انگشتش کشید رو دستم گفت لمس حس میکنی اونا دارن تمیز میکنن نترس من میدونستم دارن دروغ میگن اما دیدم واقعا چیزی حس نمیکنم اما موقه کشیدن بچه حس میکردم چون من شکمم کوچیک سفت بود بچه کشیدن صدا گریه شنیدم فقد پیشم نیوردن تمیز کردن بخیه زدنم بعد درد شروع شد ازون ساعت لرزش شدید داشتم حرف میزدم دهنم باز بسته میشد انگار تشنج گرفتم یا برق گرفتتم انقد میلرزیدم داد میزدم منو ببرید منو ببرید بردن یه جا دیگه صدام بزور درمیومد از لرزش بعد خدارو شکر اون مرده که گفتم بالا سرم بود پیشم موند یکم من با اینکه پام تکون نمیخورد با کشیدن خودم با دستام تونستم رو یه طرف بخابم انگار اروم میشدم بهم گفت اینکار نکن کمر درد گردن درد میگیری گوش ندادم بهم پتو داد بعد گفتم درد دارم بهم سرم وصل کرد بعد رفت چون یه سزارین دیگه داشتن خانوادم هم از طریق این اقا فهمیدن حالم خوبه خدا خیرش بده اسمش نمیدونم وگرنه میگفتم شوهرم اومد پیشم گفتمش خدا لعنتت کنه تو بچت من دارم میمیرم تو میخندی اخم کرد بعد تخت بردن یه اتاغ تو راه التماس میکردم پتو نبرن چون سردم بود شنیدم به پرستاره گفتن پتو بیار رفتم اتاغ از شانس گندم یه زنه بود انقد غر میزد کولر روشن بود نمیزاشت کسی خاموش کنه پتو بردن بزور پتو پیدا کردم یکم تا گرم شدم اروم شدم بچه اوردن وزنش ۲۳۰۰ بوده

۱ پاسخ

خداروشکر که هم خودت خوبی هم بچه ات

سوال های مرتبط

مامان جوجو امید🐣 مامان جوجو امید🐣 روزهای ابتدایی تولد
مامان ایلین مامان ایلین ۱ ماهگی
ادامه ترسیده بودم به شوهرم گفتم برام یه چیزی بیاره بخورم چون یه روز و شب قبلش که شنیدم کلا تو غذا بزور دو لقمه میخوردم کارم شده بود گریه اخه خدایی من کم خرج نکردم حالا خرج فدایه سر بچم کم بدبختی هم نکشیدم که خیلی عذاب کشیدم سر بچم به شوهرم پیام دادم بیاداتاغ که ضربان بچه میبینن نوار میگیرن گفت نگران نباش بهتر طبیعیه درد نمیکشی نترس یکم اروم شدن بعد بهم گفتن چیزی نخور تو اتاغ عمل بالا میاری و خفه میشی خطرناکه بعدم بهم چهار غرص دادن خوردم با اب کم بعد نیم ساعت حالت تهوع گرفتم بالا اوردم معاینه شدم سه سانت باز بودم دیدن گفتن باید اوژانسی سزارین بشم بعدش دکتر پیدا نشد یکی اومد خدارو شکر که تحویلم نگرفت بعدن میگم چرا ما ساعت ۲۰ رفته بودیم تا رسیدیم ازمایش سونو دیدن توضیح دادیم اینا ساعت ۱۲ شب شده بود منم ترسیده بودم چون یکی دیدم که نمیدونم عمل چی داشته بخیه هاش باز شده بود بزور دکتر پیدا شد برام رفتم با اون لباسا و روسری شبیهه دلقک شده بودم یا ازین تیمارستانیا 🤣🤣 تو راه هم همش شوهرم منو میخندوند رو ویلچر دیگه کلا دیونه بودم انگار 😂 تو راه هم به پرستارا میگفت یتیمه یه چک ازم گرفت رسیدم اتاغ عمل یکم منتظر موندم رفتم تو رفتم تو اومدن بام حرف زدن گفتن استرس نداشته باش اسمت چیه اسم بچه چی میزاری اینا بهم گفتن بشین پاهات صاف کن گردنت بیار پایین امپول زدن درد نداشت اما انگار یه زربه ظربه ای میزنن به پات دردش همینه بعد گفتن دراز بکشم این که ضربان قلب نشون میده گذاشتن برام دستام صاف من لمس حس میکردم گریه کردم گفتم انجام ندید هنوز حس میکنم یه اقا بالا سرم بود خدا خیرش بده مهربون بود باهام دستم گرفت گفت انگشتش کشید گفت
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۱۳ ماهگی
ادامه تحربه سزارین:

