پارت چهار

کارگرای ساختمان یه جاهایی کار میکردن. اصلا جالب نبود برام. تو اتاق عملم برام اهنگ باز کردن.
دیگه هیچ استرسی نداشتم. از سزارین من هیچ ترسی نداشتم. فقط از برش شکمش بدم میومد. بیحسی رو زدن و دراز کشیدم و فکر کنم داشتن بتادین میمالیدن رو شکمم که گفتم من حس میکنم حرکات دستتونو رو شکمم.گفتن عادیه فقط برش رو نمیفهمی. ساعت ۱۲:۵۵ بود صدای گریه پسرمو که شنیدم خداروشکر کردم و گریم بند نمیومد. احساس کردم اکسیژنم کمه گفتم اکسیزن وصل کنید ولی با همونم به سختی نفس میکشیدم. احساس سنگینی خیلی شدید روی قفسه سینم داشتم.بهشون میگفتم میگفتن همه علایمت طبیعیه مشکلی نداری. دکتر گفت دو دور بند ناف دور گردنش بوده بخاطر همین نمیشد طبیعی زایمان کنم.پسرمو نشونم دادن و پرده رو جمع کردن و منو بردن بخش ریکاوری و یجایی بچمو گذاشتم روی سینم و محکم نگهش داشتم و رومونم پتو انداختن و بردن ریکاوری. اونجا یکی اومد و کمک کرد بچه سینمو بگیره و گفت مبارکه. تو ریکاوری چند نفر همش ناله میکردن.ازون جا هم خوشم نیومد. از هر طرف یه صدای ناله ای میومد درحالیکه من غرق خوشحالی بودم با پسرم . یکی اومد وزن و قد بچمو گفت. نمیدونم چقدر گذشت ولی تمام سعیم این بود تکون نخورم که بعدن سردرد اینا نگیرم.
تا اینکه بردنم بخش و تو راه همش چشام دنبال شوهرم بود که بالاخره دیدمش و چقدر ذوق کردم مثل بچه ای که مامانشو پیدا میکنه. تو بخش بستری که رسیدم وقت ملاقات بود و همه بودن و پرده هارو کشیدن و برام ماساژ شکمی دادن و پوشک اینا گذاشتن. بهمم گفتن باید ادامس بجوم. بعد ۸ ساعت هم با مایعات شروع به تغذیه کنم.
اینم از ماجرای زایمان من

۸ پاسخ

بسلامتی عزیزم خیلی تبریک میگم خوش پا قدم و خوش روزی باشه انشاءالله❤

چشمت روشن
میگم هزینه بیمارستان چند شد
و اینکه اتاقی که بردنت بخش
خوب بود یا نه؟

مبارکه عزیزم
خدا رو شکر سالم پسرتو بغل گرفتی دعا کن برام منم سالم بغل بگیرم ♥️

موقعی که ماساژ میدادن به شکمت
بی حس بودی
یا درد رو احساس میکردی

مبارکه 😍🥹
کدوم بیمارستان بودی؟

منم از همون قسمت اتاق عمل ک سینه سنگینی میکنه و نفس و تپش قلب اینا از اونجاش میترسم🙁

وای من فردا سزارین دارم استرس دارم 🥲

خب خداروشکر بسلامتی زایمان کردی
مبارک باشه.
کدوم بیمارستان بودی؟

سوال های مرتبط

مامان جوجه طلاییا🐣 مامان جوجه طلاییا🐣 ۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من 🤰🏻
پارت چهارم🌸

وقتی بردنم توی ریکاوری بچه هامم آوردن کنارم، یه نفس عمیق کشیدم و خدارو با تمام وجود شکر کردم که با اینکه هفتم پایین بود ولی حالشون خوب بود و نیازی به دستگاه نداشتن، قل اول 3 کیلو و قل دوم 2400 بود🥹😍
اولین ماساژ شکمی رو که دادن خب بیحسی هنوز سرجاش بود و دردی نداشتم، اما دومی یه کوچولو حس داشتم و فقط در حد درد خیلی خفیف پریودی بود برام،
پرستار اومد و یکی یکی دخترامو روی سینم گذاشت و بهشون شیر داد و اونجا من برای اولین بار روی ماهشونو دیدم🥹🥹🥹😍😍😍

بعد از شیر بچه ها، ماساژ شکمی سوم و این دفعه در حد یه آخ و اوخ گفتن درد داشت برام و زودم تموم شد، ینی به 20 ثانیه نمیکشه ماساژش کلا...

