زایمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت هفتم؛ حرف‌هایی که توی دلم موند 💔

بعد از اون اتفاق، حدود شش ماه به خودم فرصت دادم تا دوباره برای بارداری اقدام کنم. فکر می‌کردم شاید بتونم دوباره بچه‌ام رو داشته باشم و این بار همه‌چیز فرق کنه.

اما دکترها گفتن احتمالاً بارداری برای من فقط با آی‌وی‌اف ممکنه و حتی اون هم شاید جواب بده.

بعد از دست دادن پسرم، انگار تمام وجودم تغییر کرد.

شاید از نظر خیلی‌ها حرف‌هایی که می‌زنم کفر باشه، شاید خیلی‌ها من رو قضاوت کنن؛ اما حقیقت اینه که دلم از خدا شکست.

اون روزی که با تمام وجودم از خدا می‌خواستم پسرم رو ازم نگیره، اون روزی که از شدت درد و ترس گریه می‌کردم و فقط می‌خواستم بچه‌ام زنده بمونه، احساس کردم هیچ‌کس صدای من رو نمی‌شنوه.

من نمی‌تونم بفهمم چرا باید مادری که این‌همه برای داشتن بچه‌اش امید داشته، این‌طور داغدار بشه.

همیشه با خودم می‌گم در قرآن این‌همه از جایگاه مادر و حرمتش گفته شده؛ پس چرا باید دل یک مادر این‌طور بشکنه؟

من جواب این سؤال‌ها رو ندارم.

فقط می‌دونم بعد از اون روز، باورم به خدا مثل قبل نیست. منی که پسرم رو از خدا خواسته بودم، حالا با تمام وجودم ازش گله دارم.

بارها گفتم اگر قیامتی هم باشه، اولین کسی که نمی‌تونم ببخشمش، خداست؛ چون هنوز نمی‌تونم بفهمم چرا وقتی داشتم برای زنده موندن بچه‌ام التماس می‌کردم، هیچ‌چیز عوض نشد.

ادامه دارد💔

۳ پاسخ

درسته غمت غم خییییلی بزرگیه ولی خدا تنها کسی هس که از آیندمون خبر داره و ما بی آگاهیم لطفا هیچ جای زندگیت از خدایت نا امید و کفر نکن خدا خییییلی خییییلی بنده هاشو دوست داره پس ازت خواهش میکنم بازم امیدت به خدا باشه خودش بهترین هارو برات میچینه

تو هم که مشهدی برو حرم از امام رضا بخواه که بهت صبر و آرامش بده.امیدتو از دست نده.امیدوار باش

عزیزم خدا بهت صبر بده و ان شالله خدا بچه های زیادی بده که دردت التیام پیدا کنه ولی هر کسی به یک طریقی ازمایش میشه یکی با بچه اش یکی با شوهرش یکی با بی پولی و....دختر عمه ام دو تا از پسراش رو تو ی روز از دست داد و پسر سومشم چند سال بعد از اونا.بعدم شوهرش فوت کرد.داغ 4 نفر رو دید ولی هیچ وقت کفر نگفت.حالش خیلی بد بود رفت مشهد از امام رضا خواست که آرامش بهش بده تو حرم خواب رفت و خواب امام رضا رو دید که بهش چایی داد خورد وقتی بلند شد گفت ی آرامش غیر قابل وصف بهم داده بود الان هم مداح شده.

سوال های مرتبط

faezeh faezeh قصد بارداری
زایمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت چهارم 💔

یکم فروردین، درست بعد از سال تحویل، من توی بیمارستان بودم. ساعت یک بامداد دوم فروردین زایمان کردم.

پسرم تا حدود ساعت یک‌ونیم زنده بود.

نیم ساعت...

فقط نیم ساعت فرصت داشتم که مادرش باشم؛ نیم ساعت که برای من به اندازه یک عمر گذشت.