دوتا خانم اومدن و یه تخت آوردن کنارم و با یه چیزی که مث تخت بود منو روش گذاشتن و سُر خوردم رو تخت کناری برام پوشک گذاشتن و.. بعد منو بردن ریکاوری
خیلی سردم بود و دندونام از شدت سرما بهم میخورد از پرستار خواستم یه دارویی بهم بزنه یا بهم پتو بده ولی نداد و گفت تو اتاق عمل مخدر زیادی بهت زدن و الان نمیتونیم بازم بهت دارو بدیم
تا روشن شدنه هوا میلرزیدم ساعت 7شیفت پرستارا عوض شد پرستار جدیده اومد چکم کنه دوباره گفتم بنده خدا دوتا پتو آورد و دارو تو سرمم زد و آروم شدم
(از همون موقع دندونام فاصله گرفتن ، لق شدن و درد میکنن منی که کل عمرم یکبار دندون درد نشدم الان دائم فک و دندونام درد دارن اینقد که به هم خوردن و لرزیدم)
از 5ربع تا 8 تو ریکاوری بودم و پرستار بچمو آورد که شیر بدم نمیدونم شیر داشتم یا نه تو حاملگیم که چیزی نبود احتمالا یکم آغوز بوده
تماس گرفتن که ببرنم بخش
پسرمم چسبیده بود به سینه م و ول نمیکرد آخر به زور جداش کردن و بردن
منم بردن تو بخش و به کمک همسرم و پرستار رو تخت بخش گذاشتنم و پوشک و.. عوض کردن و روم ملافه تمیز کشیدن و گفتن هروقت احساس درد کردی این دکمه (پمپ درد)فشار بده
مامان هامین 👶💙 مامان هامین 👶💙 ۱۷ ماهگی
*پارت ششم*


منو بردن ریکاوری و به شدت اونجا چون سرد بود با اینکه پتو هم داشتم لرز کرده بودم...
بعد یه خانم اومد حالمو پرسید و یکم شروع کرد شکممو تا اونجا که میتونست چلوند و ماساژ داد در حد چند ثانیه.. چون هنوز بی حس بودم چیزی زیاد درد حس نکردم..

بعد دوتا نوزاد انگار تو ریکاوری بودن صدای یکی آرومتر بود صدای یکی جیغ وحشتناک که فهمیدم اون جیغ جیغو بچه منه🤣🤣

آوردن گذاشتنش رو سینم و سینمو یکم مک زد و یکم آروم شد بعد دوباره بردش...

حدود ۱ ساعت تو بخش ریکاوری بودیم که بعد اومدن و منو دیگه ببرن بخش..
همون قسمت خروجی دوباره یه خانم دیگه اومد منو ماساژ رحمی داد که دروغ نگم اون وحشتناک درد داشت چون بی حسی رفته بود
البته از اتاق عمل پمپ درد هم داشتم دردی حس نمیکردم تا اینکه شکممو ماساژ دادن..

بعد بچه رو روی سینم گذاشتن و من اونجا تازه اشک شوق ریختم که واقعا این بچه و زحمات ۹ ماهه ی منه روی سینمه🥹🥹🥹

همینطور که منو میبردن یهو همسرم و مامانمو و بابامو بالا سرم دیدن و کلی مبارک باشه و قربون صدقه منو بچه رفتن منم هم میخندیدم هم اشک میریختم😅

دیگه منو بردن تو اتاقم و بچه رو هم گذاشتن توی تخت شیشه ای کنارم که هر از گاهی بهش شیر بدم..

