۲۳ پاسخ

بنظرم بعدا هم خودت هم بچه ات به خودت افتخار میکنین که انقدر قوی بودی🤍
نمیشه سرکار نری تا یکم بتونی استراحت کنی ؟ سر چه کاری میری؟

سحر راستش شاید من چیزی بگم ک ناراحت بشی من ادامه تحصیل رو خیلی دوس دارم ولی واسه ب دست آوردن ی درامد.الان اون درامد رو داری بقیش ب نظرم اشتباهه...من کمال گرا بودن رو تو تمام تاپیکات دیدم متاسفانه خودمم همینم...بسه بنظرم ب خودت بیا من هیچوقت هیچکسو الکی راهنمایی نمیکنم ولی ب نظرم از این کمال گرا بودن بیا بیرون تا اینک ب بعدش فکر کنی بگی خودم یا بقیه میگن عرضه نداشت......یکم زندگی کن و با دخترت زندگی کن البته این کمال گرا بودن رو ب اونم یاد نده من متاسفانه از ۱۰۰ ،۹۹ درصد کمال گرام و دارم درسش میکنم همیشه نیازی نیس بهترین باشی خدا نکنه واست ی اتفاق بد بیفته ولی بعدش میگی کاش زندگی میکردم .بشین فک کن و ی راه درست پیدا کن...

یا کارو‌مرخصی بگیر یا دانشگاهو .برای احساس مفید بودن یکیش فعلا کافیه تو این شرایط.تا بچه یه کم جون بگیره.دوسال اول خیلی مهمه و دوران سختی هم برای مادر هست.من امسال بدون حقوق گرفتم چون کارم انقدر سخته که میدونم برسم خونه اصلا حوصله بچمو ندارم.البته که کسی رو هم نداشتم پیشش بذارم و با مهد هم مخالف بودم.

ببین با چی حال دلت خوبه،به نظرم حال خوب از همه چی مهم تره...
یک تا سه سالگی بچه خیلی مهمه،هستن مامانایی که کل روز خونه هستن اما...😔
با سرکار رفتن شاید بتونی آینده خیلی خوبی را رقم بزنی برای دخترت و زحمتی که برای این مسیر کشیدی به ثمر برسه از طرفی بودنت هم براش ویتامینه، اگه یکم به خودت استراحت بدی و تا سه سالگی وقت بیشتری بزاری برای بچه خیلی روی بچه تاثیر داره، بعد سه سالگی وقت برای همه چیز هست...
هر راهی که بری خوبی و بدی های خودشو داره،
به نظرم با یه مشاور کودک مشورت کن

خودتو خیلی خسته نکن واقعا زندگی رو واسه خودت سخت نکن منم شاغلم و امسال مرخصی بدون حقوق گرفتم چون تو شهر غریبم و کسی نبود بچمو نگهداره ارزشش استرسی ک میکشیدم واسه سرکار رفتنو نداشت الان خیالم یکم راحت تره🥲

خب اینجوری خودت نابود میشی که هم کار بیرون ، هم کار خونه ، هم خواب ناکافی

هم استرس

یخرده نه، زیاد تحت فشار قرار میگیری
اما کوتاهه
تحمل کن
باز خدا رو شکر یکیو داری بچتو نگه داره

عزیزم اره واقعا سخته ولی سعی کن بخونی ول نکنی.
منم کارمندم
دانشگاهم میرم
شهر غریبم و هیچ کمکی ندارم
همشم نگرانم نکنه توش بمونم ولی دارم میخونم
واقعا خسته مبشم بقول شما
تا بچه بخوابه منم خستم....
ولی بنظرم ول کنی خیلی پشیمون میشی

مرخصی میدن بگیر... طرح جوانی جمعیت

اتفاقا امشب بحث ادامه تحصیل بود بهم گفتن چرا برای دکتری نمیخونی چون میخاستم رشته جدیدی شروع کنم ولی شنیدم شهریه ها خیلی افتضاخ شده الان چه جوریه مبلغ شهریه ها ؟؟؟
و اینکه شما اگر فقط دانشجو یا فقط شاغل بودی آنقدر بهت فشار نمیومد

چه رشته ای

خستگی همیشه هست،بنظرم آدمیزاد قابلیتهای خیلی زیادی داره هرچی بیشتر کار میکنی و تو اجتماع هستی زرنگترمیشی حتی وقتی سرکارمیری و ... برای وقتت ارزش قائل میشی و سعی میکنی با برنامه ریزی به کارات برسی،ولی وقت ادم زیادی ازاد باشه به بطالت میگذره و همچنان خستست ،خستگی همیشه هست ولی اینکه بفهمی اون وقتت برای خودتم سهمی داشته لذت دیگه ای داره، بنظرمن اگه میتونی حتما ادامه یده ولی خب میتونی یه ترم و استراحت کنی و دوباره پرانرژی برگردی

