یمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت آخر؛ حرف‌هایی که توی دلم موند 💔

شاید هیچ‌کس نتونه عمق این درد رو بفهمه، مگر مادری که بچه‌اش رو به دنیا آورده، زنده بودنش رو دیده، جون دادنش رو دیده و بعد مجبور شده با دست‌های خالی از بیمارستان برگرده.

من هنوز همون مادرم.

همون مادری که برای پسرش لباس خریده بود، براش رؤیا داشت و منتظر بود صدای گریه و خنده‌اش رو توی خونه بشنوه.

فقط پسرم دیگه کنارم نیست.

آریان، پسر آسمونی من، من هنوز همون مامانم که با تمام وجودش تو رو می‌خواست. تو فقط نیم ساعت کنارم بودی، اما جای خالیت برای من به اندازه تمام عمرمه.

این قصه زندگی منه؛ قصه مادری که قرار بود با پسرش از بیمارستان برگرده، اما با داغش برگشت.

این روایت رو نوشتم تا اگر مادری دردش رو بیان کرد، جدی گرفته بشه؛ تا هیچ زنی با درد شدید، احساس خطر و نگرانی برای بچه‌اش، نادیده گرفته نشه.

هیچ مادری نباید برای شنیده شدن صدای خودش این‌همه بجنگه.

و هیچ مادری نباید مجبور بشه حسرت یک بار بغل کردن بچه‌اش رو تا آخر عمر با خودش حمل کنه.

پسرم، آریان، تو کوتاه‌ترین حضور زندگی من بودی و موندگارترین عشقش. 🕊️💔

تصویر
۱۲ پاسخ

غم آخرت باشه عزیزم انشالله یه شاخه گل دیگه تو دلت جوونه بزنه و هرچی درد و سختی کشیدی رو بشوره ببره.
توی تمام اتفاق هایی که برای ما ادم ها میوفته یه حکمتی هست باور کن حتی داغ عزیزمون بی علت نیست قطعا درش حکمتی هست که فقط خدا میدونه حتما صلاح تو و فرزندت این بوده گلایه نکن و امید داشته باش. اگر شد که چه بهتر اگر نشد هم زندگی ادامه داره و ما مجبوریم خودمون رو با اتفاقات وقف بدیم.
اما ناامید نشو چون خدا خیلی بزرگه شاید اون موقع زمانش نبوده زمانش که برسه انقدر قشنگ برات میچینه که خودت هم باورت نشه❤️

آخ خدا
فقط میتونم بگم خدا صبرت بده دارم با اشک می‌نویسم
و خودمم این درد. کشیدم آیهان منم اینجوری رفت همشو با جون دل درک کردم
وقتی پسرک منم ۲۸ ب دنیا اومد وقتی شکمش بالا پایین میشد
بمیرم من ک همشو تجربه کردم بچه ای ک با کارتن گذاشتن بغلم بچه ای ک فقط سنگ قبرش برام مونده
آیهان منم همینجوری رفت اونم ساعت یک نیم شب رفت انگار داشتی پسرک من میگفتی 😭😭😭😭🖤

با خواندن تاپیکت
این درد حس کردم با تمام وجود
منم والا بچه اولم سقط شد
دکتر بهم گفت بود بیا ای وی اف اونم شاید جواب بده
تا دو هفته کلا زار میزدم بقول شما دنیا رو سرم خراب شده بود دیگ انگیزه ای نداشتم برای زندگی
زندگی برام بی معنی شده بود
بعد یهویی با خودم فکر کردم با خودم گفتم پاشو دنیا که به آخر نرسیده تا کی میخوای زانو غم بغل بگیری
به شوهرم گفتم اقدام کنیم برای بچه بعدی
گفت ن بدنت باید استراحت کنه دکتر گفته بعدشم دکتر گفته ای وی اف اونم معلوم نیست جواب بده
بلانسبت شماها گفتم دکتر خر کی هستش مگ خدا هستش استغفرالله والا اقدام کردیم دو ماه نشده باردار شدم
بچم دنیا اومد دو ماه دیگر میشه دوسال اصلا ناامید نشو عزیزم
خیلی سخته خداییش خدا بهت صبر بده
خدا هیچ مادری رو با بچه امتحان نکنه
و ببین چقدر سخته مادرانه میناب ک چند ساله بچه هاشون داشتن بعد از دست دادن خیلی خیلی سخته حتی تصورش
عزیزم این دنیا یک خوابه
همه یک روز رفتنی هستیم