منم هی نگاهش میکردم باورم نمیشد این فسقلی از شکم من درومده🥹🥹

خلاصه هی پرستارا میومدن بهم سر میزدن، یکی برام غذا میاورد، یکی سرم میزدم، یکی کارهای لازم بعد عمل اومد بهم گفت، یکی کمکم می‌کرد راه برم...
از برخورد پرسنل واقعا راضی بودم و رسیدگیشون خیلی خوب بود🌸🌸
مامان هاکان و پسری🩵💙 مامان هاکان و پسری🩵💙 ۱ ماهگی
پارت ۴
دیدم بچمو نیاوردن گفتم بچم کو هی گفتن الان میاریم من هی رفت تو مخم گفتم بچم گفتن میاریم هیچی دیگه دکترم کارشو تموم کرد و بهم یه سرم دیگه زدن بردن تو ریکاوری گفتم بابا بچم یه دختره اومد گفت بچه ات ۴۳۰۰ هست ۵۳ چون وزنش زیاده بد نفس کشیده چندساعت میره آن ای سی یو من ناخودآگاه زدم زیر گریه هی گفتن آروم باش زود میاریمش و اینا منم هی میگفتم بچم بچم دیگه اومدن زیرم پد گذاشتن و من کم کم حس پاهام داشت میومد درد کمرمم داشت منو میکشت گفتم کی میبرین بخش گفتن یکم دیگه بقیه بچه ها بغل مامانشون بچه من پیشم نبود هی اشکم میومد دیگه شوهرم گفته بود بزارین از دور ببینم زنمو یکم اونو دیدم آروم شدم بچه رو برده بود برا بستری ان ای سی یو دیگه اومدن منو ببرن بخش سرپرست بخش گفت چرا شکمشو خالی نکردین 😭😭😭
واییییی بدترین بخش زایمان یهو یه دکتر اومد فشارم داد خون پاشید ۵،۶ دفعه محکم تکرار کرد که من فقط زار میزدم از درد زار ها سر زایمان طبیعی گریه نکردم سر اون فشارا گریه کردم دیگه دکتره معذرت خواهی کرد که به خاطر خودت بود و اینا بردن بیرون شوهرم منتظر بود بردن بخش منو دراز کشیده انتقال دادن رو تخت بخش با شوهرم
برام سرم آوردن توش دارو زدن و گفتن تا ۲بغد از ظهر هیچی نخور ساعت ۲ برات چای عسل میاریم دیگه آوردن و شروع کردم مایعات خوردن ساعت ۲:۳۰ بود بچمو از ان ای سی یو آوردن پیشم
ساعت ۷هم اومدن سوندمو کشیدن و یه خانمی اومد منو راه ببره همین که پاشدم کف زمین شد خون 😩برد منو حموم خونامو شست شورت یکبار مصرف و پد برام گذاشت که رو خود پک بیمارستان بود دیگه کم کم راه برد منو گفت بعدش دیگه خودت پاشو هرچقدر تونستی راه برو دستشویی هم خودت برو
مامان 🩵Kourosh🩵 مامان 🩵Kourosh🩵 ۱۶ ماهگی
پارت ۳