من جون دادن پسرم رو با چشم‌های خودم دیدم. دستش رو دیدم که تکون می‌خورد. همیشه وقتی برای سونوگرافی می‌رفتم، دستش رو بالا می‌آورد. حتی دکترمون گفته بود انگار داره بهت سلام می‌کنه.

و اون روز، وقتی داشت از دست می‌رفت، دوباره دستش رو بالا آورد؛ درست مثل همون وقت‌ها...

و بعد تموم شد.

بعد از اینکه پسرم رو بردن، دکتر اومد و با ماما و بقیه دعوا کرد که چرا با جون من بازی کردن و چرا با وجود چسبندگی جفت، من رو زودتر به اتاق عمل نبردن.

من رو برای اتاق عمل آماده کردن. بیهوش شدم و جفت رو با کورتاژ خارج کردن.

وقتی به هوش اومدم، دیگه از اون همه درد جسمی چیزی حس نمی‌کردم؛ تنها دردی که مونده بود، درد از دست دادن بچه‌ام بود.

فقط گریه می‌کردم و پسرم رو می‌خواستم.

وقتی من رو به بخش آوردن، نوزادهای دیگه کنار مادرهاشون بودن و شیر می‌خوردن. من فقط نگاه می‌کردم و گریه می‌کردم.

همه مادرها بچه‌هاشون رو بغل می‌کردن، اما من حتی فرصت نکرده بودم پسرم رو بغل کنم.

تا روز بعد گریه کردم.

ادامه دارد💔
faezeh faezeh قصد بارداری
یمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت آخر؛ حرف‌هایی که توی دلم موند 💔

شاید هیچ‌کس نتونه عمق این درد رو بفهمه، مگر مادری که بچه‌اش رو به دنیا آورده، زنده بودنش رو دیده، جون دادنش رو دیده و بعد مجبور شده با دست‌های خالی از بیمارستان برگرده.

من هنوز همون مادرم.

همون مادری که برای پسرش لباس خریده بود، براش رؤیا داشت و منتظر بود صدای گریه و خنده‌اش رو توی خونه بشنوه.

فقط پسرم دیگه کنارم نیست.

آریان، پسر آسمونی من، من هنوز همون مامانم که با تمام وجودش تو رو می‌خواست. تو فقط نیم ساعت کنارم بودی، اما جای خالیت برای من به اندازه تمام عمرمه.

این قصه زندگی منه؛ قصه مادری که قرار بود با پسرش از بیمارستان برگرده، اما با داغش برگشت.

این روایت رو نوشتم تا اگر مادری دردش رو بیان کرد، جدی گرفته بشه؛ تا هیچ زنی با درد شدید، احساس خطر و نگرانی برای بچه‌اش، نادیده گرفته نشه.

هیچ مادری نباید برای شنیده شدن صدای خودش این‌همه بجنگه.

و هیچ مادری نباید مجبور بشه حسرت یک بار بغل کردن بچه‌اش رو تا آخر عمر با خودش حمل کنه.

پسرم، آریان، تو کوتاه‌ترین حضور زندگی من بودی و موندگارترین عشقش. 🕊️💔
چشم انتظار❤️‍🩹 چشم انتظار❤️‍🩹 قصد بارداری
سه ساله دلم یه آغوش کوچیک می‌خواد…
یه «مامان» گفتن که تمام خستگی این سال‌ها رو از یادم ببره.

سه ساله هر ماه با یه دل پر از امید می‌رم دکتر، دارو می‌خورم، منتظر می‌مونم و با خودم می‌گم:
«شاید این ماه دیگه نوبت من باشه… شاید این بار خدا معجزه کنه.»

حتی لباس کوچیک نوزاد می‌بینم، دلم می‌لرزه و می‌خرمش…
با خودم می‌گم «این رو برای بچه‌م نگه می‌دارم، شاید ماه بعد مادر شده باشم…»
ولی ماه بعد میاد و من هنوز همون دخترِ چشم‌انتظارم…

هر بار که بیبی‌چک منفی میشه، فقط یه خط روی اون نیست…
انگار یه عالمه امیدی که توی دلم ساخته بودم، دوباره فرو می‌ریزه.