بعد از تقریبا یک ساعت و نیم منو راهی بخش کردن که در ورودی اتاق عمل با کمک شوهرم تختمو عوض کردن و فرستادنم بخش🥰
مادرمو مادر شوهرم بودن و حواسشون به بچه ها بود، خودمم که گفتن تا 12 ساعت گردنتو تکون نده که سردرد نشی، راستش یکی از سختترین مراحلش برام همین مرحله بود، گردن و کمرم تو این 12 ساعت خشششک شده بود و خیلی تحملش سخت بود و ساعت هم کند میگذشت...
مامان هامین🧿🩵 مامان هامین🧿🩵 ۱۷ ماهگی
#پارت_چهار_تجربه_زایمان_سزارین
وقتی بخیه زدن پرده رو برداشتن و دوتا سه تا پرستار مرد و زن اومدن و بلندم کردن و گذاشتنم رو تخت و بردن بخش ریکاوری
همین که بردن من من اینقدر سردم بود که کل بدنم می‌لرزید و دندونام میخورد به هم
به پرستار گفتم و روم پتو کشید 🥶
بازم سردم بود
یه پرستار دیک اومد یکم شکمم رو ماساژ داد هیچی نفهمیدم گفتم تا میتونی ماساژ بده که تو بخش نمی‌ذارم دست بهم بزنید 🤣
گفت زیاد هم لازم نیست
رفت بچمو آورد سینمو ماساژ داد یکم شیر اومد گذاشت دهن پسرم
وایییییییی نگم از اولین باری که سینمو گرفت
چقدر حس خوبی بود 😭
اینقدر گشنش بود که سینمو ول نمی‌کرد ولی پرستار گفت کافیه
بازم لرز تو بدنم بود که این بار گفتم برام دستگاه آورد گذاشت بالا سرم ولی واقعا اینقدر سردم بود که هیچ جوره گرم نمیشدم 😩گفتم بخاطر اثر داروهاس
پسرمو بردن گفتن بعدا میایم دنبال توام
ولی دلم میخواست بگم نبرینش 😅
بعد بیست دقیقه نیم ساعت هم اومدن دنبال خودم
وقتی بردنم بخش یهو شوهرم اومد بالا سرم باخنده گفت پسرمونو دیدی😍پرستار ترسید بیچاره 🤣
گفتم آره شبیه خودت بود 😐🤣
خلاصه بردنم تو اتاق خودمم همه دورم بودن همش میگفتم پس چرا هامین رو نمیارن نکنه چیزی شده
که یهو پرستار اومد تو گفت بفرمایید اینم گل پسرت 😍
واییییی من همش در تلاش بودم ببینمش
نوبت به شیر دادن رسید
خیلی مرحله سختی بود چون اطرافیانت بلد نیستن خوب بگیرنش که سینتو بخوره توام دراز کش افتادی رو تخت
پرستار گفت یکم بدوش بریز تو قاشق بده بهش
خلاصه اونقدر شیر نداشتم مجبور شدم بعد چند ساعت بهش شیر خشک بدم 😢
مامان علی جون👶🏻🩵 مامان علی جون👶🏻🩵 ۱ ماهگی
پارت ۲ تجربه سزارین در بیمارستان صارم با دکتر هاشمی جم

