زایمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت چهارم 💔

یکم فروردین، درست بعد از سال تحویل، من توی بیمارستان بودم. ساعت یک بامداد دوم فروردین زایمان کردم.

پسرم تا حدود ساعت یک‌ونیم زنده بود.

نیم ساعت...

فقط نیم ساعت فرصت داشتم که مادرش باشم؛ نیم ساعت که برای من به اندازه یک عمر گذشت.

من جون دادن پسرم رو با چشم‌های خودم دیدم. دستش رو دیدم که تکون می‌خورد. همیشه وقتی برای سونوگرافی می‌رفتم، دستش رو بالا می‌آورد. حتی دکترمون گفته بود انگار داره بهت سلام می‌کنه.

و اون روز، وقتی داشت از دست می‌رفت، دوباره دستش رو بالا آورد؛ درست مثل همون وقت‌ها...

و بعد تموم شد.

بعد از اینکه پسرم رو بردن، دکتر اومد و با ماما و بقیه دعوا کرد که چرا با جون من بازی کردن و چرا با وجود چسبندگی جفت، من رو زودتر به اتاق عمل نبردن.

من رو برای اتاق عمل آماده کردن. بیهوش شدم و جفت رو با کورتاژ خارج کردن.

وقتی به هوش اومدم، دیگه از اون همه درد جسمی چیزی حس نمی‌کردم؛ تنها دردی که مونده بود، درد از دست دادن بچه‌ام بود.

فقط گریه می‌کردم و پسرم رو می‌خواستم.

وقتی من رو به بخش آوردن، نوزادهای دیگه کنار مادرهاشون بودن و شیر می‌خوردن. من فقط نگاه می‌کردم و گریه می‌کردم.

همه مادرها بچه‌هاشون رو بغل می‌کردن، اما من حتی فرصت نکرده بودم پسرم رو بغل کنم.

تا روز بعد گریه کردم.

ادامه دارد💔

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

faezeh faezeh قصد بارداری
زایمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت ششم 💔

من همیشه تصور می‌کردم روزی که از بیمارستان برمی‌گردم، پسرم رو داخل کریری که براش خریده بودم می‌ذارم، لباس قشنگی رو که براش آماده کرده بودم تنش می‌کنم و با خودم به خونه می‌برمش.

فکر می‌کردم وقتی رسیدیم خونه، مهمون‌ها رو هماهنگ می‌کنم تا بیان و پسرم رو ببینن.

اما به‌جای همه اون کارها، داشتم تلفن می‌زدم تا برای خرید قبر و خاکسپاری بچه‌ام هماهنگ کنم.

تمام مسیر فقط گریه می‌کردم.

وقتی پسرم رو آوردن و روی سنگ قبر گذاشتن، گفتم می‌خوام برای آخرین بار بچه‌ام رو ببینم. اجازه نمی‌دادن.

بهشون گفتم: «این بچه، بچه منه. من مادرشم. باید ببینمش.»

بالاخره صورتش رو دیدم. پارچه رو کنار زدم، اما حتی اون موقع هم اجازه ندادن بغلش کنم.

حتی وقتی به دنیا اومد، نتونستم لمسش کنم.

این حسرت تا ابد توی دلم می‌مونه؛ اینکه پسرم به دنیا اومد و من حتی فرصت نکردم یک بار بغلش کنم.

آریان برای من یک معجزه بود. با وجود تمام مشکلات زندگی‌مون، با تمام سختی‌هایی که برای بارداری و شرایط زندگی داشتم، از امام حسین، امام رضا و حضرت عباس خواسته بودمش.

اما نتونست پیشم بمونه.

من همیشه دوست داشتم گهواره‌اش رو تکون بدم، بغلش کنم، براش عطر و ادکلن خوشبو بزنم، حمومش کنم و لباس‌های قشنگ تنش کنم.

اما حالا به‌جای بغل کردن پسرم، سنگ سرد قبرش رو بغل می‌کنم.