بعد منو بردن زنه گفت برو رو تخت شونه ها شل سر پایین یه سوزن به کمرم زدن دردش کم بود من بهو یکی پاهام بی حس شد پرید دکتر گفت تکون نخور عزیزم بعد اینکه زد گفت دراز بکش پرده سبز جلوم اویزون کرد و من کلا هبچب هس نکردم گفت پاهاتو بده بالا گفتم‌من مگ پا دارم هیچی حس نمیکنم بعد اصلا پاهام و دستام تا اخر داشتن میلرزیدن و من دستام بیشتر تکون میخورد بعد کلا چیزی حس نکردم یه زن هم بالا سرم بود داشتیم حرف میزدیم😂😂خیلی زایمان شیکه😂😂 یعد هنش شکمم در حال تکون بود ولی میزی نمیفهمیدم بعد دیدم گفن ناف دور گردن بچس حرصم گرفت گفتن تقصیر اون دکترا بود دیر منو فرستادن پایین خلاصه بعد گفتن مبارکههه منم استرس بعد دیگه در حال دوختن بودنش بعد پرده رو اوردن پایین من کلا بی حس بودم بچه رو اوردن گفتن بدس کن ببریمش بعد بوس کردم بردن تو یه اتاق عشارمو گرفتن گفتن فقط کم خونیت رو ۹ اونده🙂بعد منو بچه رو بردن تو اتاق خودمون من گذاشتن رو تخت منم بی حس بعد دیکه خاتوادع ها اومدن و به خوشی تموم شد الانم مینیرم برا پسرمم❤️🫀🥲
مامان لیان 🍓 مامان لیان 🍓 ۱۲ ماهگی
«تجربه زایمان طبیعی و سز »
لباس پوشیده نپوشیده با پتو دورم با انقباض هایی ک هردقه میومد سراغم نشوندنم رو ویلچر بعدم ماشین و رفتیم راه نیم ساعت الی چهل دقه شهرنزدیکمون برای سز اختیاری شوهرم با دکتره هماهنگ کرده بود و هردقه زنگ میزد من توراه بدترین دردارو کشیدم ولی تحمل کردم که فقط برسم و از درد راحت شم
وقتی رسیدم باز ماماها گفتن باید معاینت کنیم ممن فقط میگفتم تروخدا بیحسم کنید دارم میمیرم بهم سوند وصل کردن از شدت درد هیچ حس نکردم دکترم تو اتاق عمل منتظر و اماده بود منو اماده کردن سریع بردن اتاق عمل
یه لحظه هم اروم نمیشدم فقط میگفتم بیحسم کنید ..دکتر بیهوشی بهم بیحسی کمر زد دراز کشیدم پ ده رو کشیدن ولی من همچنان درد شدید داشتم و حس شروع کردم حرف زدن ک من حس میکنم درد دارم تروخدا
یهو دیدم دکتر بیهوشی یه سرنگ نزدیک دستم کرد وریخت تو انژوکت دیگه هیچ نقهمیدم فقط
یه جا حس کردم دارن شکمم فشارمیدن از دردش یه لحظه حس کردم باز دوباره هیچ یادم نمیاد
مامان میران مامان میران ۵ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
وقتی رفتم اتاق عمل خیلی احساس سرما داشتم که گفتم سرده و کولر خاموش کردن اولش ترسیدم از اتاق عمل چون اولین بار بود و احساس ترس داشتم ولی با خودم گفتم من خیلی دوست داشتم سزارین بشم خوب الان باید خوشحال باشم به خواستم رسیدم دیگه خلاصه بعدش آمپول بی حسی زدن به کمرم که داشتم همش میگفتم درد دارم که پرستار می‌گفت الان تموم میشه دردات می‌ره خیلی مهربون باهام رفتار کرد تا اینکه گفت پاهات داره بی حس میشه گفتم آره انگار پاهام داره سرد میشه بعد که اینم گفتم شکمم و برش دادم منم فهمیدم برش خورد بعد یهو دیدم بی حس نشدم و بچه تو شکم حی می‌رفت بالا میومد پایین این حس داشتم کی یکی داره قلب مو از جا می‌کنه منم جیغ میزدم دارم خفه میشم درد دارم گفت مگه تو بی حس نشدی جیغ میزدم گفتم نه دارم حس میکنم همش میگفتم نفسم بالا نمیاد دارم میمیرم که بهم بیهوشی زدن در همین حین که جیغ میزدم داشتن می‌گفتن بهم که نه نفس میکشی چیزی نیست پرستار دستمو گرفت می‌گفت چیزی نیست نترس منم فقد جیغ میزدم و درد بعد که آمپول زد به