خدابهت صبربده انشاالله خدابرات دوباره بخواد

منی ک دوتابچه ازدست دادم جلوچشمام پرپرکردن چهارشب زنده بودازبس دستکاری کردن ریه هایش خونریزی کردچهارشب شیرمیدادم پوشک عوض کردم گریه میکردبغلم میکردم چی بگم دخترمم 27هفته پسرم 32هفته کشتنش😭😭

عزیزم خدا بهت صبر بده من میفهمم چی میکشی واقعا چون خودم بچه 1ساله ام رو از دست دادم واقعا داغ بزرگیه و خیلی سخت من هنوز که هنوز با اینکه دوباره باردارم ولی خیلی دلتنگ پسرمم هیچ وقت فراموشش نمیکنم الهی فقط خدا به دلت صبر ارامش بده انشاالله توهم مثل من دوباره یک نی نی سالم خدا بهت بده عزیزدلم

تصویر

😭😭😭😭😭😭

سلام الهی خدا صبرت بده بحق علی اصغر ع و فرزند سالم و صالح دوباره بهت بده دامادیشو ببینی الهی

و من که دارم زار زار گریه میکنم😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 از ته دلم با تمااااام وجودم از خدا خواستم وسط گریه هام از پسرت خواستم دعا کنه و یک فرزند سالم توی دلت بذاره و به سلامتی خوشی بغل بگیریش. یعنی هیچی نمیتونم بگم فقط امیدوارم زودتر غمت پایان بگیره و جاش خوشحالی باشه

عزیزم خدا به قلبت ارامش بده روحش شاد باشه،منم چند سال پیش بچم تا ماه اخر زنده بود پسرم ولی تو شکمم مرد و طبیعی زایمان کردم،میدونم تنها برگشتن سخته ولی هیچ وقت تو حکمت خدا شک نکن بعد از اون اتفاق برا من چیزای بدتری پیش اومد که من جدا شدم و واقعا فهمیدم چرا خدا نخواست که پسرم بمونه، حالا هر کسی یه جوری میفهمه که زنده نموندن بچش شاید حکمتی داشته،شاید قراره مامان دو تا فرشته بشی،فقط امیدتو از دست نده،منم این دفعه با ای یو ای مثبت شدم همه میگفتن فقط از اهدایی باید استفاده کنی خودت نمیتونی ولی معجزه خدارو دیدم

منم پارسال دخترم ده روزگی فوت کرد

اخی عزیزم خدا بهت صبر بده ایشالا بزودی دوباره باردار میشی 😘😘

سوال های مرتبط

faezeh faezeh قصد بارداری
زایمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت هفتم؛ حرف‌هایی که توی دلم موند 💔

بعد از اون اتفاق، حدود شش ماه به خودم فرصت دادم تا دوباره برای بارداری اقدام کنم. فکر می‌کردم شاید بتونم دوباره بچه‌ام رو داشته باشم و این بار همه‌چیز فرق کنه.

اما دکترها گفتن احتمالاً بارداری برای من فقط با آی‌وی‌اف ممکنه و حتی اون هم شاید جواب بده.

بعد از دست دادن پسرم، انگار تمام وجودم تغییر کرد.

شاید از نظر خیلی‌ها حرف‌هایی که می‌زنم کفر باشه، شاید خیلی‌ها من رو قضاوت کنن؛ اما حقیقت اینه که دلم از خدا شکست.

اون روزی که با تمام وجودم از خدا می‌خواستم پسرم رو ازم نگیره، اون روزی که از شدت درد و ترس گریه می‌کردم و فقط می‌خواستم بچه‌ام زنده بمونه، احساس کردم هیچ‌کس صدای من رو نمی‌شنوه.

من نمی‌تونم بفهمم چرا باید مادری که این‌همه برای داشتن بچه‌اش امید داشته، این‌طور داغدار بشه.

همیشه با خودم می‌گم در قرآن این‌همه از جایگاه مادر و حرمتش گفته شده؛ پس چرا باید دل یک مادر این‌طور بشکنه؟

من جواب این سؤال‌ها رو ندارم.

فقط می‌دونم بعد از اون روز، باورم به خدا مثل قبل نیست. منی که پسرم رو از خدا خواسته بودم، حالا با تمام وجودم ازش گله دارم.