به‌جای حموم کردنش، هر روز روی سنگ قبرش آب می‌ریزم و می‌شورمش.

به‌جای انتخاب لباس و عطر برای پسرم، فکر می‌کنم چطور سنگ قبرش رو با گل تزئین کنم.

من قرار بود مادر یک پسر باشم که دست‌هاش رو توی دست‌هام بگیرم؛ اما حالا تنها جایی که می‌تونم دستم رو روی اسمش بذارم، سنگ قبرشه.

ادامه دارد... 💔
faezeh faezeh قصد بارداری
یمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت آخر؛ حرف‌هایی که توی دلم موند 💔

شاید هیچ‌کس نتونه عمق این درد رو بفهمه، مگر مادری که بچه‌اش رو به دنیا آورده، زنده بودنش رو دیده، جون دادنش رو دیده و بعد مجبور شده با دست‌های خالی از بیمارستان برگرده.

من هنوز همون مادرم.

همون مادری که برای پسرش لباس خریده بود، براش رؤیا داشت و منتظر بود صدای گریه و خنده‌اش رو توی خونه بشنوه.

فقط پسرم دیگه کنارم نیست.

آریان، پسر آسمونی من، من هنوز همون مامانم که با تمام وجودش تو رو می‌خواست. تو فقط نیم ساعت کنارم بودی، اما جای خالیت برای من به اندازه تمام عمرمه.

این قصه زندگی منه؛ قصه مادری که قرار بود با پسرش از بیمارستان برگرده، اما با داغش برگشت.

این روایت رو نوشتم تا اگر مادری دردش رو بیان کرد، جدی گرفته بشه؛ تا هیچ زنی با درد شدید، احساس خطر و نگرانی برای بچه‌اش، نادیده گرفته نشه.

هیچ مادری نباید برای شنیده شدن صدای خودش این‌همه بجنگه.

و هیچ مادری نباید مجبور بشه حسرت یک بار بغل کردن بچه‌اش رو تا آخر عمر با خودش حمل کنه.

پسرم، آریان، تو کوتاه‌ترین حضور زندگی من بودی و موندگارترین عشقش. 🕊️💔
faezeh faezeh قصد بارداری
زایمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت هفتم؛ حرف‌هایی که توی دلم موند 💔

بعد از اون اتفاق، حدود شش ماه به خودم فرصت دادم تا دوباره برای بارداری اقدام کنم. فکر می‌کردم شاید بتونم دوباره بچه‌ام رو داشته باشم و این بار همه‌چیز فرق کنه.

اما دکترها گفتن احتمالاً بارداری برای من فقط با آی‌وی‌اف ممکنه و حتی اون هم شاید جواب بده.

بعد از دست دادن پسرم، انگار تمام وجودم تغییر کرد.

شاید از نظر خیلی‌ها حرف‌هایی که می‌زنم کفر باشه، شاید خیلی‌ها من رو قضاوت کنن؛ اما حقیقت اینه که دلم از خدا شکست.

اون روزی که با تمام وجودم از خدا می‌خواستم پسرم رو ازم نگیره، اون روزی که از شدت درد و ترس گریه می‌کردم و فقط می‌خواستم بچه‌ام زنده بمونه، احساس کردم هیچ‌کس صدای من رو نمی‌شنوه.

من نمی‌تونم بفهمم چرا باید مادری که این‌همه برای داشتن بچه‌اش امید داشته، این‌طور داغدار بشه.

همیشه با خودم می‌گم در قرآن این‌همه از جایگاه مادر و حرمتش گفته شده؛ پس چرا باید دل یک مادر این‌طور بشکنه؟

من جواب این سؤال‌ها رو ندارم.

فقط می‌دونم بعد از اون روز، باورم به خدا مثل قبل نیست. منی که پسرم رو از خدا خواسته بودم، حالا با تمام وجودم ازش گله دارم.