دستم دیگه بیهوش شدم بعدشم که بهوش اومدم رو تخت دراز کشیده بودم و بچه هم ندیده بودم من ساعت هفت و بیست دقیقه تقریبا بود رفتم که فک کنم هفت و نیم بچه. به دنیا اومدم که حدود چهل پنجاه دقیقه بعد بهوش اومدم اونم با درد هنوز دارد داشتم گریه میکردم بعد همسرم اومد منو از اون اتاق بردن اتاق دیگه ومن همش گریه میکردم تا مامانم و مادرشوهر هم اومدن همشون میگفتن چرا گریه می‌کنی با اینکه درد داشتم ولی نمیدونم چرا همش گریه می‌گرفت بعد که رفتم تو اتاق دیگه بچه مو. آوردن بهش شیر دادم خیلی ناز بود قربونش بشم
مامان آراز👶🏻💙 مامان آراز👶🏻💙 ۹ ماهگی
سلام تجربه من از طبیعی
۳۹/۳روزم بود که نصف شبی از ساعت ۳ دردهای پریودی داشتم خفیف میگرف ول میکرد توجه نکردم اما نگران بودم بعد ۶صبح حس کردم عین پریود خون ازم میاد رفتم سرویس دیدم بله خونریزی دارم دیگه دردامم ول نمی‌کرد فاصله شون زیاد بود اما درداش از شب بیشتر بود یکم
بعد رفتیم بیمارستان و معاینه کرد ماما گفت ۲سانتی باید بستری شی وبستریم کردن ساعت۱۱و نیم صبح بیمارستان بین المللی بود.
خلاصه درد داشتم قابل تحمل بعد بستری ماما اومد اتاقم و بهم یک چهارم قرص داد زیر زبانی بود و دردام بیشتر شد و فاصلشون کم رفته رفته تا ساعت ۳اینا ک اومد نگا کرد گفت شدی ۵ بعد منو بردن وان آب گرم همسرم و مامانم همراهم بودن فقد و تموم حرصمو و دردمو رو شوهرم خالی میکردم بغلش بودم اصلا گریه نکردم فقد تحمل و نفس و گاهی قر کمر با شوهرم وسطاش خرما میزاشت دهنم مامانم اما استفراغ میکردم و و حالا تهوع داشتم تو وان هم ماما مدل نشستن گفته بود اما سخت بود موقع درد میخاستم جا به جا شم اصلا نمی‌تونستم بشینم خیلی بیحال میشدم بعد یکم که گذشت حس دفع داشتم شدید😆دشوییمو کردم و ماما اومدو منو برداشتن پوشاندن بردن تخت معاینه کرد گفت ۱۰سانتی و آفرین فلان دستم سرم زدن و یه گاز بود دادن موقع درد میگرفتم دهنم خیلی خوب بود آرومم میکردم و دیگه گفتن زور بده فقد سر بچه دیده میشه و من با چند تا زور از ته دل بچه اومد اصلا ندیدم و نفهمیدم کی برش زدن منو
مامان نورا مامان نورا ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۹😍❤️
بعد دیگه جفت در نمیومد‌اینا هم بهش زور نیوردن قه نیم ساعتی طول کشید تا جفت‌خودش بیاد بیرون بعد ک جفت رو درآوردن شروع کردن به بخیه زدن منم دخترم داخل بغلم بود باهاش حرف میزدم اینجا خیلی هم میلرزیدم
دکتر دوتا بخیه خودش میزد دوتا میداد دست دانشجو ها خیلی دردم می‌گرفت همش میگفتم تموم شد میگفت یکی دیگه یکی دیگه خلاصه تموم شد زیرمو‌تمیز کردم بعد یه ساعت دیگه بچه رو هم بردن لباس پوشیدن ک بیارن شیر بدم بهش اینجا دیگه عمم اومد پیشم و یه چیزی داد بخورم ک حال بیام بعد گفتن ک باید یه دوساعت بگذره که ببریم بخش من ساعت ۴ عصر زایمان کردم ساعتای ۶ بود دیگه لباسامو عوض کردن رفتم بخش اول خودمو بردن چون دیگه از ساعت ۶ ونیم به بعد بخش پس از زایمان مریض تحویل نمی‌گرفت عمم نشسست‌با دخترم اومد منو بردن بعد رو تخت درازم کشیدم اومد معاینه و دکتر شیفت خودشو‌معرفی کرد و رفت اینجا دیگه مامانمم‌رسیده بود خدارشکر میکنم‌که نبود ببینه چقد درد کشیدم دیگه یه نیم ساعتی گذشت بچه رو آوردن من بهش شیر دادم
مامان پسرک🩵 مامان پسرک🩵 ۱ سالگی
پارت پنج
زایمان سزارین
