سلام مامان‌های مهربون و گلِ گهواره 🌸🤍

​تا حالا دقت کردین لباس‌های یکی دو ماهگی فسقلی‌هامون چقدر زود کوچیک می‌شن؟ با هر کدومشون کلی خاطره، بوی شیرینیِ نوزادی و شب‌زنده‌داری‌های قشنگ داریم که دلمون نمیاد حتی ببخشیم یا بذاریم گوشه کمد خاک بخورن... 🥹

​یک نکته علمی خیلی جالب که روانشناس‌های رشد (به‌ویژه نظریه معروف دکتر وینیکات) روی اون تأکید دارن اینه:

نوزادها برای خواب راحت و جدا شدن از آغوش مادر، نیاز به یک «شیء واسطه‌ای» (Transitional Object) دارن. کودک با بو کردن و بغل گرفتن عروسکی که بوی آشنای خود یا مادرش رو میده، اضطراب جداییش کم میشه و خواب عمیق، آرام و بدون ترسی رو تجربه می‌کنه 🌙✨

​ما در کارگاه کوچیک دالی نینی دقیقاً با همین دغدغه دست به سوزن شدیم:

• تکه‌پارچه‌های همون لباس‌های نوزادیِ کوچولوتون رو برامون می‌فرستید تا باهاش عروسک اختصاصی خودش رو بدوزیم؛ عروسکی که تا همیشه بوی نوزادیش رو می‌ده و یک یادگاری ابدی میشه 👗🪡

• کاملاً ایمن برای نوزاد: بدون قطعه پلاستیکی، دکمه، چشم مهره‌ای یا هر چیز خطرناکِ جداشونده

• با لطیف‌ترین مخمل نانو و الیاف ضدحساسیت و سبک

• قابل شست‌وشوی مداوم

​اگر دوست دارید رفیق خواب امن کوچولوتون رو با تکه‌ای از لباس‌های خاطره‌انگیزش ماندگار کنید، خیلی خوشحال میشم به جمع ما سر بزنید و نمونه‌ها رو ببینید:

​🌸 کانال ایتا:

https://eitaa.com/Dollinini

🌸 پیج اینستاگرام:

https://instagram.com/dolli_nini

#سیسمونی #یادگاری

تصویر
۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان نور من👶🏻🎀 مامان نور من👶🏻🎀 ۱۶ ماهگی
گاهی که نورا روی پام خوابیده، دنیا برای چند لحظه از حرکت می‌ایسته.
نفس‌های آرومش دست‌ها و پاهای کوچولوش… هر کدومشون یه یادآوری‌ان که زمان چقدر بی‌رحمانه می‌گذره و چقدر مادر بودن لطیفه.
با هر نگاه بهش دلم می‌لرزه؛ انگار هر ثانیه‌ای که می‌گذره، یه تکه از بچگیش رو با خودش می‌بره و من فقط نگاه می‌کنم… عاشقانه، بی‌صدا، و پر از ترسِ از دست دادن همین لحظه‌ها.
۳۵ هفته و ۵ روز؛ با اون استرسِ پارگی کیسه آب، با اون بستری شدن ناگهانی…
بعدش ۶ ساعت طولانی،ساعت چهار و نیم عصر
روز سوم محرم… روزی که اسمش با نام حضرت رقیه گره خورد…
وقتی گذاشتنش توی بغلم، تازه فهمیدم دل آدم چطور می‌تونه توی یک لحظه پر بشه، تموم بشه، دوباره متولد بشه.
کمتر از ۳ ماه دیگه یک ساله می‌شه.
و من هر روز نگاه می‌کنم که سالهای بعد چطور دیگه اون دستای کوچولوش توی دست‌هام گم نمی‌شه…
چطور موقع شیر خوردن، با اون چشم‌های معصومش محوِ صورتم نمی‌مونه.چطور بوی شیر، بوی نوزادی، بویِ تنِ کوچیکش… آروم‌آروم تبدیل به خاطره می‌شن.
کاش می‌شد لحظه‌ها رو ذخیره کنم.
بویش، نگاهش، خنده‌ها و شیطنت‌هاش…
کاش می‌شد یه گوشه امن برای همه‌شون ساخت، که هر وقت دلم تنگ شد، برگردم و دوباره همون دختر کوچولوی همیشه‌نوزادم رو بغل کنم.
اما می‌دونم تا وقتی این عشق توی دلم نفس می‌کشه، نورا هیچ‌وقت واقعاً بزرگ نمی‌شه.
همیشه یه دختر کوچولوی نُه‌ماهه روی پای من می‌مونه
ساعت 22:16 ؛ مینویسم با اشک چشم از سر ذوق ودلتنگیِ روزهایی که رفته و روزهایی که هنوز نیومده
۹ماهگی نورِ دلم 💕
شیرخشک پوشک بارداری رفلاکس کولیک ۹ماهگی