ادامه ترسیده بودم به شوهرم گفتم برام یه چیزی بیاره بخورم چون یه روز و شب قبلش که شنیدم کلا تو غذا بزور دو لقمه میخوردم کارم شده بود گریه اخه خدایی من کم خرج نکردم حالا خرج فدایه سر بچم کم بدبختی هم نکشیدم که خیلی عذاب کشیدم سر بچم به شوهرم پیام دادم بیاداتاغ که ضربان بچه میبینن نوار میگیرن گفت نگران نباش بهتر طبیعیه درد نمیکشی نترس یکم اروم شدن بعد بهم گفتن چیزی نخور تو اتاغ عمل بالا میاری و خفه میشی خطرناکه بعدم بهم چهار غرص دادن خوردم با اب کم بعد نیم ساعت حالت تهوع گرفتم بالا اوردم معاینه شدم سه سانت باز بودم دیدن گفتن باید اوژانسی سزارین بشم بعدش دکتر پیدا نشد یکی اومد خدارو شکر که تحویلم نگرفت بعدن میگم چرا ما ساعت ۲۰ رفته بودیم تا رسیدیم ازمایش سونو دیدن توضیح دادیم اینا ساعت ۱۲ شب شده بود منم ترسیده بودم چون یکی دیدم که نمیدونم عمل چی داشته بخیه هاش باز شده بود بزور دکتر پیدا شد برام رفتم با اون لباسا و روسری شبیهه دلقک شده بودم یا ازین تیمارستانیا 🤣🤣 تو راه هم همش شوهرم منو میخندوند رو ویلچر دیگه کلا دیونه بودم انگار 😂 تو راه هم به پرستارا میگفت یتیمه یه چک ازم گرفت رسیدم اتاغ عمل یکم منتظر موندم رفتم تو رفتم تو اومدن بام حرف زدن گفتن استرس نداشته باش اسمت چیه اسم بچه چی میزاری اینا بهم گفتن بشین پاهات صاف کن گردنت بیار پایین امپول زدن درد نداشت اما انگار یه زربه ظربه ای میزنن به پات دردش همینه بعد گفتن دراز بکشم این که ضربان قلب نشون میده گذاشتن برام دستام صاف من لمس حس میکردم گریه کردم گفتم انجام ندید هنوز حس میکنم یه اقا بالا سرم بود خدا خیرش بده مهربون بود باهام دستم گرفت گفت انگشتش کشید گفت

۳ پاسخ

اخه میگن ژنتیکیه رشد بچه

خودتم لاغری ظریفی؟

عزیزم بچتون دستگاه رفت ؟!
منم وزن نینیم کمه

سوال های مرتبط

مامان علی 💙 مامان علی 💙 ۷ ماهگی
وقتی اینجا تجربه زایمان رو میخوندم باور نمیکردم روزی منم بیام بگم واقعا خدارو شکر میکنم من سزارین اختیاری بودم ساعت ۶ صبح بیمارستان رفتم ناشتا بودم شب قبلم سوپ سوپ ساعت ۱۱ شب رفتم تشکیل پرونده دادم بعدش ضربان قلب اینارو گرفتن ازم رفتم بعد اون روی تخت دراز کشیدم اومدن بهم سرم وصل کردم گفتن ساعت ۸ دکترت میاد تا ساعت ۸ بشه یه پک زایمان دادن داخلش لباس و دمپایی و پد و اینا بود لباسام رو عوض کردم ساعت ۸ شد دکتر اومد باهاش حرف زدم بعد از تخت اومدم پایین روی ویلچر نشستم پرستار برد تا پشت اتاق عمل همسرم و مادرم اینا اومدن بعدش جدا شدیم یه لحظه اونجا واقعا از ترس گریه ام گرفت یکم محیط اطراف ترسناکه همه جا سبز لباسا سبز یجوری بود رفتم داخل اتاق عمل روی تخت نشستم پرستار اومد گفت یکم خم شو من خیلی ترسیده بودم تن تن باهام حرف میزدن سوال میپرسیدن یکم سردی روی کمرم حس کردم فک کنم بی حسی اینا زدن من امپول از کمر رو اصلا نفهمیدم واقعا نفهمیدم بعدش پرستار گفت اروم بخاب دستامو بستن یه پرستار بالای سرم بود همش حرف میزد باهام خیلی مهربون بود پرده کشیدن جلو چیزی نفهمیدم خیلی میترسیدم گفتم بی حس نشدم دکتر گفت پاتو ببر بالا قشنگ پام رفت بالا گفت صبر کنید یکم😂
