زایمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت ششم 💔

من همیشه تصور می‌کردم روزی که از بیمارستان برمی‌گردم، پسرم رو داخل کریری که براش خریده بودم می‌ذارم، لباس قشنگی رو که براش آماده کرده بودم تنش می‌کنم و با خودم به خونه می‌برمش.

فکر می‌کردم وقتی رسیدیم خونه، مهمون‌ها رو هماهنگ می‌کنم تا بیان و پسرم رو ببینن.

اما به‌جای همه اون کارها، داشتم تلفن می‌زدم تا برای خرید قبر و خاکسپاری بچه‌ام هماهنگ کنم.

تمام مسیر فقط گریه می‌کردم.

وقتی پسرم رو آوردن و روی سنگ قبر گذاشتن، گفتم می‌خوام برای آخرین بار بچه‌ام رو ببینم. اجازه نمی‌دادن.

بهشون گفتم: «این بچه، بچه منه. من مادرشم. باید ببینمش.»

بالاخره صورتش رو دیدم. پارچه رو کنار زدم، اما حتی اون موقع هم اجازه ندادن بغلش کنم.

حتی وقتی به دنیا اومد، نتونستم لمسش کنم.

این حسرت تا ابد توی دلم می‌مونه؛ اینکه پسرم به دنیا اومد و من حتی فرصت نکردم یک بار بغلش کنم.

آریان برای من یک معجزه بود. با وجود تمام مشکلات زندگی‌مون، با تمام سختی‌هایی که برای بارداری و شرایط زندگی داشتم، از امام حسین، امام رضا و حضرت عباس خواسته بودمش.

اما نتونست پیشم بمونه.

من همیشه دوست داشتم گهواره‌اش رو تکون بدم، بغلش کنم، براش عطر و ادکلن خوشبو بزنم، حمومش کنم و لباس‌های قشنگ تنش کنم.

اما حالا به‌جای بغل کردن پسرم، سنگ سرد قبرش رو بغل می‌کنم.

به‌جای حموم کردنش، هر روز روی سنگ قبرش آب می‌ریزم و می‌شورمش.

به‌جای انتخاب لباس و عطر برای پسرم، فکر می‌کنم چطور سنگ قبرش رو با گل تزئین کنم.

من قرار بود مادر یک پسر باشم که دست‌هاش رو توی دست‌هام بگیرم؛ اما حالا تنها جایی که می‌تونم دستم رو روی اسمش بذارم، سنگ قبرشه.

ادامه دارد... 💔

۱ پاسخ

بهت قبته میخورم ک حداقل یه سنگ‌قبر داری بری بالاسر بچت من ۲۰ هفته سقط کردم بقول تو دستو پا زدنشو دیدم:)))
حتی بالا پایین شده قفسه سینشو دیدم:)))
ولی حتی جنازه بچمم بهم تحویل ندادن:))))
من حتی نمیدونم چه بلایی سر دخترم امد:)))
۸ ماه گذشته ولی هنوز نتونستم باونبودنش با نداشتنت کنار بیام:))
سدنای مامان از تو اسمونا مامانیو دعا کن که زودتر حالش خوب بشه:))💔

سوال های مرتبط

faezeh faezeh قصد بارداری
زایمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت چهارم 💔

یکم فروردین، درست بعد از سال تحویل، من توی بیمارستان بودم. ساعت یک بامداد دوم فروردین زایمان کردم.

پسرم تا حدود ساعت یک‌ونیم زنده بود.

نیم ساعت...

فقط نیم ساعت فرصت داشتم که مادرش باشم؛ نیم ساعت که برای من به اندازه یک عمر گذشت.

من جون دادن پسرم رو با چشم‌های خودم دیدم. دستش رو دیدم که تکون می‌خورد. همیشه وقتی برای سونوگرافی می‌رفتم، دستش رو بالا می‌آورد. حتی دکترمون گفته بود انگار داره بهت سلام می‌کنه.

و اون روز، وقتی داشت از دست می‌رفت، دوباره دستش رو بالا آورد؛ درست مثل همون وقت‌ها...

و بعد تموم شد.

بعد از اینکه پسرم رو بردن، دکتر اومد و با ماما و بقیه دعوا کرد که چرا با جون من بازی کردن و چرا با وجود چسبندگی جفت، من رو زودتر به اتاق عمل نبردن.

من رو برای اتاق عمل آماده کردن. بیهوش شدم و جفت رو با کورتاژ خارج کردن.

وقتی به هوش اومدم، دیگه از اون همه درد جسمی چیزی حس نمی‌کردم؛ تنها دردی که مونده بود، درد از دست دادن بچه‌ام بود.

فقط گریه می‌کردم و پسرم رو می‌خواستم.

وقتی من رو به بخش آوردن، نوزادهای دیگه کنار مادرهاشون بودن و شیر می‌خوردن. من فقط نگاه می‌کردم و گریه می‌کردم.