بارها گفتم اگر قیامتی هم باشه، اولین کسی که نمی‌تونم ببخشمش، خداست؛ چون هنوز نمی‌تونم بفهمم چرا وقتی داشتم برای زنده موندن بچه‌ام التماس می‌کردم، هیچ‌چیز عوض نشد.

ادامه دارد💔
جوجو 🐥 جوجو 🐥 قصد بارداری
یک سال شد… 😔 دقیقاً همین ساعت بود که تو رو دیدم یک سال از اون روزی که با رفتنت رنگِ تمامِ دنیای من عوض شد می‌گذره من دیگه بعد از اون اتفاق دیگه اون شقایقِ قبل نیستم… اون شقایقِ قدیمی دیگه توی من وجود نداره. این یک سال هزار جور حرف شنیدم هزار بار بی‌توجهی شدم و با بی‌رحمی‌های آدم‌ها روبرو شدم هیچ‌کس امن نبود هیچ‌کس نبود که فقط به من گوش بده و دردم رو بفهمه همه‌شون می‌گفتن اهه انقدر گریه نکن مگه چیشده. یا میگفتن خداروشکر کن که رفت وگرنه یه بچه عیب دار داشتی اونا هیچ‌وقت دردم رو درک نکردن فقط نمک زدن رو زخمم😭
اما من هنوز شب‌ها با یاد اون کوچولویی که توی شکمم تکون می‌خورد گریه می‌کنم. برای قلبش که تا آخرین لحظه داشت می‌زد…😭 برای اون دست‌ها و پاهای ظریفشو برای اون موهای کرکیِ مشکیِ روی سرش، اشک می‌ریزم
دلم خیلی برات تنگ شده پسر قشنگم، یاسینِ من… 💔
خدایا، خودت به من صبر بده، جاش رو برام پر کن و پسرم رو دوباره به من ببخش… 🕊️💔
faezeh faezeh قصد بارداری
زایمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت اول 💔

۲۷ اسفند آخرین آزمایش‌هام رو انجام دادم. من دیابت بارداری و مسمومیت بارداری داشتم و دفع پروتئینم هم بالا بود. اما توی آخرین آزمایش‌ها، وضعیت تیروئیدم بهتر شده بود و دفع پروتئینم از ۴۰۰ به ۲۰۰ رسیده بود. سونوگرافی هم انجام داده بودم؛ قلب پسرم خوب می‌زد و همه‌چیز طبیعی به نظر می‌رسید. آسپرین هم مصرف می‌کردم.

۲۸ اسفند کمی دل‌درد گرفتم. چون قبلاً هم درد داشتم و از شیاف پروژسترون استفاده می‌کردم، فکر کردم شاید درد به خاطر همون باشه. دو تا فیبروم هم داشتم که گاهی به شکمم فشار می‌آوردن. با دکترم صحبت کردم و گفت ممکنه درد به خاطر فیبروم‌ها یا کیستم باشه.

اما درد خوب نشد.

۲۹ اسفند دردها شدیدتر شدن. شیاف گذاشتم، ولی فایده‌ای نداشت. فقط دلم می‌خواست دراز بکشم؛ وقتی به پهلوی چپ می‌خوابیدم، کمی آروم‌تر می‌شدم.

سال تحویل شد و وارد یکم فروردین شدیم. با درد رفتم بیمارستان. ضربان قلب پسرم رو بررسی کردن و گفتن مشکلی نیست و این‌ها انقباضات رحمه.

اما دردهای من همچنان ادامه داشتن.

اول هر دو سه ساعت یک بار درد می‌گرفتم، بعد فاصله‌شون به هر ۱۵ تا ۲۰ دقیقه رسید. دردها شدیدتر می‌شدن و احساس می‌کردم واژنم هم به‌شدت درد می‌کنه.

دوباره به بیمارستان رفتم. بهشون گفتم دیگه نمی‌تونم این درد رو تحمل کنم و احساس می‌کنم دارم زایمان می‌کنم.

پسرم فقط ۲۳ هفته و چهار روزش بود...