بعد اینکه بی حس شدم برام سوند وصل کردن، خیلی خوب بود بعد بی حسی وصل کردن چون دردی حس نمیکردم.
پاهام سنگین شده بود و هیچ حسی نداشت. بعدم دکترم اومد و عمل رو شروع کردن، حدود ۷،۸ دقیقه بعد علی جانم به دنیا اومد. صداشو ک شنیدم ناخوداگاه اشکم درومد. بچه رو گذاشتن پشت سرم که اندازه و وزنشو بگیرن، کلا حواسم دیگه اونجا بود، اما دید نداشتم. فقط نازش میدادم. بعد حدود ۱۰ دقیقه بچه رو آوردن گذاشتن رو پوستم. حسش بی نظیر و غیرقابل وصفه. بعدش هم بچه رو بردن. تو اتاق عمل یک بار ماساژ رحمی دادن فکر کنم، که متوجه نشدم.
بعدش بردنم ریکاوری حدود ۱ ساعت اونجا بودم بچه هم پیشم بود. همچنان میلرزیدم برام بخاری هم گذاشتن باز میلرزیدم. تو ریکاوری هم ماساژ رحمی دادن متوجه نشدم.
بعدش ساعت ۹ صبح من و علی جانمو بردن بخش.
از زمانی که اومدم بخش اصلا سرمو تکون ندادم تا حدود ۶،۷ ساعت، بعدش هم سردرد نگرفتم. تو بخش هم یک بار در حد ۲۰ ثانیه ماساژ رحمی دادن که خیلی درد داشت اما خداروشکر کم بود.
مامان ماهلین ودلوین💖 مامان ماهلین ودلوین💖 ۲ سالگی
از اونطرف بچه خیلی زیاد گریه میکرد اصلا هم بهم نشونش ندادن گفتم سردشه بزار گرم شه بعد بیاریمش بعد کلی اصرار پرستار آورد از دور که تو تخت نوزاد بود نشون داد گف ببینش زود ببرنش انقد گریه میکنه اکسیژنش داره میاد پایین خدا به دادت برسه از اون بچه های بلاس
ولی فکر کنم انقد بچمو محکم کشیده بودن بیرون کلی ترسیده بود و دردش اومده بود چون بیش از اندازه گریه میکرد کلا شب اول تو بیمارستان خیلی زیاد گریه کرد هیچ بچه ای اینجوری نبود
بعد ازاینکه بچه رو بردن من عملم ۴۵ دیقه طول کشید در صورتی ک سر زایمان اول کلا ده دیقه یه ربع طول کشید فک کنم بخاطر همین قضیه چسبندگی بود وسطاش حس بالا آوردن شدید داشتم به پرستار گفتم یه پارچه کذاشت زیر گلوم و گفت بالا بیار رو این الان بهت دارو میزنم که من با خوندن آیت الكرسي سعی کردم بالا نیارم دیگه داشتم انکار از هوش میرفتم حتی جون نداشتم جواب سوال های پرستار و دکتر وبدم که یه دارو بهم زد دوباره یکم جون اومد تو بدنم و سرحال تر شدم
کار عملم که تموم شد پرده رو برداشتن و من و گذاشتن رو یه تخت دیگه و بردن سمت ریکاوری من از همون وسطای عمل لرزشم شروع شد و لرز شدید گرفتم تو ریکاوری بدتر شدم که دکتر ریکاوری اومد یچیز مثل بخاری برقی گذاشت بالا سرم که اون خیلی خوبم کرد و واقعا کیف کردم با اون لرزشم افتاد بعد نیم ساعت اومدن از ریکاوری من و بردن پشت در بخش یه پرستار اومد تحویلم گرفت یه دست گذاشتم رو رحمم که چک کنه ببینه فشار نیاز دارم یا نه جیغم رفت هوا ولی خداروشکر دیگ فشار نداد و گفت نیاز نداری یعنی انکار دنیارو بهم دادن از در ک رفتم بیرون شوهرم و مامانم و دیدم ولی حال نداشتم باهاشون حرف بزنم بردنم تو بخش و خدمه اومد تختمو جا به جا کرد
مامان مهوا 👼🏻🌸 مامان مهوا 👼🏻🌸 ۶ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت سوم