همه مادرها بچه‌هاشون رو بغل می‌کردن، اما من حتی فرصت نکرده بودم پسرم رو بغل کنم.

تا روز بعد گریه کردم.

ادامه دارد💔
faezeh faezeh قصد بارداری
یمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت آخر؛ حرف‌هایی که توی دلم موند 💔

شاید هیچ‌کس نتونه عمق این درد رو بفهمه، مگر مادری که بچه‌اش رو به دنیا آورده، زنده بودنش رو دیده، جون دادنش رو دیده و بعد مجبور شده با دست‌های خالی از بیمارستان برگرده.

من هنوز همون مادرم.

همون مادری که برای پسرش لباس خریده بود، براش رؤیا داشت و منتظر بود صدای گریه و خنده‌اش رو توی خونه بشنوه.

فقط پسرم دیگه کنارم نیست.

آریان، پسر آسمونی من، من هنوز همون مامانم که با تمام وجودش تو رو می‌خواست. تو فقط نیم ساعت کنارم بودی، اما جای خالیت برای من به اندازه تمام عمرمه.

این قصه زندگی منه؛ قصه مادری که قرار بود با پسرش از بیمارستان برگرده، اما با داغش برگشت.

این روایت رو نوشتم تا اگر مادری دردش رو بیان کرد، جدی گرفته بشه؛ تا هیچ زنی با درد شدید، احساس خطر و نگرانی برای بچه‌اش، نادیده گرفته نشه.

هیچ مادری نباید برای شنیده شدن صدای خودش این‌همه بجنگه.

و هیچ مادری نباید مجبور بشه حسرت یک بار بغل کردن بچه‌اش رو تا آخر عمر با خودش حمل کنه.

پسرم، آریان، تو کوتاه‌ترین حضور زندگی من بودی و موندگارترین عشقش. 🕊️💔
faezeh faezeh قصد بارداری
زایمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت هفتم؛ حرف‌هایی که توی دلم موند 💔

بعد از اون اتفاق، حدود شش ماه به خودم فرصت دادم تا دوباره برای بارداری اقدام کنم. فکر می‌کردم شاید بتونم دوباره بچه‌ام رو داشته باشم و این بار همه‌چیز فرق کنه.

اما دکترها گفتن احتمالاً بارداری برای من فقط با آی‌وی‌اف ممکنه و حتی اون هم شاید جواب بده.

بعد از دست دادن پسرم، انگار تمام وجودم تغییر کرد.

شاید از نظر خیلی‌ها حرف‌هایی که می‌زنم کفر باشه، شاید خیلی‌ها من رو قضاوت کنن؛ اما حقیقت اینه که دلم از خدا شکست.

اون روزی که با تمام وجودم از خدا می‌خواستم پسرم رو ازم نگیره، اون روزی که از شدت درد و ترس گریه می‌کردم و فقط می‌خواستم بچه‌ام زنده بمونه، احساس کردم هیچ‌کس صدای من رو نمی‌شنوه.

من نمی‌تونم بفهمم چرا باید مادری که این‌همه برای داشتن بچه‌اش امید داشته، این‌طور داغدار بشه.

همیشه با خودم می‌گم در قرآن این‌همه از جایگاه مادر و حرمتش گفته شده؛ پس چرا باید دل یک مادر این‌طور بشکنه؟

من جواب این سؤال‌ها رو ندارم.

فقط می‌دونم بعد از اون روز، باورم به خدا مثل قبل نیست. منی که پسرم رو از خدا خواسته بودم، حالا با تمام وجودم ازش گله دارم.

بارها گفتم اگر قیامتی هم باشه، اولین کسی که نمی‌تونم ببخشمش، خداست؛ چون هنوز نمی‌تونم بفهمم چرا وقتی داشتم برای زنده موندن بچه‌ام التماس می‌کردم، هیچ‌چیز عوض نشد.