بارها گفتم اگر قیامتی هم باشه، اولین کسی که نمی‌تونم ببخشمش، خداست؛ چون هنوز نمی‌تونم بفهمم چرا وقتی داشتم برای زنده موندن بچه‌ام التماس می‌کردم، هیچ‌چیز عوض نشد.

ادامه دارد💔
faezeh faezeh قصد بارداری
زایمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت چهارم 💔

یکم فروردین، درست بعد از سال تحویل، من توی بیمارستان بودم. ساعت یک بامداد دوم فروردین زایمان کردم.

پسرم تا حدود ساعت یک‌ونیم زنده بود.

نیم ساعت...

فقط نیم ساعت فرصت داشتم که مادرش باشم؛ نیم ساعت که برای من به اندازه یک عمر گذشت.

من جون دادن پسرم رو با چشم‌های خودم دیدم. دستش رو دیدم که تکون می‌خورد. همیشه وقتی برای سونوگرافی می‌رفتم، دستش رو بالا می‌آورد. حتی دکترمون گفته بود انگار داره بهت سلام می‌کنه.

و اون روز، وقتی داشت از دست می‌رفت، دوباره دستش رو بالا آورد؛ درست مثل همون وقت‌ها...

و بعد تموم شد.

بعد از اینکه پسرم رو بردن، دکتر اومد و با ماما و بقیه دعوا کرد که چرا با جون من بازی کردن و چرا با وجود چسبندگی جفت، من رو زودتر به اتاق عمل نبردن.

من رو برای اتاق عمل آماده کردن. بیهوش شدم و جفت رو با کورتاژ خارج کردن.

وقتی به هوش اومدم، دیگه از اون همه درد جسمی چیزی حس نمی‌کردم؛ تنها دردی که مونده بود، درد از دست دادن بچه‌ام بود.

فقط گریه می‌کردم و پسرم رو می‌خواستم.

وقتی من رو به بخش آوردن، نوزادهای دیگه کنار مادرهاشون بودن و شیر می‌خوردن. من فقط نگاه می‌کردم و گریه می‌کردم.

همه مادرها بچه‌هاشون رو بغل می‌کردن، اما من حتی فرصت نکرده بودم پسرم رو بغل کنم.

تا روز بعد گریه کردم.

ادامه دارد💔
faezeh faezeh قصد بارداری
زایمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت ششم 💔

من همیشه تصور می‌کردم روزی که از بیمارستان برمی‌گردم، پسرم رو داخل کریری که براش خریده بودم می‌ذارم، لباس قشنگی رو که براش آماده کرده بودم تنش می‌کنم و با خودم به خونه می‌برمش.

فکر می‌کردم وقتی رسیدیم خونه، مهمون‌ها رو هماهنگ می‌کنم تا بیان و پسرم رو ببینن.

اما به‌جای همه اون کارها، داشتم تلفن می‌زدم تا برای خرید قبر و خاکسپاری بچه‌ام هماهنگ کنم.

تمام مسیر فقط گریه می‌کردم.

وقتی پسرم رو آوردن و روی سنگ قبر گذاشتن، گفتم می‌خوام برای آخرین بار بچه‌ام رو ببینم. اجازه نمی‌دادن.

بهشون گفتم: «این بچه، بچه منه. من مادرشم. باید ببینمش.»

بالاخره صورتش رو دیدم. پارچه رو کنار زدم، اما حتی اون موقع هم اجازه ندادن بغلش کنم.

حتی وقتی به دنیا اومد، نتونستم لمسش کنم.

این حسرت تا ابد توی دلم می‌مونه؛ اینکه پسرم به دنیا اومد و من حتی فرصت نکردم یک بار بغلش کنم.

آریان برای من یک معجزه بود. با وجود تمام مشکلات زندگی‌مون، با تمام سختی‌هایی که برای بارداری و شرایط زندگی داشتم، از امام حسین، امام رضا و حضرت عباس خواسته بودمش.

اما نتونست پیشم بمونه.

من همیشه دوست داشتم گهواره‌اش رو تکون بدم، بغلش کنم، براش عطر و ادکلن خوشبو بزنم، حمومش کنم و لباس‌های قشنگ تنش کنم.

اما حالا به‌جای بغل کردن پسرم، سنگ سرد قبرش رو بغل می‌کنم.

به‌جای حموم کردنش، هر روز روی سنگ قبرش آب می‌ریزم و می‌شورمش.