دکتر بیهوشی می‌خواست آمپول بی‌حسی رو بزنه که دکتر گفت صبر کن باید آزمایش بگیریم
دوباره ازم خون گرفتن دکترم گفت هنوز هموگلوبین خونش پایینه خطرناکه بگید یه کیسه خون دیگه براش رزرو کنن

بعدش آمپول بی حسی رو زدن که اصلا حسش نکردم اصلا درد نداشت

پرده سبز رو کشیدن جلوم و دکتر شروع کرد من ساعت ۹:۳۰ رفتم اتاق عمل ساعت ۹:۵۰ دخترم به دنیا اومد وقتی به دنیا اومد دکتر گفت بچه ۳ دور بند ناف داره خیلی ترسیدم ازش پرسیدم خانوم دکتر بچم سالمه گفت آره سالمه خداروشکر به بعدش رو یادم نمیاد بیهوش شدم که وقتی به هوش اومدم تو ریکاوری بودم خیلی تشنم شده بود به پرستار گفتم خیلی تشنمه اومد یذره آب مقطر بهم داد خیلی هم لرز داشتم که تو اتاق ریکاوری بخاری جلومون میاوردن

بعد از ریکاوری چون وضعیتم باید همش چک میشد منو به جای بخش بردن زایشگاه بعد از چند ساعت منتقلم کردن بخش

دخترمم برده بودن ان آی سیو چون تنفسش یکم مشکل داشت

ادامه پارت بعدی ❤️

بارداری سزارین زایمان نوزاد
مامان مهوای قشنگم 🥰 مامان مهوای قشنگم 🥰 ۱۳ ماهگی
*تجربه زایمان پارت دو*
لباسای اتاق عمل رو دادن بهم پوشیدن و یه پرستار اومد سوند وصل کرد اصلا اونطوری که فکر میکردم درد نداشت فقط یه سوزش ریز بود و بعدش بار اول که میخواستم ادرار کنم احساس میکردم میریزه و حس خوبی نداشتم اما چند دقیقه بعدش کلا فراموشم شد
من تصورم از اتاق عمل رفتنم این بود که بیرون با خانوادم خداحافظی کنم ولی بعد لباس عوض کردنم مستقیم منو بردن اتاق عمل و اینم شوک بعدی بود برام 🥲
کادر اتاق عمل واقعا خوب بودن از دکتر بیهوشی گرفته تا دکتر خودم و پرستارا سعی میکردن با صحبت کردن باهام استرسمو کم کنن.
ازم خواستن بشینم و بعدم آمپول نخاع رو زدن اصلا دردش حس نمیشد و واقعا در حد یه آمپول عضلانی کمتر بود .
بعدم دراز کشیدم پرده رو جلوی روم زدن و شروع کردن فقط دستشون رو روی شکمم احساس میکردم انگار داشتن لمس میکردن چند دقیقه بعدش صدای گریه دخترم رو شنیدم اونا ذوق میکردن که چقدر نازه و من داشت دلم میرفت که ببینمش
تو همین حین بخاطر استرسی که داشتن تهوع گرفتم و همون موقع که داشت بخیه میزد من عوق زدم و بالا آوردم و این خیلی اذیتم کرد 🥺
سریع برام آمپول تهوع زدن و عمل رو ادامه دادن بعدش یهو یه لرز شدید گرفتم و بخاطر داروها خواب رفتم.
ربع یا نیم ساعتی خوابیدم بیدار که شدم تو ریکاوری بودم سه بار ماساژ رحمی دادن که دردناک بود واقعا ولی قابل تحمل بود و بعدشم بردن بخش
مامان مامان علی مامان مامان علی ۱۴ ماهگی
به دکترم زنگ زدن گفت اماده سزارین کنین دارم میام‌ تا پرستار ها منو اماده کنن دکتر اومد سوند گذاشتن من هیچی نفهمیدم یکم فقط احساس میکردم اونجام چیزی هست منو زود بردن اتاق عمل خوابندن رو تخت بعد گفت بلند شو تا امپول بزنم بلند شدم نشستم اصلان نعمیدم بازم امپول فقط یه لحظه احساس کردم پاهام داغ شد دکتر شروع کرد به برش زدن خودم که برش میزد درد نمیفهمیدم ولی احساس میکردم برش میزنه‌ بعد برش هاش تموم شد دکتر پسرم اورد بیرون دکتر فقط‌میگفت وای خدارو شکر گفت سه دور بند ناف دور گردنش بوده بعد پسرم گریه کرد داد به پرستار گفت ببر تمیزش کن من دیدم داره تمیزش میکنه یهو پسرم سیاه کبود شد خفه شد دکتر انقد بهش نفس داد از پشتش زد تا گریه کرد بچم وای انقد الان گریه کردم حالم خراب میشه بعد من انقد تو اتاق عمل گریه کردم دیدن حالم خرابه نمیدونم چیکار کردن من خوابیدم بیدار شدم دیدم پسرم اونجا نیس از پرستار پرسیدم‌ گفت برد اتاق ریکاوری منم بردن اونجا سینمو انداختن دهنش انقد مک میزد اخرش پرستار کشید از زیر سینم برد همنوجور گریه میکرد برد انور اونجا گفتن بستری نفسش کمه بعد گذاشتن تو دستگاه‌ و من بردن بخش شب ساعت ۱۰ بود منو دادن بخش صبح ساعت ۸ اومد گفت میتونی چیزی بخوری و بلند شی راه بری و اونجا پرستار اومد یوند برداشت انقد راحت شدم صبحونه خوردم بلند شدم راه رفتم کم کم همین تمام و من نظرم فقط روی طبیعی هست
مامان hamin🫶 مامان hamin🫶 ۱ سالگی
تجربه زایمان سزارین
پارت۳