من از دیدن مادر شدن بقیه ناراحت نمی‌شم؛
برای هر مادری و بچه‌ش از ته دلم آرزوی سلامتی می‌کنم…
فقط گاهی با خودم می‌گم:
«خدایا… پس کی نوبت من می‌شه؟»

من دیگه چیز زیادی نمی‌خوام…
فقط یه معجزه.
یه روزی که این همه انتظار تموم بشه،
یه بچه رو بذارن توی بغلم و من با گریه بگم:

«بالاخره اومدی…
مامان خیلی منتظرت بود… خیلی.» 🤍
faezeh faezeh قصد بارداری
زایمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت ششم 💔

من همیشه تصور می‌کردم روزی که از بیمارستان برمی‌گردم، پسرم رو داخل کریری که براش خریده بودم می‌ذارم، لباس قشنگی رو که براش آماده کرده بودم تنش می‌کنم و با خودم به خونه می‌برمش.

فکر می‌کردم وقتی رسیدیم خونه، مهمون‌ها رو هماهنگ می‌کنم تا بیان و پسرم رو ببینن.

اما به‌جای همه اون کارها، داشتم تلفن می‌زدم تا برای خرید قبر و خاکسپاری بچه‌ام هماهنگ کنم.

تمام مسیر فقط گریه می‌کردم.

وقتی پسرم رو آوردن و روی سنگ قبر گذاشتن، گفتم می‌خوام برای آخرین بار بچه‌ام رو ببینم. اجازه نمی‌دادن.

بهشون گفتم: «این بچه، بچه منه. من مادرشم. باید ببینمش.»

بالاخره صورتش رو دیدم. پارچه رو کنار زدم، اما حتی اون موقع هم اجازه ندادن بغلش کنم.

حتی وقتی به دنیا اومد، نتونستم لمسش کنم.

این حسرت تا ابد توی دلم می‌مونه؛ اینکه پسرم به دنیا اومد و من حتی فرصت نکردم یک بار بغلش کنم.

آریان برای من یک معجزه بود. با وجود تمام مشکلات زندگی‌مون، با تمام سختی‌هایی که برای بارداری و شرایط زندگی داشتم، از امام حسین، امام رضا و حضرت عباس خواسته بودمش.

اما نتونست پیشم بمونه.

من همیشه دوست داشتم گهواره‌اش رو تکون بدم، بغلش کنم، براش عطر و ادکلن خوشبو بزنم، حمومش کنم و لباس‌های قشنگ تنش کنم.

اما حالا به‌جای بغل کردن پسرم، سنگ سرد قبرش رو بغل می‌کنم.

به‌جای حموم کردنش، هر روز روی سنگ قبرش آب می‌ریزم و می‌شورمش.

به‌جای انتخاب لباس و عطر برای پسرم، فکر می‌کنم چطور سنگ قبرش رو با گل تزئین کنم.

من قرار بود مادر یک پسر باشم که دست‌هاش رو توی دست‌هام بگیرم؛ اما حالا تنها جایی که می‌تونم دستم رو روی اسمش بذارم، سنگ قبرشه.