به‌جای انتخاب لباس و عطر برای پسرم، فکر می‌کنم چطور سنگ قبرش رو با گل تزئین کنم.

من قرار بود مادر یک پسر باشم که دست‌هاش رو توی دست‌هام بگیرم؛ اما حالا تنها جایی که می‌تونم دستم رو روی اسمش بذارم، سنگ قبرشه.

ادامه دارد... 💔
شیرین شیرین قصد بارداری
روز مادر امسال برای من رنگ دیگری دارد…
من مادری هستم که ضربان کوچکی را در وجودم حس کردم، مادری که برای مدت کوتاهی دنیا را با چشمان دیگری دید، مادری که هر چند آغوشش خالی مانده، اما قلبش سرشار از عشقی است که هیچ‌وقت از بین نمی‌رود.
من مادر شدم… حتی اگر زمان بودنش کوتاه بود.
حتی اگر امروز در آغوشم نیست، یادش در رگ‌هایم جریان دارد، در رویاهایم می‌درخشد و در سکوت شب‌هایم آرام می‌گیرد.
روز مادر، روز همه‌ی زن‌هایی است که طعم شیرین مادر بودن را برای لحظه‌ای چشیده‌اند. روز مادر، روز دل‌هایی است که به عشق یک فرشته کوچک می‌تپد؛ چه آن فرشته روی زمین باشد، چه در آغوش آسمان.
امروز به خودم یادآوری می‌کنم که مادری فقط به داشتن کودک در آغوش نیست؛
مادری یعنی عشقی که آغاز شده و هرگز تمام نمی‌شود.
و من این عشق را تا همیشه در وجودم حمل می‌کنم.
روز مادر بر تمام مادران آسمانی و زمینی مبارک.
بر من…
و بر هر زنی که قلبش برای کودکی تپیده است. 💛
چشم انتظار❤️‍🩹 چشم انتظار❤️‍🩹 قصد بارداری
سه ساله دلم یه آغوش کوچیک می‌خواد…
یه «مامان» گفتن که تمام خستگی این سال‌ها رو از یادم ببره.

سه ساله هر ماه با یه دل پر از امید می‌رم دکتر، دارو می‌خورم، منتظر می‌مونم و با خودم می‌گم:
«شاید این ماه دیگه نوبت من باشه… شاید این بار خدا معجزه کنه.»

حتی لباس کوچیک نوزاد می‌بینم، دلم می‌لرزه و می‌خرمش…
با خودم می‌گم «این رو برای بچه‌م نگه می‌دارم، شاید ماه بعد مادر شده باشم…»
ولی ماه بعد میاد و من هنوز همون دخترِ چشم‌انتظارم…

هر بار که بیبی‌چک منفی میشه، فقط یه خط روی اون نیست…
انگار یه عالمه امیدی که توی دلم ساخته بودم، دوباره فرو می‌ریزه.

من از دیدن مادر شدن بقیه ناراحت نمی‌شم؛
برای هر مادری و بچه‌ش از ته دلم آرزوی سلامتی می‌کنم…
فقط گاهی با خودم می‌گم:
«خدایا… پس کی نوبت من می‌شه؟»

من دیگه چیز زیادی نمی‌خوام…
فقط یه معجزه.
یه روزی که این همه انتظار تموم بشه،
یه بچه رو بذارن توی بغلم و من با گریه بگم:

«بالاخره اومدی…
مامان خیلی منتظرت بود… خیلی.» 🤍
❤️👶🏻👧🏻💙 ❤️👶🏻👧🏻💙 قصد بارداری
نامه‌ای از دلی عاشق، برای کوچولوی نیامده اش

سلام عشق کوچولوی من...
نمی‌دونم الان کجایی، نمی‌دونم روی ابرا داری بازی می‌کنی،
یا توی گوش خدا زمزمه می‌کنی: "من هنوز نمی‌خوام برم پایین، هنوز دلم تنگ نشده..."
اما من...
من اینجام، هر روز، هر شب، با دلِ پر از تو، منتظرتم.

تو نمی‌دونی،
هر بار که لباس کوچیک بچه‌گانه‌ای دیدم،
تو رو توش تصور کردم.
هر بار که یه مامان بچه‌شو بغل کرده،
یه لحظه، فقط یه لحظه، تو رو تو آغوشم حس کردم.

می‌دونی کوچولوی من؟
من گاهی با شکمم حرف می‌زنم، حتی اگه خالی باشه...
گاهی دستمو می‌ذارم روش و می‌گم:
"یه روزی تو اینجایی... درست همین‌جا، زیر دستام، توی وجودم..."