تقریبا یک ربع بعد صدای بچم اومد لباس پوشوندن و
اوردن چسبوندنش به صورتم ب همین ک بردن منو خاب گرفت و هیچی نفهمیدم تقریبا ۴۵ دیقه بعد بازم حالت تهوع اومد سراغم سه بار اول و وسط و اخرای عمل شدید شد ...
بعدشم بردنم اتاق ریکاوری کنار بچم
یساعتی اتاق ریکاوری بودم
بعدش بردنم بخش
روی شکمم شن گذاشتن ، مخدر تزریق کردن و سرم وصل کردن، شیاف گذاشتن گفتن ۸ ساعت نباید چیزی بخورم و تقریبا ۶ ساعت بعد بیحسی رفت
تو اتاق عمل شکمم فشار دادن تو ریکاوری فشار دادن و چندبار تو بخش فشار دادن چون‌بیحس بودم هیچی نفهمیدم فقط بار اخر که تو بخش فشار داد با مشت فشار داد و بیحسیم‌رفته بود خیلییی شکمم درد کرد

بعدش مایعات شروع کردم و سوند دراوردن و راه رفتم
اولین راه رفتن خیلیی سخته خیلییی همراه نداشته باشین نمیتونین اگه تونستین بگین همسرتون یا پدرتون کمک کنه یه اقا کمک کنه راحت تره چون بعد بیحسی من ورم داشتم و خیلی سنگین شده بودم
من به توصیه یکی از مامانا به همسرم‌گفتم اومد کمکم کرد
مامان هاکان و پسری🩵💙 مامان هاکان و پسری🩵💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۴
دیدم بچمو نیاوردن گفتم بچم کو هی گفتن الان میاریم من هی رفت تو مخم گفتم بچم گفتن میاریم هیچی دیگه دکترم کارشو تموم کرد و بهم یه سرم دیگه زدن بردن تو ریکاوری گفتم بابا بچم یه دختره اومد گفت بچه ات ۴۳۰۰ هست ۵۳ چون وزنش زیاده بد نفس کشیده چندساعت میره آن ای سی یو من ناخودآگاه زدم زیر گریه هی گفتن آروم باش زود میاریمش و اینا منم هی میگفتم بچم بچم دیگه اومدن زیرم پد گذاشتن و من کم کم حس پاهام داشت میومد درد کمرمم داشت منو میکشت گفتم کی میبرین بخش گفتن یکم دیگه بقیه بچه ها بغل مامانشون بچه من پیشم نبود هی اشکم میومد دیگه شوهرم گفته بود بزارین از دور ببینم زنمو یکم اونو دیدم آروم شدم بچه رو برده بود برا بستری ان ای سی یو دیگه اومدن منو ببرن بخش سرپرست بخش گفت چرا شکمشو خالی نکردین 😭😭😭
واییییی بدترین بخش زایمان یهو یه دکتر اومد فشارم داد خون پاشید ۵،۶ دفعه محکم تکرار کرد که من فقط زار میزدم از درد زار ها سر زایمان طبیعی گریه نکردم سر اون فشارا گریه کردم دیگه دکتره معذرت خواهی کرد که به خاطر خودت بود و اینا بردن بیرون شوهرم منتظر بود بردن بخش منو دراز کشیده انتقال دادن رو تخت بخش با شوهرم