ادامه دارد... 💔
در انتظار یه جوجه🥹👼🏻 در انتظار یه جوجه🥹👼🏻 قصد بارداری
روزی که برای عکس رنگی رحم رفتم، یکی از روزایی بود که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنم
با کلی استرس و هزار تا فکر رفتم، از نتیجه می‌ترسیدم؛ بیشتر از هر چیزی نگران این بودم که نکنه مشکلی باشه و هیچ‌وقت نتونم طعم شیرین مادر شدن رو بچشم😭
اما وقتی دکتر با لبخند گفت: هیچ مشکلی نداری و همه چیز طبیعیه، انگار یک کوه از روی دلم برداشته شد😍
همون لحظه دوباره امید توی دلم زنده شد و با خودم گفتم شاید تو خیلی زود، مهمون زندگی ما بشی👼🏻
اینارو برای تو می‌نویسم، عزیزِ مامان…🥹🤍
از خدا می‌خوام روزی که این نوشته رو با هم می‌خونیم، کنارم نشسته باشی و بدونی که برای رسیدن به تو چقدر انتظار کشیدم، چقدر دعا کردم، چقدر اشک ریختم و با وجود تمام نگرانی‌ها، باز هم امیدوار موندم
اون روز دکتر با اطمینان گفت: باردار می‌شی، نگران نباش✨
نمیدونم توی همین ماه مهمون دل و جانم میشی یا چند ماه دیگه، اما یک چیز را با تمام وجودم میدونم اینکه جای تو، خیلی قبل‌تر از آمدنت، در قلب من آماده شده بود.❤️
بی‌صبرانه منتظر روزی ام که تو رو در آغوش بگیرم، و با لبخند و اشک شوق بگم:
تمام این انتظارها، تمام دعاها و تمام اشک‌ها، ارزش رسیدن به تو رو داشت👩‍🍼.
دوستت دارم، حتی قبل از اولین تپش قلبت💓🥹
السا🩷 👶 السا🩷 👶 قصد بارداری
هر ماه با یه ذوق خاص منتظر می‌مونم… 🥺🤍
با خودم می‌گم شاید این ماه دیگه نوبت من باشه، شاید این ماه بالاخره اون دوتا خط رو ببینم…
اما دوباره پریود می‌شم و تمام ذوق و امیدم می‌ریزه.

دیگه واقعاً خسته شدم از این انتظار…
از سنگ کلیه، عفونت ادراری و کیستی که هر کدوم یه گوشه ذهنم رو درگیر کرده.
گاهی از خودم می‌پرسم اصلاً با این شرایط می‌تونم باردار بشم؟ 🥺

دکتر گفته همسرم باید آزمایش اسپرم بده، ولی هر بار یه جوری ازش طفره می‌ره و انجامش نمی‌ده… و من موندم با کلی سؤال و نگرانی.

من فقط دلم می‌خواد اون حس مادرانه رو تجربه کنم…
دلم می‌خواد یه روز صبح با ذوق، تست بارداری رو دستم بگیرم و بالاخره اون دو خط لعنتی رو ببینم. 🥹🤍

نمی‌دونم چقدر دیگه باید منتظر بمونم…
نمی‌دونم این ذوق و آرزویی که هر ماه توی دلم زنده می‌شه، کی قراره به واقعیت تبدیل بشه.

فقط امیدوارم یه روز نوبت من هم برسه…
یه روزی که به جای گریه کردن برای پریود شدن، از خوشحالی برای مادر شدن گریه کنم. 🤍🕊️

#بارداری #بارداری
شیما🦋🌸 شیما🦋🌸 قصد بارداری
خدایا...🙂
دیگه خسته‌ام...
از انتظار، از فکر کردن، از شمردن روزها، از امید بستن و دوباره ترسیدن.
این همه مدت با تمام وجودم خواستم، دعا کردم و تلاش کردم اما دیگه نمی‌خوام بیشتر از این خودمو خسته کنم
من دیگه نمی‌خوام زمانش رو تعیین کنم نمی‌خوام هر روز دنبال نشونه بگردم نمی‌خوام با هر درد و هر ترشح دلم هزار راه بره...این آرزو رو که این‌همه از ته قلبم خواستم، می‌ذارم توی دستای خودت.😭
رهاش می‌کنم و می‌سپارمش به تو.
خودت بهتر از من می‌دونی چقدر دلم مادر شدن می‌خواد خودت می‌دونی شب‌هایی رو که با بغض خوابیدم و صبح‌هایی رو که با امید بیدار شدم خدایا اگر قرار هس این آرزو نصیبم بشه خودت قشنگ‌ترین زمانش رو رقم بزن و اگر هنوز وقتش نرسیده، به من صبری بده که نشکنم 🫠دیگه نمی‌خوام با خدا بودنم رو با گرفتن یا نگرفتن یک خواسته اندازه بگیرم فقط می‌خوام دلم آروم بشه و بدونم هر چیزی که تو برای من رقم بزنی، منو فراموش نکردی.
من خسته‌ام، خدایا...
این بار من رها می‌کنم و تو نگهش دار.
هر وقت صلاح دونستی، هر طور که خودت خواستی، قشنگ‌ترین اتفاق رو وارد زندگی من کن
من سپردمش به خودت...
و حالا می‌خوام کمی نفس بکشم.🤍🙃
و امشب، برای تمام دل‌های منتظر دعا کردم
الهی هیچ‌کدوممون با دست خالی از درِ خدا برنگردیم 🤲🏻🤍🌸💜
faezeh faezeh قصد بارداری
تجربه من از عکس رنگی رحم | پارت چهارم و حرف آخرم 🩷🌱

