خب خب من اومدممممم با مطالب عالی و حرفای مشاور کودک
اولا بهم گفت به هیچ عنوان نگو دختر بزرگم برچسب نزن به دخترت چون دخترت اصلا بزرگ نیست اون هنوز به دختر کوچولوعه گفت وقتی میگی دختر بزرگ انتظار بی جا هم ازش داری و انتظارات بی جا میاره با خودش بگو دختر اولم

بعد گفت دختر شما(۲سال و ۸ ماهه) اصلا مفهوم خوب و بد رو نمیدونه و متوجه نمیشه فقط از واکنش شما متوجه میشه که چه کاری باید انجام بده چه کاری انجام نده

گفتن اگر رفتار بدی دیدی فقط سکوت کن اصلا راجبش حرف نزن و واکنش نشون نده فوش داد سکوت کن کتک زد فقط دستش رو بگیر و هیچی هم نگو راجبش
گفت میخوای کاری برای بچه ات تثبیت بشه راجبش حرف بزن

در خصوص اسباب بازی دادن به بچه های دیگه پرسیدم گفت هیچی نگو باید خودش یاد بگیره فقط میتونی بعضی از مسائل رو تو بازی بهش یاد بدی مثلا تو بچه بشو و اون مامان بشه و بگو اسباب بازیم رو بدم به این یکی نی نی بذار خوشحال بشه و...

گفت برای مهد خیلی زوده و استرس و ترس روش میمونه به گفتن خودش توجه نکن تو موقعیت قرار بگیره از تنهایی میترسم

اما گفت هرروز اگر نمیتونی هفته ای یکروز ببرمش خونه بازی گفت عالی هم تو یادگیری هم تخلیه انرژی☺️♥️🌹

گفتن این سن ،سنیه که خیلی دوست داره مستقل بشه پس جلوی استقلالش رو نگیر تا جایی که ضرر براش نداشته باشه

بعد گفت عصبانیت و ناراحتی شماام یه جایزه براشه چون بچه دنبال توجه چه خوب چه بد
همین ناراحت شدن و پرخاش شما یعنی متوجه من هستی و من تونستم توجهت رو جلب کنم

☺️ الحمدالله خیلی خوب بود و جواب خیلی از سوالاتم رو گرفتم

۵ پاسخ

عزیزم شماره مشاورتون میفرستی؟
مشاورانلاینه؟

دخترا رو هم بردی عزیزم ؟

نکته اولت خیلی خوب بود
یادم باشه منم نگم دختر بزرگم

خیلی خوب بود به درد ماهم میخوره تشکر👆❤❤❤❤

ممنون از وقتی که گذاشتی خیلی مفید بود 😍🙏🌻

سوال های مرتبط

مامان اهورا مامان اهورا ۵ ماهگی
پارت بعدی:

واقعیتش فقط می‌خواستم اون‌ها رو بپیچونم و به هر طریقی از اون تست فرار کنم. گفتن: «باشه، بیاریم برات تست بذاریم.» گفتم: «نه، می‌ترسم، نمی‌خوام. اول با دکترم صحبت کنید. اگه دکترم گفت تست رو انجام بدم، من انجامش می‌دم.»

خلاصه به دکترم زنگ زدن و گفتن: «یه مریض با این مشخصات و این شرایط اومده.» دکترم هم که از قبل در جریان بود و ما این داستان رو با هم هماهنگ کرده بودیم، گفت: «آره، بچهٔ این بیمار خیلی مریضه و ممکنه اگر به دنیا بیاد، از بین بره. الان مهم جون مادره. شما بستریش کنید تا من بیام و زایمانش کنم. این مادر خیلی داره عذاب می‌کشه و باید راحت بشه.»

ماما وقتی دید دکتر داره این حرف‌ها رو می‌زنه، بیشتر شک کرد و فهمید که یه داستان‌هایی بین ما هست. دیگه هر کاری کردیم، قبول نکرد. گفت: «نه، من اصلاً این بیمار رو بستری نمی‌کنم، به هیچ عنوان.»