برام سرم آوردن توش دارو زدن و گفتن تا ۲بغد از ظهر هیچی نخور ساعت ۲ برات چای عسل میاریم دیگه آوردن و شروع کردم مایعات خوردن ساعت ۲:۳۰ بود بچمو از ان ای سی یو آوردن پیشم
ساعت ۷هم اومدن سوندمو کشیدن و یه خانمی اومد منو راه ببره همین که پاشدم کف زمین شد خون 😩برد منو حموم خونامو شست شورت یکبار مصرف و پد برام گذاشت که رو خود پک بیمارستان بود دیگه کم کم راه برد منو گفت بعدش دیگه خودت پاشو هرچقدر تونستی راه برو دستشویی هم خودت برو
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۱۲ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان علیهان بالام 🩵 مامان علیهان بالام 🩵 ۱۰ ماهگی
قسمت 2
بعد صدا کردن رفتم خیلی استرس داشتم تا رسیدم دم در اتاق عمل گریه گرفت ولی با گریه واسه همه دعا کردم مخصوصا برا اونایی که دلشون میخواد مادر بشن رفتم اتاق عمل کمک کردن نشستم رو تخت که همه کادر ها آقا بودن ولی بسیار خوش اخلاق تو اتاق عمل ازم پرسیدم اسم اقا کوچولو چیه با حرفاشون حواس منو پرت کردن سوزن بی حسی رو زدن ولی هیچی نفهمیدم هیچ هیچ اصلا ن درد داشت نه چیزی بعد دیگه دراز کشیدم پرده رو کشیدن جلوم بعد 15دیقه صدای گریه شو شنیدم که قلبم داشت میومد دهنم ک دکترم گفت یه ارزو کن بند ناف شو برش بزنم واقعا خیلی حس خوبی بود 🥹واسه همه ی چشم انتظارا ارزو میکنم بعد نی نی اوردن پیشم گذاشتن صورتشو رو صورتم نی نی اروم شد
بعد دیگه بردنش منم بردن ریکاوری
ماجرای من از ریکاوری شروع شد 🥲که دیدم دستگاه داره هشدار میده آژیر میزد من اونجا بود ک فهمیدم نی نی یه مشکلی داره هر چقدر خودمو تکون دادم پاشم ببینم چه خبره ولی کلا بی حس بودم همه پرستارا بالا سر پسرم بودن من داشتم سکته میکردم که از تخت گرفتم سرمو بلند کردم دیدم دارن بچه مو میبرن که من حالم بد شد 🥲1ساعت ریکاوری رو 3ساعت نگه داشتن منو واقعا خیلی حالم بد بود افتاد فشار شدید گرفتم فشارم شد 4
بعدش دیگه اوردن بخش هیچ دردی نداشتم حسم که رفت بعدش دیگه فقط از درد پریودی کمتر درد داشتم چند ساعت بعد گفتن پاشو راه برو کن من بازم درد نداشتم خلاصه خیلی اسون بوددد