می‌دونم که قبل از عکس رنگی رحم چقدر ممکنه استرس داشته باشین. خودم قبل از انجامش کلی تحقیق می‌کردم و هرچی بیشتر می‌خوندم، استرسم بیشتر می‌شد.

نمی‌خوام بگم درد نداره؛ چون برای من دردش شدید بود. اما با وجود تمام اون دردها، تونستم انجامش بدم.

اگر شما هم مثل من برای بچه‌دار شدن دارین این مسیر رو طی می‌کنین، می‌دونم که چقدر این آرزو می‌تونه براتون مهم باشه.

برای من هم امید به مادر شدن یکی از دلایلی بود که این مسیر رو ادامه دادم.

اما یه چیزی رو یادتون باشه: قرار نیست برای رسیدن به آرزوتون، دردتون رو نادیده بگیرین یا به خودتون فشار بیارین. اگر درد شدید شد، به فردی که آزمایش رو انجام می‌ده اطلاع بدین. اگر واژینیسموس دارین یا از معاینه می‌ترسین، حتماً قبل از شروع کار به پزشک بگین تا شرایطتون رو در نظر بگیره.

من این تجربه رو تعریف کردم تا اگر شما هم قراره عکس رنگی رحم انجام بدین، با آگاهی بیشتری وارد این مسیر بشین و بدونین تجربه هر کسی با دیگری فرق داره.