بعد ۳ ۴ دقیقه گفت ببر بالا دیدم دیگ حس ندارم دیگ چیزی نفهمیدم ۵ دقیقه بعد حالت تهوع شدید اومد گفتم به پرستار گفت عیب نداره بالا بیار ولی هیچی بالا نمی اومد تو حلقم بود انگار یه امپول زد به دستم قطع شد تهوع ام همون لحظه درسته بی حس بودم ولی قشنگ حس میکردم یچیزی رو دارن به زور از من میکشن بیرون انگار از کمرم داشتن جداش میکردن دوباره حالت تهوع اومد (سزارین پارت اول)
مامان ایلین مامان ایلین ۱ ماهگی
انگشتش کشید رو دستم گفت لمس حس میکنی اونا دارن تمیز میکنن نترس من میدونستم دارن دروغ میگن اما دیدم واقعا چیزی حس نمیکنم اما موقه کشیدن بچه حس میکردم چون من شکمم کوچیک سفت بود بچه کشیدن صدا گریه شنیدم فقد پیشم نیوردن تمیز کردن بخیه زدنم بعد درد شروع شد ازون ساعت لرزش شدید داشتم حرف میزدم دهنم باز بسته میشد انگار تشنج گرفتم یا برق گرفتتم انقد میلرزیدم داد میزدم منو ببرید منو ببرید بردن یه جا دیگه صدام بزور درمیومد از لرزش بعد خدارو شکر اون مرده که گفتم بالا سرم بود پیشم موند یکم من با اینکه پام تکون نمیخورد با کشیدن خودم با دستام تونستم رو یه طرف بخابم انگار اروم میشدم بهم گفت اینکار نکن کمر درد گردن درد میگیری گوش ندادم بهم پتو داد بعد گفتم درد دارم بهم سرم وصل کرد بعد رفت چون یه سزارین دیگه داشتن خانوادم هم از طریق این اقا فهمیدن حالم خوبه خدا خیرش بده اسمش نمیدونم وگرنه میگفتم شوهرم اومد پیشم گفتمش خدا لعنتت کنه تو بچت من دارم میمیرم تو میخندی اخم کرد بعد تخت بردن یه اتاغ تو راه التماس میکردم پتو نبرن چون سردم بود شنیدم به پرستاره گفتن پتو بیار رفتم اتاغ از شانس گندم یه زنه بود انقد غر میزد کولر روشن بود نمیزاشت کسی خاموش کنه پتو بردن بزور پتو پیدا کردم یکم تا گرم شدم اروم شدم بچه اوردن وزنش ۲۳۰۰ بوده
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو✨😌
دهانه رحمم به سه سانت ک رسید کیسه ابمو پاره کردن آمپول اسپاینال زدن بهم دردامو خیلی کمتر حس میکردم ساعت دوازده شب بود دکترم اومد بالا سرم من نفس تنگی گرفته بودم ضربان قلبمم خیلی رفته بود بالا به ماما گفتم من نمیتونم طبیعی زایمان کنم تروخدا سزارین کنید منو گفت باید طبیعی زاینان کنی همه میگن نمیتونم ولی زایمان میکنن بهم اکسژن وصل کرد چون ضربان قلبم بالا بود نفس تنگی هم داشتم ساعت یک دکتر اومد بالا سرم گفت این که ضربان قلب جفتشون داره نویز میندازه خطرناکه باید عمل بشه ولی ماما هی میگفت من احیاش میکنم چیزی نیس داره خوب میشه ضربان قلب جفتشون اخه ضربان قلب نی نی هم اومده بود پایین نمیدونم چرا مامای بالاسرم گیر داده بود من حتما طبیعی زایمان کنم دکتر از اتاق رفت بیرون با دوتا دکتر دیکه اومد اونا هم گفتن باید عمل بشه منو اماده کردن رفتم اتاق عمل چون من اسپاینال زده بودم اصلا آمپول بی حسی ک تو اتاق عمل زدن رو متوجه نشدم ساعت دو صبح نی نی منم بدنیا اومد
