمام وجودم ازت مراقبت کنم. تو یه دنیای جدیدی رو برای من به ارمغان آوردی که هیچ‌چیز توی دنیا شبیهش نیست.💗✨
خدایا این چندماه هم ب سلامتی بگذره 🥹💚
خیلی دوستت دارم، کوچولوی من. و هر روز بیشتر از قبل منتظرم تا با هم باشیم. 🤱🏻💚👼🏻
منو بابایی خیلی دوست داریم
خدایا شکرت بابت این هدیه 🧿♥️🥹
۱۴۰۴/۴/۷ :)
مامان امیر شاهان
🐣 مامان امیر شاهان 🐣 هفته بیست‌وششم بارداری
اولین ضربه‌های پسر کوچولوی من 💙

امروز، در هفته‌ی هفدهم، یکی از شیرین‌ترین و به‌یادماندنی‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام را تجربه کردم… 🥹💙
برای اولین بار، نه فقط تکون خوردنت را حس کردم، بلکه ضربه‌ی کوچولوی تو را از روی شکمم دیدم… 😍

پسر کوچولوی شیطون من، تو از قبل هم برای مامان دست و پا می‌زدی و من خیلی وقت‌ها حضور قشنگت را حس می‌کردم، اما این ضربه‌ها یک چیز دیگری بود… انگار امروز برای اولین بار با من حرف زدی و گفتی:
«مامان، من اینجام… دارم بزرگ می‌شم و بی‌صبرانه منتظرم ببینمت.» 🥹🤍

امروز قلب مامانت از خوشحالی هزار بار تپید؛ برای هر تکون کوچکت، برای هر ضربه‌ی شیرینت و برای اینکه بالاخره می‌توانم شیطنت‌های کوچولوی تو را با چشم‌هایم هم ببینم. 🥰

پسر عزیزم، این لحظه را تا همیشه در قلبم نگه می‌دارم…
اولین ضربه‌ات به شکم مامان، در ۱۷ هفتگی؛ روزی که فهمیدم عشق می‌تواند از پشت پوست هم دیده و حس شود. 💙🧿

منتظرم روزی برسد که این ضربه‌های کوچولو تبدیل شوند به بغل‌های بزرگت…
دوستت دارم، پسر شیطون مامان.
تو قشنگ‌ترین اتفاق زندگی مایی. 💙👶🏻✨

🌱۲۳ مرداد ۱۴۰۵🌱