امیدوارم مسیر مادر شدن برای همه‌تون هموار بشه و روزی به آرزویی که براش تلاش می‌کنین برسین. 🩷🌱
mahdyeh mahdyeh قصد بارداری
: «شش سال مادر نبودن»گاهی آدم برای مادر شدن فقط یک آرزو ندارد؛ یک تاریخ دارد.
من شش سال است که هر ماه، هر روز، هر لحظه، با امید و ترس زندگی می‌کنم.
شش سال است که صدای گریه‌ی نوزاد را فقط در خانه‌ی دیگران شنیده‌ام، نه در آغوش خودم.
شش سال است که جواب آزمایش‌ها، اتاق‌های سونوگرافی، داروها، دعاها، و نگاه‌های مردم، بخشی از زندگی‌ام شده‌اند.می‌گویند «تو هنوز جوانی»،
می‌گویند «خدا بزرگه»،
می‌گویند «این‌همه دکتر هست»،
اما هیچ‌کس نمی‌فهمد شب‌هایی را که با چشم‌های باز تا صبح فکر می‌کنم:
«اگر هیچ‌وقت مادر نشوم چه؟»هیچ‌کس نمی‌فهمد حسرتِ خریدن لباس بچه،
حسرتِ انتخاب اسم،
حسرتِ دیدن یک خطِ مثبت روی تست بارداری،
چطور آدم را از درون خالی می‌کند.من مادر نشده‌ام،
اما مادری را هزار بار در دلم زندگی کرده‌ام.
برای بچه‌ای که هنوز نیامده، گریه کرده‌ام، دعا کرده‌ام، اسم انتخاب کرده‌ام، آینده ساخته‌ام.
این یعنی من مادر هستم؛ فقط بچه‌ام هنوز راهش را پیدا نکرده.گاهی فکر می‌کنم شاید خدا دارد مرا برای چیزی بزرگ‌تر آماده می‌کند.
گاهی هم فقط خسته‌ام…
خسته از انتظار، خسته از امیدهای نصفه، خسته از حرف‌های مردم، خسته از اینکه باید قوی باشم.اما هنوز یک چیزی در من زنده است:
اینکه روزی، یک روز، شاید نه امروز، نه فردا،
ولی یک روز،
آغوشم خالی نخواهد ماند.
مامان تپلی👣🐣 مامان تپلی👣🐣 روزهای ابتدایی تولد
بمونه به یادگار از روزی که خیلی عذاب کشیدم و بچم رو از دست ددادم❤️‍🩹 و بشه قوتی برای ادامه دادن این مسیر که خیلی سخت و پر از استرس هست . ما زن ها خیلی روح بزرگی داریم که وقتی بچه ای رو از دست میدیم دوباره از نو خودمون رو میسازیم و دوباره تلاش میکنیم تا یه موجود کوچیک رو توی بدنمون پرورش بدیم 🥹 این قدرت بزرگ رو خدا به ما زن ها داده هیچ وقت نباید خودمون رو دست کم بگیریم ما هیلی قوی هستیم . خواستم بگم خواهرایی که مثل من بچه از دست دادین فقط ما میتونیم هم دیگه رو درک کنیم فقط ما میتونیم بفهمیم که چقدر سخته موجودی که هزار آرزو براش داشتی ، با شوق براش اسم انتخاب کردی؛ با ذوق براش لباس خریدی ؛ چقدر خدارو التماس کردیم که همه چه خوب باشه ؛ ولی دیگه نداریمش و سپردیمش دست خدا و رفت اون دنیا خیلی خیلی دردناکه این موضوع . امیدوارم هیچکس هیچکس حتی دشمنم این دردی رو که من کشیدم رو تجربه نکنه . امیدوارم بتونم توی دلم دوباره یه موجود پاک رو پرورش بدم و این دفعه همه چیز عالی باشه . خواستم این عکس گهواره از اون روز بد بمونه اینجا تا یادم نره که من چقدر قوی بودم و دوباره میخوام این راهو از نو شروع کنم💔
خواهری قشنگم اگه تجربه ای دارید زیر این پست برام بنویسید و برای من و تموم کسایی که بچشون رو از دست دادن دعای خیر کنید تا این دفعه همه چیز عالی باشه و خدا یه بچه ی سالم بهمون بده🤲❤
جوجو 🐥 جوجو 🐥 قصد بارداری
یک سال شد… 😔 دقیقاً همین ساعت بود که تو رو دیدم یک سال از اون روزی که با رفتنت رنگِ تمامِ دنیای من عوض شد می‌گذره من دیگه بعد از اون اتفاق دیگه اون شقایقِ قبل نیستم… اون شقایقِ قدیمی دیگه توی من وجود نداره. این یک سال هزار جور حرف شنیدم هزار بار بی‌توجهی شدم و با بی‌رحمی‌های آدم‌ها روبرو شدم هیچ‌کس امن نبود هیچ‌کس نبود که فقط به من گوش بده و دردم رو بفهمه همه‌شون می‌گفتن اهه انقدر گریه نکن مگه چیشده. یا میگفتن خداروشکر کن که رفت وگرنه یه بچه عیب دار داشتی اونا هیچ‌وقت دردم رو درک نکردن فقط نمک زدن رو زخمم😭
اما من هنوز شب‌ها با یاد اون کوچولویی که توی شکمم تکون می‌خورد گریه می‌کنم. برای قلبش که تا آخرین لحظه داشت می‌زد…😭 برای اون دست‌ها و پاهای ظریفشو برای اون موهای کرکیِ مشکیِ روی سرش، اشک می‌ریزم
دلم خیلی برات تنگ شده پسر قشنگم، یاسینِ من… 💔
خدایا، خودت به من صبر بده، جاش رو برام پر کن و پسرم رو دوباره به من ببخش… 🕊️💔