ادامه دارد💔
جوجو 🐥 جوجو 🐥 قصد بارداری
یک سال شد… 😔 دقیقاً همین ساعت بود که تو رو دیدم یک سال از اون روزی که با رفتنت رنگِ تمامِ دنیای من عوض شد می‌گذره من دیگه بعد از اون اتفاق دیگه اون شقایقِ قبل نیستم… اون شقایقِ قدیمی دیگه توی من وجود نداره. این یک سال هزار جور حرف شنیدم هزار بار بی‌توجهی شدم و با بی‌رحمی‌های آدم‌ها روبرو شدم هیچ‌کس امن نبود هیچ‌کس نبود که فقط به من گوش بده و دردم رو بفهمه همه‌شون می‌گفتن اهه انقدر گریه نکن مگه چیشده. یا میگفتن خداروشکر کن که رفت وگرنه یه بچه عیب دار داشتی اونا هیچ‌وقت دردم رو درک نکردن فقط نمک زدن رو زخمم😭
اما من هنوز شب‌ها با یاد اون کوچولویی که توی شکمم تکون می‌خورد گریه می‌کنم. برای قلبش که تا آخرین لحظه داشت می‌زد…😭 برای اون دست‌ها و پاهای ظریفشو برای اون موهای کرکیِ مشکیِ روی سرش، اشک می‌ریزم
دلم خیلی برات تنگ شده پسر قشنگم، یاسینِ من… 💔
خدایا، خودت به من صبر بده، جاش رو برام پر کن و پسرم رو دوباره به من ببخش… 🕊️💔
السا🩷 👶 السا🩷 👶 قصد بارداری
هر ماه با یه ذوق خاص منتظر می‌مونم… 🥺🤍
با خودم می‌گم شاید این ماه دیگه نوبت من باشه، شاید این ماه بالاخره اون دوتا خط رو ببینم…
اما دوباره پریود می‌شم و تمام ذوق و امیدم می‌ریزه.

دیگه واقعاً خسته شدم از این انتظار…
از سنگ کلیه، عفونت ادراری و کیستی که هر کدوم یه گوشه ذهنم رو درگیر کرده.
گاهی از خودم می‌پرسم اصلاً با این شرایط می‌تونم باردار بشم؟ 🥺

دکتر گفته همسرم باید آزمایش اسپرم بده، ولی هر بار یه جوری ازش طفره می‌ره و انجامش نمی‌ده… و من موندم با کلی سؤال و نگرانی.

من فقط دلم می‌خواد اون حس مادرانه رو تجربه کنم…
دلم می‌خواد یه روز صبح با ذوق، تست بارداری رو دستم بگیرم و بالاخره اون دو خط لعنتی رو ببینم. 🥹🤍

نمی‌دونم چقدر دیگه باید منتظر بمونم…
نمی‌دونم این ذوق و آرزویی که هر ماه توی دلم زنده می‌شه، کی قراره به واقعیت تبدیل بشه.

فقط امیدوارم یه روز نوبت من هم برسه…
یه روزی که به جای گریه کردن برای پریود شدن، از خوشحالی برای مادر شدن گریه کنم. 🤍🕊️

#بارداری #بارداری
Rezvan Rezvan قصد بارداری
彡❣   ‌بهار ★ 彡❣ ‌بهار ★ قصد بارداری
الهام الهام قصد بارداری
خدایا چهل روز گذشت باورم نمیشه 🥹💔
دقیقا چهل شب پیش این موقع من روی تخت بیمارستان بودم منتظر بودم تایم غذا خوردنم برسه با اینکه درد داشتم ولی به فکر غذا بودم ساعت دو تقریبا درد هام خنثی شده بود و قابل تحمل وای باورتون نمیشه چقد انگیزه داشتم وچقد فکر میکردم بعد چند روز پسرمو بغل میگیرم اصلا لحظه ای به ذهنم خطور نمیکرد که خدا پسرمو ازم میگیره. تا روز نخابیدم و بیدار موندم به عشق اینکه برم ببینمش وقتی رفتم دیدمش خیلی حس خوبی داشتم انگار خدا دنیا رو به من داده بود باورم نمیشد این موجود زیبا و کوچولو هشت ماه داخل شکمم بوده🥹روز شماری میکردم کی بشه بغلش بگیرم خیلی روزا سخت میگذشت برام اما فکر میکردم میگذره تا بعد دو هفته خونه میاریمش با خودم میگفتم تحمل کن مهم نیست کنارته یا نه مهم اینه ک داره خوب میشه بعدمیاد پیشت اما ببین خدا چیکار کرد باهام بعد هفت روز گرفتش ازم حسرت یه بغل کردنش موند توی دلم تا ابد درسته لمسش کردم اما بغل کردن بچه ادم یه چیز دیگس. خدایا نمیدونم حالم خوبه یا بد میگم میخندم اما تا یه بچه خوشتیپ پنج شیش ساله میبینم یاد پسر خودم میفتم با خودم میگم اگه بچه من زنده بود الان باید اینقد میبود بعد به خودم میام میبینم فقط یک ماه گذشته از اومدن و رفتنش باورم نمیشه اینقد عاشق پسرم بودم وبزرگیشو تصور کرده بودم حتی بیست سالگیش رو... من خیلی دوستت داشتم مامان کاش تو هم اونقد منو دوست داشتی که نمیرفتی از پیشم🥺😔❤چقد خوب میشد میموندی و. هم بازی پسر خالت میشدی. امشب نبودی مامان حسابی با پسر خالت بازی کردیم خیلی جات خالی بود عماد عزیزم. منتظر میمونم تا برسه روزی که سیر دل بغلت کنم امیدم میدونم روزا خیلی سخت و طاقت فرساعه اما هیچ وقت فراموش نمیشی بخدا🥹