منم ترم اخر ارشدم مونده هنوز و چون میدونم با پسرم نمیتونم بخونم همچنان بیخیالشم

عزیزم من تو سن کم ازدواج کردم سنتی و بهم بجازه درس خوندن ندادن تا کلاس ۹خوندم آرزوم دکتر شدن بود ولی این اجازه رو بهم ندادن دوتا بچه دارم و بیکارم همیشه بفکر اون آرزوی دکتر شدنم هستم ولی چه حیف نشد نزاشتن تو ادامه بده واسه بقیه و دخترت الگو باش واسه همه دخترا تا بگن فلانی تونست ماهم میتونسم این آرزوی من بود نزاشتن تو که اجازشو داری ادامه بده من شوهرم هنوز اجازه نمیده برم بازار به سلیقه خودم واسه خودم خریدکنم همچی اون میخره حسرت خیلی چیزا رو میخورم حتی داداشم بخاطر اینکه این آرزوم بود رفت رشته تجربی امسال کنکور داره دعا کن قبول بشه خیلی دوست دارم که اون قبول بشه زیاد نوشتم معذرت میخوام چون خیلی دلم گرفته نوشتم ادامه بده

ادامه بده عزیزم میگذره این روزا کاش منم راهه تو را داشتم میرفتم شوهرم اصلا نمیزاره کنکور بدم تا اخر عمرم افسوس میخورم

این خستگی ها زودگذره تو سخت ترین مرحله ها رو گذروندی.من خودم قبل مهوا روزی ۱۵ ساعت درس میخوندم واسه استخدام معلمی.قبول هم شدم ولی تو مصاحبه خیلی پارتی بازی و امتیاز الکی به یه سریا دادن اونی که این مسیرو رفته میدونه من چی میگم.خلاصه که سه سال من آزمون میدادم و قبول میشدم و تو مصاحبه نمره من بالا میشد ولی امتیاز سابقه و خانواده شهدا نمیذاشت من برم جلو...نتیجه هم شد یه آدم افسرده که با ۲۷ سال سن موهاش همه سفید شده،من هزاربارم لازم باشه از اول شروع میکنم ولی نمیشه... باز خوبه تو بچتو کسی هست نگه داره من چی تنها و غریب تو این شهر ... ادامه بده بنظرم

ادامه بده عزیزم بعد پشیمون میشی اعتماد به نفست میاد پایین میگی چرا ول کردم من ضعیفم
من معلم بودم بخاطر دخترم شغلمو ول کردم . الانم فقط در حال دوییدن و کارای خونه هستم و روزام فقط داره بیهوده میگذره

ادامه بده.بچت بزرک میشه پشیمون میشی. میگم یه سوال ‌این واکره؟

واااای،دختر چه حوصله ای داری با کار و بچه و خونه، دکترات دیگه چی بود، ببین مرخصی میدن یک دو ترم بگیر