من فقط می‌خواستم یکی حرفم رو جدی بگیره. نمی‌دونستم دارم به بدترین شب زندگی‌ام نزدیک می‌شم.

ادامه دارد... 💔
مامان نی نی مامان نی نی ۱ ماهگی
دو سال پیش
همچین روزی
صبح رفتم دکتر برای معاینه
گفت دهانه رحمت سه سانت بازه
فردا بیا که آمپول فشار بزنیم و زایمان کنیم
تو شلوغی اون روزا ، کل روز رو راه رفتم
وسط مهمونا یواشکی ورزش کردم
و شب وقتی دردام‌ زیاد بود اومدم تو اتاق چند دقیقه استراحت کنم که با لگد پسرک غافلگیر شدم
یه صدای ترکیدن تو دلم و زمینی که خیس شد
همه داشتن سفره شام رو پهن میکردن
از همون لحظه دردام‌ شدید شد
من و باباش بدو بدو سوار ماشین شدیم و رفتیم بیمارستان
توی راه فاصله دردا دو دقیقه بود
نگاهم همش با ساعت ماشین بود
دقیقه ها خیلی دیر می‌گذشت دستم رو به دستگیره فشار میدادم
وقتی رسیدم بیمارستان با ویلچر بردنم زایشگاه
تا پذیرش شدم و خون گرفتن نیم ساعتی طول کشید
دیگه از شدت درد نمی‌تونستم راه برم
از پذیرش مستقیم رفتم رو تخت زایمان
ماما یه کم کمرم رو ماساژ داد دردا بهتر شد
خیلی تشنه ام بود برام آب ولرم آورد
قبلا گفته بودم گاز بی دردی می‌خوام
ماسک رو برام آوردن
همش نگران بودم دردا بیشتر نشه
چون همه میگفتن طول می‌کشه تا به درد اصلی برسی
ماسک رو که گذاشتم دیگه تا زایمان همون درد رو تحمل کردم
از لحظه ی ترکیدن کیسه آب تا زایمان دو ساعت طول کشید
که زندگیم به دنیا اومد و
شد دنیای مامانش


بعد از به دنیا اومدنش انگار من دوباره متولد شدم
زندگی برام شیرین شد

و امروز دوساله که من خوشبخت ترینم ❤️
آذیــــ💛ـــــن آذیــــ💛ـــــن قصد بارداری
نگه داری شیرخشک✨


🍼 اگر شیرخشک رو درست کردی
ولی نوزاد هنوز از شیشه نخورده:
اگر بیرون از یخچال باشه (دمای اتاق)، حداکثر تا ۲ ساعت قابل استفاده است.

اگر بلافاصله داخل یخچال (حدود ۴ درجه) بذاری، تا ۲۴ ساعت می‌تونی نگهش داری.

👶 اگر نوزاد حتی چند قلپ هم از شیشه خورده باشه:

از همون لحظه، فقط تا ۱ ساعت فرصت داری که همون شیر رو بهش بدی.

بعد از ۱ ساعت، حتی اگر مقدار زیادی از شیر مونده باشه، باید دور ریخته بشه. چون با مکیدن سرشیشه، باکتری‌های دهان نوزاد وارد شیر می‌شن و خیلی سریع رشد می‌کنن.

چند نکته مهم:

شیرخشکی که از زمان مجازش گذشته رو دوباره گرم نکن و به نوزاد نده.

بهتره هر بار فقط به اندازه‌ای شیر درست کنی که احتمالاً همون وعده کامل بخوره تا چیزی هدر نره.