مامان گوگولی🩷 مامان گوگولی🩷 ۱۴ ماهگی
تجربه سزارین
پارت سوم
تا دکترم اومد ساعت یه ربع به ۷شد که رسیدم به فوبیای دوم یعنی سوزن بیحسی رسیدم
دکتر بیحسی خیلی خوب بود اون رو هم اصلا متوجه نشدم
دکتر دست بکار شد و بعد ده دقیقه صدای دخترم رو شنیدم نشونم دادش و مشغول بخیه زدن شد
من چون اورژانسی بودم ساعت سه ونیم گشنم شده بود نون و پنیر خورده بودم موقع ربکاوری حالم خیلی بد شد حالت تهوع گرفتم که برام یه امپول زدن خوب شدم ولی باز حس سنگینی خیلی بدی داشتم گفتن باید تحمل کنم
برپنم تو بخش گفتن تا ساعت ده شب تکون نخور و چیزی نخور
کم کم بیحسیم از بین رفت و چشمتون روز بد نبینه کل بخش تو دهنم بود انقد داد میزدم از درد
دردام حالت انقباض بوذ نه شیاف خوبم میکرد نه مسکنی ک توی سرم برام میزدن
یکی از پرستارا اومد گفت این دردات همه مال سونده باور نکردم
تا اینکه به ساعت ده رسیدم سوند رو کشیدن یه عالمه خون ازم رفت و تمامممممم دردام از بین رفت انگار نه انگار تا حالا من بودم داد میزدم
کم کم بلندشدم راه رفتم بدون کمکی و انگار نه انگار من بودم عمل کردم
مامان مهرو🩷 مامان مهرو🩷 ۱۰ ماهگی
بعد اینکه دخترم دنیا اومد یه پنج شش دقیقه طول کشید بخیه هام رو بزنن
بعدش منو گذاشتن رو یه تخت دیگه و منتقل شدم ریکاوری
من تقریبا چهارساعت تو ریکاوری بودم چون هنوز نوبتم نشده بود اونجا همه پمپ درد داشتن فقط من نداشتم که مرتب بهم مسکن تزریق میکردن کم کم حس انقباض داشتم رحمم هی جمع میشد ول میکرد
که گفتن عادی هستش
یکبار تو اتاق عمل ماساژ رحمی دادن که درد نداشت چون کامل بی حس بودم
دوبار هم تو ریکاوری که اونم چون مسکن میگرفتم خیلی درد نداشت در حد سه چهار ثانیه که فشار میداد قابل تحمل بود
راستی سوند رو هم بعد بی حسی تو اتاق عمل زدن
دیگه شوهرم اومد دم در ریکاوری و منو دید بعدم دخترمو نشونش دادن
یه ساعت که گذشته بود ماما دخترمو اورد یکم شیر دادم بهش
بعدم که نوبتم شد و بچمو لباس پوشوندن و گذاشتن رو سینم و فرستادن بخش
اونجا دوباره گذاشتنم رو تخت خودم و باز مسکن تزریق کردن بهم
دو ساعت بعد گفتن میتونم شروع کنم مایعات بخورم
نیم ساعت بعدشم اومدن زیر اندازم رو عوض کردن و گفتن باید بلند بشم
بنظرم سخت ترین جاش همین اولین بلند شدنه اونم هربار که بلند میشی بهتر میشی
دبگه کم کم دوز مسکن ها کم شد و بی حسی هم اثرش کامل رفته بود
مامان دخمل گلی مامان دخمل گلی ۴ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۲
چند نفر ماما اومدن یکی برام سرم وصل میکرد یکی برام سوند میذاشت که خیلی دردناک بود واسم میتونم بگم دردناکترین قسمتش همین بود!!! بهم گفتن برو رو اون یکی تخت بخواب واسه انتقال!!! ( به همسرم پیام دادم گفتم سریع به همه خبر بده که دارن منو میبرن اتاق عمل 😄)