و بعد چشمامو می‌بندم،
و تو رو می‌بینم—
با چشمای درشت و لبخند بی‌دندون، با دستایی که دنبال دست من می‌گرده...

من قول می‌دم وقتی بیای،
واست دنیا رو امن می‌کنم.
تو فقط بیا...

بیای، که لالایی‌هام برسه به گوشات.
بیای، که این بغض‌های بی‌صدا بالاخره جاشو بده به اشک شوق.
بیای، که بگم:
"من تموم شدم، ولی تو شدی تمومِ من..."

تا اون روز،
من اینجام،
مادری که هنوز بچه‌شو نمی‌شناسه،
اما بی‌وقفه دوستش داره...
شیما🦋🌸 شیما🦋🌸 قصد بارداری
خدایا...🙂
دیگه خسته‌ام...
از انتظار، از فکر کردن، از شمردن روزها، از امید بستن و دوباره ترسیدن.
این همه مدت با تمام وجودم خواستم، دعا کردم و تلاش کردم اما دیگه نمی‌خوام بیشتر از این خودمو خسته کنم
من دیگه نمی‌خوام زمانش رو تعیین کنم نمی‌خوام هر روز دنبال نشونه بگردم نمی‌خوام با هر درد و هر ترشح دلم هزار راه بره...این آرزو رو که این‌همه از ته قلبم خواستم، می‌ذارم توی دستای خودت.😭
رهاش می‌کنم و می‌سپارمش به تو.
خودت بهتر از من می‌دونی چقدر دلم مادر شدن می‌خواد خودت می‌دونی شب‌هایی رو که با بغض خوابیدم و صبح‌هایی رو که با امید بیدار شدم خدایا اگر قرار هس این آرزو نصیبم بشه خودت قشنگ‌ترین زمانش رو رقم بزن و اگر هنوز وقتش نرسیده، به من صبری بده که نشکنم 🫠دیگه نمی‌خوام با خدا بودنم رو با گرفتن یا نگرفتن یک خواسته اندازه بگیرم فقط می‌خوام دلم آروم بشه و بدونم هر چیزی که تو برای من رقم بزنی، منو فراموش نکردی.
من خسته‌ام، خدایا...
این بار من رها می‌کنم و تو نگهش دار.
هر وقت صلاح دونستی، هر طور که خودت خواستی، قشنگ‌ترین اتفاق رو وارد زندگی من کن
من سپردمش به خودت...
و حالا می‌خوام کمی نفس بکشم.🤍🙃
و امشب، برای تمام دل‌های منتظر دعا کردم
الهی هیچ‌کدوممون با دست خالی از درِ خدا برنگردیم 🤲🏻🤍🌸💜
مامان آلوچه مامان آلوچه قصد بارداری
می‌نویسم برای دخترم که خیلی وقته ندارمش
تو مهم بود بمانی که نماندی،جان که باید برود سفت به من چسبیده ❤️‍🩹
امروز روزیه که قرار بود تو رو در آغوش بگیرم
امروز باید تو بیمارستان بودم و الان تو کنارم بودی ، شایدم زودتر میومدی و الان چند روزی بود که کنارم بودی
دیشب باید برای استرس زایمان و ذوق دیدن روی ماهت خوابم نمی‌برد ، ولی برای نداشتنت، نبودنت ، نیومدنت تا صبح عذاب کشیدم ...
این ماه خیلی برام سخت گذشت چون هرچی به امروز نزدیک می‌شدم قلبم برای نبودنت از جا در میومد
قشنگم قرار بود امروز بیای تو آغوشم ولی ۵ ماه پیش تنهام گذاشتی و رفتی 😭
عذابی که تو این ۵ ماه کشیدم هیچکس ندید ، هیچکس درکم نکرد، همه گفتن عیب نداره، خدا دوباره میده، خداروشکر کن بزرگتر نبود و...
اما اونا چه میدونستن که من برای اومدنت رویا بافی کرده بودم ؟
برای در آغوش گرفتنت و بو کردنت رویا بافته بودم ؟
چه میدونستن از اینکه هرشب دستمو میذاشتم رو شکمم و باهات حرف میزدم ؟
چه میدونستن مادری شبا با دخترش حرف میزنه و با رویای دیدندش می‌خوابه ؟