اوردش این ور پرده نشونم داد 🥺 خیلیییی حس خوبییی بود ایشالله ک همتون این لحظه رو تجربه کنید ❤️❤️بعد بردتش اون ور ک تمیزش کنن . همون لحظه که داشتن بخیه میزدن یه خانوم پرستاره اومد بهم گفت میخایم بالای لباستو پاره کنیم بچه رو لخت یه ساعت بزاریم رو بدنت (تماس پوست با پوست )
بچه رو اوردن گذاشتن رو سینم . خیلیییی حس خوبی بود خیلی باهاش حرف میزدم ولی این حس خوبه زود تموم شد چون حالت تهوعم برگشته بود . گفتم برش دارید دارم بالا میارم . بچه رو برداشتن یه ظرف گرفتن اگ بالا بیارم .
دکتر بیهوشی اومد باز امپول زد و یکم بعد خوب شدم . بخیه ها تموم شد و همه تبریک گفتن و بردنم ریکاوری . پتو انداختن رومو یکم بعد بچه رو گذاشتن رو سینم برای تماس پوست . و متاسفانه نتونستم اونجا شیر بدم چون سر سینم نوک نداشت . بعد ریکاوری بچه رو جدا منم جدا بردن تو بخش .
دم ریکاوری همسرم و خواهر شوهرام و مادرشوهرم و مامانم وایساده بودن که مارو دیدن🥹
مامان 👼اقا مَهدی🩵 مامان 👼اقا مَهدی🩵 ۷ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۳
به شوهرم گفتن کیک ابمیوه بیاره اونم اورد گفتن بخور اب میوه باز کردم از دردستم افتا ریخت رو لباسام و پرستار امد گفت ساعت ۵دوباره معایت میکنم
تا ۵ شد معاینه کرد رسیده بود ۷ الی ۸ سانت رسیدم بردنم بستری سرم وصل کردن و پرستارا میگفتن هر وقت دردت گرفت زور بزن تا اخرین زورت من زور میزدم و ماما ها بهم میگن بیشتر و بیشتر درحدی زور زدم احساس کردم چشام در امدن خواستن ببرم اتاق پوزیشن اما منم خیلی زور زدم بعدش بردنم تخت زایمان اونجا هم هر موقعه دردم میومد زور میزدممم دیگه اخرین زورمم نفسم قط میشد میگفت زورتووو ول نکنن زورر بزننن برش زدنم بچه کشیدن صدای بچم شنیدم احساس کردم کل دردام رفت خیلی راحت شدم 😍خیلیی لحظه ایی قشنگ بود صدای بچمو شنیدم واقعا یه حس عجیبه بچمو از پیشم بردن ماما دیگه منو بخیه زدن و بدنم لرزش خیلی شدید گرفت تا ۵ساعت این لرزش رو داشتم خلاصه بعد ۲ ساعت هم بچم اوردن پیشم گفتن شیرش بده من داشتم شیرش میدادم خوابیده رو تخت یه دفعه به اختیاری ادرار کردم رو خودم مثانه ام پر پربود بعدش ماما ها امدن بالا سرم معاینم کنن بهشون گفتم رو خودم ادرار
مامان 🌼ایلین 🌼 مامان 🌼ایلین 🌼 ۸ ماهگی
تجربه سزارینم
سزارین خوب بود اما لحظه بد برام موقع بود که بچه به پا بود و موقع بی حسی زد برام پاهام شروع کرد به گزگز دارز کشیدم پرده کشید منو گفت حالت بد شد بگی کلن ضعف بی حالی منو گرفت همه چیز احساس می کردم ولی درد نداشتم دیگه اکسیژن بهم وصل کردن بعد شکمم فشار میدادن دونفری که بچه بیاد یکم بیرون نفسم داشت میرفت اون لحظه کلن صدام بردم بالا چون هم بریچ بود هم من چاق بودم یکم برام سخت بود اما درداش واقعا قابل تحمل بود بعدش دیگه ۲۰دقیق نشد بچه در آورد بهم دارو زدن گفت چشات ببند بستم حالت گیجی داشتم دیگه بردن ریکاوری منو کم کم حس پاهام اومد اول شکمم شروع کرد به سوزش دیگه پنپ درد داشتم زیاد دردی هم نداشتم بعد یه ساعت بردن تو بخش ۶ساعت بعدش گفت میتونی چیزی بخوری و راه بری اولین راه رفتن بعد سزارین راحت بود فقط من خون ریزی شدید داشتم همون جا بخیه ها در کل من راضیم از سزارین ولی همین بخیه ها بد و جا بدش تو اوتاق به عمل که فشار میداد بچه در بیارن