خلاصه منو بردن اتاق عمل، اونجا خیلی جو خوبی بود کلی باهام حرف زدن شوخی میکردن که من استرسم کم بشه، واسم اسپاینال زدن توی کمرم که سوزشش خیلی کم بود بهم گفتن دراز بکش، دراز کشیدم حس میکردم از بالا به پایین داره گرم میشه بعد یه مدت دیگه پامو حس نمیکردم نمیتونستم تکون بدم
بعد دکتر کشیک که دکتر خودم هم بود اومد و پارچه رو کشیدن جلوم، بهم گفت ما داریم وسایل رو آماده میکنیم تا اعلام آمادگی نکنی کارمون رو شروع نمیکنیم گفتم باشه بعد یه دختره تکنسین اتاق عمل بود اومد دستم رو گرفت باهام حرف میزد شوخی میکرد
دکترم گفت آماده ای؟! گفتم آره! بعد چند ثانیه دیدم صدا دختر نازم که گریه میکرد میاد منم بغضی شده بودم اشک تو چشام جمع شده بود 🙃👼🏻
داشتن در مورد موی بلند دخترم حرف میزدن منم قند تو دلم آب میشد
بعد اومدن گذاشتن رو صورتم کلی قربون صدقه اش رفتم
دیگه بردن لباس بپوشونن
شکم منو هم سریع بخیه زد و تا چیزا رو جمع میکردن دکترم رفته بود
منو انتقال دادن به تخت ریکاوری، خدایی چقدر رفتارشون خوب بود و این باعث آرامشم شده بود
مامان آرنیک مامان آرنیک ۱۱ ماهگی
مامان اراد و جوجه مامان اراد و جوجه ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان دوم
پارت ۲

دیگه هی دردام بیشتر میشد منم گفتم احتمالا درد الکی هست چون هنوز یک سانت بودم هفته قبلش که رفته بودم دکتر میگفت وزن بچت کمه استراحت کن که تا دوهفته دیگه بشه ۲۷۰۰ ساعت گرفتم هر دردم پنج دقیقه یبار میگرفت و یک دقیقه طول میکشید تا اروم بشه رفتم دوش گرفتم دردش دیگه غیر قابل تحمل بود زنگ شوهرم زدم باشگاه بود ماشین هم نداشتیم گفت طول میکشه اگه دردت زیاده زود بیام گفتم نه کارت انجام بده الکیه دردم تا مادرشوهرم فهمید من میگم درد دارم گفت ای فشارم رفت بالا قندم رفت بالا پاشو برو دکتر من جرئت نداشتم دیگه چیزی بگم فقط با هر درد شکممو میچسبوندم به بخاری که کمی اروم تر بشه شوهرم ساعت ۹اومد رفتم بیمارستان نوارقلب که گرفت گفت هشتا درد داری باید سریع بستری بشی مسکن بگیری چون بچت وزنش ۲۵۰۰هست احتمال داره نارس باشه بره دستگاه منو میگی فقط گریه میکردم مسکن که زدن اومد بالا سرم دست گذاشت شکمم گفت درد داری منم واقعا اروم شده بودم گفتم نه گفت پس یه نوار قلب بگیریم اگه خوب باشه تا صبح مرخصت میکنیم منم خوشحال به شوهرم زنگ زدم ساک بچرو نیاره من تا صبح مرخصم اونم رفت خونه که بخوابه همین که نوار قلب گرفتن دردام شدید تر شده بود و چهار سانت شده بودم که گفتن سریع بگو شوهرت برگرده باید بری عمل منم مثل بید میلرزیدم شوهرمو که دیدم کمی اروم شدم چون از قبل به دکترم گفته بودم از بیحسی و سوند میترسم توی اتاق عمل اومد داشت باهام حرف میزد که یهو گفتن بخوام گفتم عه بیهوشم میکنید گفتن نه بیحسی زدیم من اصلا نفهمیدم و بعد سوند گذاشت برام و عمل شدم
مامان دلسا🩷و آرسام🩵 مامان دلسا🩷و آرسام🩵 ۱ سالگی