بعد هم گفت قانونی وجود داره که بیمارستان‌های خصوصی، زیر ۳۲ هفته رو به هیچ عنوان نباید بستری کنن

خلاصه دکتر وقتی این شرایط رو دید، خودش تلفن کرد و گفت: «بیمار من رو بگید توی بیمارستان بمونه تا من بیام حالش رو ببینم، ببینم شرایطش چجوریه و…»

دیگه من منتظر موندم تا دکتر بیاد. وقتی دکتر اومد، جلوی بقیه هی من رو معاینه می‌کرد، فشارم رو گرفت و باهام حرف می‌زد. یه سری حرف‌ها هم می‌زد که من اصلاً نمی‌دونستم منظورش چیه. فقط متوجه شده بودم که داره جلوی اون‌ها الکی یه چیزهایی می‌گه و نقش بازی می‌کنه.
بقیه کامنت
مامان اهورا مامان اهورا ۵ ماهگی
پارت بعد:

من یواشکی از یکی از دکترها پرسیدم: «اگه من برم، ممکنه برای من ضرر داشته باشه؟»

گفت: «ممکنه یه مقداری برای تو ضرر داشته باشه. بالاخره اشعهٔ X هست، ولی نه اون‌طوری که فکر کنی یه‌دفعه مریض بشی یا اتفاق خیلی بدی بیفته. بالاخره چون اشعهٔ X هست، یه مقداری خطر داره.»

گفتم: «برای بچهٔ خودم ضرری نداره که بعد از انجامش برگردم پیش بچه‌ام؟»

گفت: «نه، هیچ ربطی به اون موضوع نداره.»

رفتم اونجا، توی ایستگاه پرستاری گفتم: «من هر کاری که برای این بچه لازمه انجام می‌دم.»

چند تا از پرستارها گفتن: «نکن! واسه چی می‌خوای به خودت آسیب برسونی؟»

گفتم: «مهم نیست. این بچه باید ازش عکس گرفته بشه. هیچ‌کدومتون هم که انجام نمی‌دید، من این کار رو انجام می‌دم.»

یکی از پرستارها گفت: «اول به همسرت بگو، ببین راضیه یا نه.»

به همسرم زنگ زدم. گفت: «تو وایسا، من خودم میام انجام می‌دم.»

من هم وایسادم تا همسرم اومد. بعد همسرم همراه بچه، پرستارها و تیم اورژانس رفتن پایین برای سونوگرافی، عکاسی و بررسی‌های لازم.

رفتن اونجا و اسکن و عکس گرفتن و همهٔ کارها رو همسرم انجام داد.

از وقتی همسرم این کار رو انجام داد، دیگه ما شده بودیم «فرشته‌های NICU». همه بهمون احترام می‌ذاشتن، همه دوستمون داشتن و هی می‌گفتن: «شما خیلی مهربونید.»

ولی واقعاً چه مهربونی‌ای؟

ما دو تا پدر و مادر نادون بودیم که یه زمانی سر بچه‌مون یه بلایی آورده بودیم و حالا عذاب وجدان داشت خفه‌مون می‌کرد. دیگه طاقت دیدن حتی یه ذره درد کشیدنش رو نداشتیم
مامان 🐣💙Aren💙 مامان 🐣💙Aren💙 ۳ ماهگی
تجربه ی من از ختنه پسرم🥹
همش استرس داشتم فک میکردم خیلی سخت میگذره و نمیتونم تحمل کنم
روزی که دکتر گفت قبل واکسن باید ختنه انجام بشه
خیلی استرس داشتم
نمیتونستم انتخاب کنم بینشون
ولی در نهایت تصمیم گرفتم اول ختنه کنم و سلامتی پسرمو برای واکسن که دیرترم میشه انجام داد تو خطر نندازم
ساعت ۹ صبح بهمون وقت داد
تو مطب با بی حسی انجام شد روش حلقه
یک ساعت قبلش گفت شیر بهش بده یه شیاف نیم ساعت قبلش گفته بود بذار براش
وقتی رسیدیم بی حسی رو زد و گفت شیر درست کن بهش بده
وقتی شیر میخورد ختنه رو انجام داد
به شدت چسبندگی داشت و اگه دیرتر میبردم خیلی بد میشد
بعدش هم دارو خشککن و پماد و پاراکید داد
چون چسبندگی شدید بود تا سه روز اذیت شد خیلی جیغ زد

روز هشتم حلقه افتاد بعدش یه پماد برای بعد افتادن داشت
الانم تقریبا ورم ها خوابیده
فردا هم وقت واکسنش هست
امیدوارم واکسن اش به راحتی براش بگذره
انشالله برای همتون راحت بگذره
اون غولی که برای خودم ساخته بودم نبود و این مرحله رو گذروندیم 😞پسرک قوی م

ن