اگر جایی بیرون از خونه هستی یا هوا خیلی گرمه، بهتره شیرخشک رو همون موقع که می‌خوای به نوزاد بدی درست کنی، نه از قبل


تاپیک ذخیره شیرمادر و انواع شیرخشک و شیشه شیر
قبلاً گذاشتم برید تاپیک های پایین هست🌿🌸

سوالی داری بفرمایید 🐇
مامان کایای من مامان کایای من ۱۱ ماهگی
الان که دارم مینویسم درست ساعت دونیم نصف شب روز بیست نهم ،همون روزی که سه ماه پیش ،دقیقا همین ساعت توی بیمارستان بودم زایمان کرده بودم اما شدیدا حالم بد بود غم دنیا رو دلم بود احساس خفگی میکردم اون شب برام روز نمیشد ،از شب بیمارستان راهرو اتاق تنها وحشت کرده بودم ،من باید خوشحال بودم باید میگفتم بریم پسرمو ببینم ،انقدر حالم بد بود که نفس کم میاوردم و به ابجیم میگفتم چرا حالم بده من میترسم از اینجا بریم خونه ،چرا روز نمیشه ،😭😭😭،میدونی دلیل اون همه حال بدی چی بود ،؟اره من پسرمو پاره تنمو جگر گوشمو از دست داده بودم خودم خبر نداشتم اما قلبم گواه داده بود تمام وجودم آشوب بود وناارام ،من مادرم ،،،بند بند وجودم از نبود پسرم درد میکرد و گواهی میداد😭اما حتی یه هزاروم فکرم به این فاجعه نمیرسید که این اتفاق افتاد 😭😭😭آخ پسرم آخ کایای مامان پاره ی تنم کجایی که الان باید سه ماهگیتو جشن میگرفتم ،مادرت بمیره دارم میمیرم از دوریت از نبودنت ،از ندیدنت ،از لمس نکردنت ،😭😭😭🖤🕊️
مامان ♥️♥️♥️♥️ مامان ♥️♥️♥️♥️ هفته هجدهم بارداری
من هفته گذشته توی مرکز ابن سینا تهران عکس رنگی رحم با بیهوشی انجام دادم. اینجا مراحلش و تجربه‌م رو مینویسم شاید به درد کسی بخوره🌷
اول که حواستون باشه کلا کاری هستش که معطلی زیاد داره اگر کارمندین کل روز رو مرخصی بگیرین. من ساعت ۹ صبح اونجا بودم ۳ ظهر کارم تموم شد جواب رو گرفتم .
اول رفتم برای پذیرش بهم گفتن باید سونو واژینال که مال حداکثر ۴ ماه پیش باشه. من چون نداشتم رفتم همونجا طبقه همکف انجام دادم و ریپورتش رو بردم پذیرش عکس رنگی. پذیرش شدم و بهم لباس یکبار مصرف دادن و تقریبا ۱۰ تا خانم دیگه هم همزمان با من اونجا بودن که منتظر بودیم فرایندمون شروع بشه (گروه گروه انجام میشد تقریبا میشه گفت). اول یه عکس معمولی رادیوگرافی گرفتن ازمون به این صورت که روی تخت دراز میکشیدین و دستگاه رو بالای شکم و رحم تنظیم میکردن و عکس می‌گرفتن. بعد پرستار اومد و انژیوکت هارو وصل کرد به پشت دستمون. به ترتیب پذیرش صدامون کردن رفتیم داخل اتاق. مجددا دراز کشیدیم رو تخت همونجا ماده بیهوشی رو تزریق کردن و من فکر کنم ۱۰ ثانیه بعدش بیهوش شدم. دیگه چیزی یادم نمیاد تا ۱۰ دقیقه بعد (میگم ده دقیقه چون از کار نفراتی که قبل از من انجام دادن فهمیدم انقدر طول میکشه) که هوش و حواسم اومد سرجا و حس کردم دهنم مزه آبمیوه میده که فهمیدم بهم ابمیوه دادن خوردم و شلوار تنم کرده بودن یه پک اجیل و کشمش و خرما هم دادن که بخوریم وقتی بهوش اومدیم.
کار همگی که تموم شد و عکس رنگیشون گرفته شد مجددا یه عکس رادیوگرافی معمولی مشابه قبل از عکس رنگی گرفتن و فرستادنمون بالا همکف تا یک ساعت بعد جواب آزمایش آماده بشه بگیریم و بریم.

ادامه داره ...