چه می‌دونن وقتی با خدا حرف میزدم میگفتم ممنونم که بهم دادیش خودتم برام حفظش کن ولی اون نکرد و ازم گرفتش؟
چه می‌دونن وقتی از اتاق عمل اومدم بیرون و تو بخش زنان صدای نوزاد می‌شنیدم و تخت نوزاد من خالی بود چی کشیدم ؟
چه می‌دونن من چی کشیدم و چی میگفتم که آقای نگهبان بیمارستان اشک می‌ریخت برام ؟
خدایا ۵ ماهه دارم میگم حکمتتو شکر ولی التماستو میکنم که فقط بهم صبر بدی ولی چرا نمیدی ؟ 😭
نمی‌دونم چی بگم که خدا منم ببینه شب و روزم شده اشک و گریه یواشکی ...
ان شاءالله خدا هیچکسی رو با فرزندش امتحان نکنه ...
هیچ زنی تو دنیا منو و درد منو درک نکنه ...
۲۳/۶/۱۴۰۵
جوجو 🐥 جوجو 🐥 قصد بارداری
یک سال شد… 😔 دقیقاً همین ساعت بود که تو رو دیدم یک سال از اون روزی که با رفتنت رنگِ تمامِ دنیای من عوض شد می‌گذره من دیگه بعد از اون اتفاق دیگه اون شقایقِ قبل نیستم… اون شقایقِ قدیمی دیگه توی من وجود نداره. این یک سال هزار جور حرف شنیدم هزار بار بی‌توجهی شدم و با بی‌رحمی‌های آدم‌ها روبرو شدم هیچ‌کس امن نبود هیچ‌کس نبود که فقط به من گوش بده و دردم رو بفهمه همه‌شون می‌گفتن اهه انقدر گریه نکن مگه چیشده. یا میگفتن خداروشکر کن که رفت وگرنه یه بچه عیب دار داشتی اونا هیچ‌وقت دردم رو درک نکردن فقط نمک زدن رو زخمم😭
اما من هنوز شب‌ها با یاد اون کوچولویی که توی شکمم تکون می‌خورد گریه می‌کنم. برای قلبش که تا آخرین لحظه داشت می‌زد…😭 برای اون دست‌ها و پاهای ظریفشو برای اون موهای کرکیِ مشکیِ روی سرش، اشک می‌ریزم
دلم خیلی برات تنگ شده پسر قشنگم، یاسینِ من… 💔
خدایا، خودت به من صبر بده، جاش رو برام پر کن و پسرم رو دوباره به من ببخش… 🕊️💔
در انتظار یه جوجه🥹👼🏻 در انتظار یه جوجه🥹👼🏻 قصد بارداری
روزی که برای عکس رنگی رحم رفتم، یکی از روزایی بود که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنم
با کلی استرس و هزار تا فکر رفتم، از نتیجه می‌ترسیدم؛ بیشتر از هر چیزی نگران این بودم که نکنه مشکلی باشه و هیچ‌وقت نتونم طعم شیرین مادر شدن رو بچشم😭
اما وقتی دکتر با لبخند گفت: هیچ مشکلی نداری و همه چیز طبیعیه، انگار یک کوه از روی دلم برداشته شد😍
همون لحظه دوباره امید توی دلم زنده شد و با خودم گفتم شاید تو خیلی زود، مهمون زندگی ما بشی👼🏻
اینارو برای تو می‌نویسم، عزیزِ مامان…🥹🤍
از خدا می‌خوام روزی که این نوشته رو با هم می‌خونیم، کنارم نشسته باشی و بدونی که برای رسیدن به تو چقدر انتظار کشیدم، چقدر دعا کردم، چقدر اشک ریختم و با وجود تمام نگرانی‌ها، باز هم امیدوار موندم
اون روز دکتر با اطمینان گفت: باردار می‌شی، نگران نباش✨
نمیدونم توی همین ماه مهمون دل و جانم میشی یا چند ماه دیگه، اما یک چیز را با تمام وجودم میدونم اینکه جای تو، خیلی قبل‌تر از آمدنت، در قلب من آماده شده بود.❤️
بی‌صبرانه منتظر روزی ام که تو رو در آغوش بگیرم، و با لبخند و اشک شوق بگم:
تمام این انتظارها، تمام دعاها و تمام اشک‌ها، ارزش رسیدن به تو رو داشت👩‍🍼.
دوستت دارم، حتی قبل از اولین تپش قلبت💓🥹