زایمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت اول 💔

۲۷ اسفند آخرین آزمایش‌هام رو انجام دادم. من دیابت بارداری و مسمومیت بارداری داشتم و دفع پروتئینم هم بالا بود. اما توی آخرین آزمایش‌ها، وضعیت تیروئیدم بهتر شده بود و دفع پروتئینم از ۴۰۰ به ۲۰۰ رسیده بود. سونوگرافی هم انجام داده بودم؛ قلب پسرم خوب می‌زد و همه‌چیز طبیعی به نظر می‌رسید. آسپرین هم مصرف می‌کردم.

۲۸ اسفند کمی دل‌درد گرفتم. چون قبلاً هم درد داشتم و از شیاف پروژسترون استفاده می‌کردم، فکر کردم شاید درد به خاطر همون باشه. دو تا فیبروم هم داشتم که گاهی به شکمم فشار می‌آوردن. با دکترم صحبت کردم و گفت ممکنه درد به خاطر فیبروم‌ها یا کیستم باشه.

اما درد خوب نشد.

۲۹ اسفند دردها شدیدتر شدن. شیاف گذاشتم، ولی فایده‌ای نداشت. فقط دلم می‌خواست دراز بکشم؛ وقتی به پهلوی چپ می‌خوابیدم، کمی آروم‌تر می‌شدم.

سال تحویل شد و وارد یکم فروردین شدیم. با درد رفتم بیمارستان. ضربان قلب پسرم رو بررسی کردن و گفتن مشکلی نیست و این‌ها انقباضات رحمه.

اما دردهای من همچنان ادامه داشتن.

اول هر دو سه ساعت یک بار درد می‌گرفتم، بعد فاصله‌شون به هر ۱۵ تا ۲۰ دقیقه رسید. دردها شدیدتر می‌شدن و احساس می‌کردم واژنم هم به‌شدت درد می‌کنه.

دوباره به بیمارستان رفتم. بهشون گفتم دیگه نمی‌تونم این درد رو تحمل کنم و احساس می‌کنم دارم زایمان می‌کنم.

پسرم فقط ۲۳ هفته و چهار روزش بود...

من فقط می‌خواستم یکی حرفم رو جدی بگیره. نمی‌دونستم دارم به بدترین شب زندگی‌ام نزدیک می‌شم.

ادامه دارد... 💔

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

faezeh faezeh قصد بارداری
زایمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت چهارم 💔

یکم فروردین، درست بعد از سال تحویل، من توی بیمارستان بودم. ساعت یک بامداد دوم فروردین زایمان کردم.

پسرم تا حدود ساعت یک‌ونیم زنده بود.

نیم ساعت...

فقط نیم ساعت فرصت داشتم که مادرش باشم؛ نیم ساعت که برای من به اندازه یک عمر گذشت.

من جون دادن پسرم رو با چشم‌های خودم دیدم. دستش رو دیدم که تکون می‌خورد. همیشه وقتی برای سونوگرافی می‌رفتم، دستش رو بالا می‌آورد. حتی دکترمون گفته بود انگار داره بهت سلام می‌کنه.

و اون روز، وقتی داشت از دست می‌رفت، دوباره دستش رو بالا آورد؛ درست مثل همون وقت‌ها...

و بعد تموم شد.

بعد از اینکه پسرم رو بردن، دکتر اومد و با ماما و بقیه دعوا کرد که چرا با جون من بازی کردن و چرا با وجود چسبندگی جفت، من رو زودتر به اتاق عمل نبردن.

من رو برای اتاق عمل آماده کردن. بیهوش شدم و جفت رو با کورتاژ خارج کردن.

وقتی به هوش اومدم، دیگه از اون همه درد جسمی چیزی حس نمی‌کردم؛ تنها دردی که مونده بود، درد از دست دادن بچه‌ام بود.

فقط گریه می‌کردم و پسرم رو می‌خواستم.

وقتی من رو به بخش آوردن، نوزادهای دیگه کنار مادرهاشون بودن و شیر می‌خوردن. من فقط نگاه می‌کردم و گریه می‌کردم.

همه مادرها بچه‌هاشون رو بغل می‌کردن، اما من حتی فرصت نکرده بودم پسرم رو بغل کنم.

تا روز بعد گریه کردم.

ادامه دارد💔