تو اتاق عمل یکم رو ویلچر موندم تا اومدن بردنم داخل یه اتاق بزرگتر بود حالت نیم دایره که پنج شش تا اتاق بود پورتال دورش توی هر کدوم یه عملی انجام میشد یه لحظه استرس شدید گرفتم ولی خودمو آروم
میکردم و همه تو اتاق عمل با مهربانی برخورد می‌کردند دکتر بیهوشی اومد و بهم گفتند خم شم به جلو شونه هامو هم شل کنم اصلا درد آمپول و نفهمیدم فقط سرما اون ماده که ضدعفونی کرد و فهمیدم گردنم خشک شده بود دکتر می‌گفت مایع نخاعی خیلی کم میاد بیرون مگه میشه اینجوری هی ازم میپرسیدن پاهات گرم نشد ولی خبری از گرم شدن پاهام نبود گفتن حالت گز گز و خواب رفتگی هم نداره من پاهام تو حالت عادی هم یکم حالت خواب رفتگی داره که گفتم آره داره سریع گفتم ارومیه دراز بکش سریع لباسمو کشیدن حالت پرده بالا جلو صورتم و پارچه انداختن روی شکمم و دوباره محل برش و ضدعفونی کردند به دکتر گفتم من همه چی و حس میکنم هنوز بی حس نشدم گفت تا بی حس نشی ما شروع نمی‌کنیم نترس چیزی نگذشته بود که تیغ و کشید روی پوستم برش و حس کردم و یکم درد و سوزش داشت دوباره گفتم نبر من درد دارم دوباره کشید که گفتم من درد دارم دکتر گفت پاتو تکون بده ببر بالا که بردم بالا گفت که بالاتر که کلا بردم بالا😂 بعدش سریع دوباره دکتر بیهوشی رو صدا کردند دکتر اومد از قسمت آنژیوکت یه آمپول بهم زد من برگشته بودم تو مانیتور نبض و فشارمو میدیم یهویی نمیرم 🤣🤣🤣🤣 که دکتر یه ماسک گذاشت جلو صورت ام گفت توش نفس بکش آخرین چیزی که از دکتر پرسیدم گفتم بهوشم میکنید که گفت آره دیگه وقتی تو اون ماسک نفس کشیدم چیزی نفهمیدم و به یه خواب عمیق رفتم🥹
مامان مهدا مامان مهدا ۶ ماهگی
تجربه ی من از سزارین
به نام خدا
روز ۲۰فروردین ساعت ۴صبح حرکت کردیم تا از زیر قرآن و ... رد شدم و رسیدیم به بیمارستان شد ساعت 6صبح .
رفتیم داخل بیمارستان خیلی استرس داشتم با مادرم و خواهرام و شوهرم منتظر شدیم کار ها رو انجام دادن رفتم داخل بهم سرم زدن نوار قلب گرفتن و چون من به بهانه ی طبیعی بستری شده بودم همش میترسیدم معاینه کنن اما نکردن .
سون رو وصل کردن که یکم اذیت شدم و موقع وصلش از ترس اشکم در اومد بعد رو ویلچر گذاشتم رفتیم جلوی آسانسور شوهرم اومد بوسم کرد گفت نترس و رفتیم بالا به سمت اتاق عمل .
داخل اتاق عمل همش میترسیدم سون در بیاد منتظر موندم تا دکتر بیاد اما همش از اینکه قراره بعدش چی بشه میترسیدم .
مسئول بی هوشی اومد گفت میخوای بی هوشی بشی یا سر منم گفتم نمی‌دونم گفت سر بهتره گفتم بیهوشی عوارضش کمتره گفت نگران نباش ( اون لحظه خودمم ترسیدم که بی هوش بشم و روش اصرار نکردم)
خلاصه از ترس اتاق عمل اشکم در اومد اون خانمه اومد گفت نگران نباش توام مثل خواهرم دکترم اومد بغلم کرد گفت نترس اسمت دخترت چیه و توصیه های بعد عمل رو کرد چون نبود و بهم گفتن کمرتو خم کن خم کردم بی حسی دن زیاد درد نداشت دردش از وصل کردن سون کمتر بود و پاهام داغ شد.