ول نکن حیفه، ببین میتونی ترم رو مرخصی بگیری تا ی کم بچه ات بزرگتر بشه

بنظرم ادامه بده بعدا پشیمون میشی اک ولش کنی

چند ترم مرخصی بگیر ذهن روحت آزاد شه دوباره پرانرژی تر ادامه بده

ادامه بده فقط همین

سوال های مرتبط

مامان دونه کوچولو مامان دونه کوچولو ۱۳ ماهگی
من هفته ای یک الی دوبار میرم خونه مامانم اینا
امروز بعد یک هفته رفتم خونشون
دخترم فقط به مامانم چسبیده از لحظه اول تا آخر اصلا دوست نداشتم بغل من بیاد
خونه مامانم اینا سرگرمی برا بچه خیلی خیلی بیشتر هست دخترم خیلی بیشتر بازی می‌کنه اصلا هم حوصلش سر نمیره الان مامانم میگه چون تو با دخترت بازی نمیکنی برا همینه میاد خونه ما همش چسبیده به من چون من همش باهاش مشغولم یا حرف میزنم باهاش یا بازی میکنم
حرفش فکرم رو مشغول کرده
بهش میگم آخه ربطی نداره منم با بچم بازی میکنم شاید هم همیشه نه اما اکثرا باهاش بازی میکنم یا با چیزی مشغولش میکنم تلاشم اینه که حوصلش سر نره چون تورو دیر به دیر میبینه برا همین میچسبه بهت بغل من نمیاد
حالا فکرم رو حرف مامانم مشغول شده
به نظر شما راست می‌گه؟
امروز دخترم ساعت نه و نیم صبح بیدار شد ساعت سه آماده شدیم بریم خونمون وقتی نبود که بخاد بخوابه بهش گفتم که فلانی میخایم بریم پیش مامان جون خدا شاهده یک ساعت تمام گریه کرد و با انگشت اشاره به در میکرد که یعنی بریم بیرون ساعت چهار رسیدم خونه مامانم اینا تو مسیر همش خوابش میبرد با هر تکون ماشین سرشو با شادی بلند میکرد مست و خندان که رسیدیم خونه مامان جون اما میدید هنوز نرسیدیم باز می‌خوابید جلوی در خونه مامانم اینا هم سرحال بیدار شد نخوابید اصلا تا دوازده شب بیدار بود نخوابید اصلا شیرهم نخورد راست میگه به نظر شما؟
مامان قلب خونه مامان قلب خونه ۲ سالگی
یادآوری خاطرات
پارسال این موقع پسرم تازه 28 روزه بود
چقدر روزهای سختی بود .خستگی و کم توانی بدنی خودم یک طرف ،حجم زیاد رسیدگی به کارهای بچه یک طرف ،کلا همه چیز بهم ریخته بود انگار .
پسرم نسبتا آروم بود .اما دیر خوابیدن شب و کلا همه چیزهایی که تو بچه داری تایم آدم رو میگیره من رو حسابی شوکه کرده بود . تو خونه موندن و کارهای تکراری کردن از همه بدتر بود آخه من تا قبل دنیا آمدن بچه خیلی از تایمم با کارکردن و بیرون رفتن پر میشد .ده سال اینطور گذشته بود و حالا همه چیز تغییر کرده بود . تصور کن از بچه دار شدن فقط همین بود که بچه داشته باشی و مادر بشی ،هیچ تصوری از مادری کردن نداشتم .
که چقدر باید از خودم بگذزم
افسردگی بدی گرفته بودم . همه روزم با اضطراب می‌گذشت .پرخاشگر و غمگین بودم .
اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم . تعجب میکردم که چرا شاد نیستم . انگاری عذاب وجدان داشتم .بیش از سه ماه طول کشید تا کم کم شرایط بهتر شد . من کمکی هم داشتم مادرشوهر و همسرم و مامان خودم در حد امکان کمکم میکردن .اما انکار از اینکه با بچه کل روز تنها باشم و خودم کارهاش رو تنهایی کنم مضطرب میشدم .
تا اینکه شروع کردم لحظه به لحظه با خدا حرف زدن .تو تمام کارهای روزمره مثل یک همنشین باهاش حرف میزدم .خیلی آروم تر شدم .
الان پسرم عشق منه . درسته بازم خستگی هست کلافگی و چیزهای دیگه .اما با یک شیرین زبونی اش همه چیز فراموش میشه انگار شارژ مجدد میشه آدم .
ولی چرا همش تو فکر بچه دومم اما مضطربم .یعنی دوباره همه اون احساسات تکرار میشه
شماها چی ؟؟
مامان دوقلوها مامان دوقلوها ۱ سالگی
همیشه تو گهواره و دوستام میگفتن بچه مون خودش بازی می‌کنه خودش می‌خوابه خودش شیر میخوره من همیشه برام سوال بود آخه چجوری چون بچه های من طورین ک همه کارهاشونو خودم باید انجام بدم واقعیت لذت میبرم میگم مگه چندسال می‌خوام لالا بدم یا مگه چند بار میخام شیر درست کنم بزار خودم بکنم سیر بشم از نی نی بودنش‌ون.این روزا بر نمیگرده.
چند وقته سرگیجه دارم هم فشارم می افته هم قندم جوری که روزی. دوتا سرم میزدم
بلاخره آقای دکتر تشخیص دادن بخاطر تکون خوردن آب میانی گوش هست امشب تو حال بدی اومدم تو اتاق ی کم استراحت کنم صدای بچه نمی اومد رفتم بیرون دیدم پدرش ی طرف خوابیده خودش ی طرف دیگه نگران شدم فکر کردم چیزی خورده خدایی نکرده چیزی تو دهنش گیر کرد چک کردم دیدم نه واقعا خواب بود بغلش کردم هزززاااار تا بوسش کردم چشمش باز کرد منو دید خندید دوباره خوابید آوردمش پیش خودم ..
اینا ب کنار دیشب حالم بد بود بچه ها فرستادم خونه مامانم استراحت کنم انقد این پهلو اون پهلو شدم انقد اذیت بودم نتونستم بخابم زنگ زدم گفتم بچه هامو بفرستید تا اومدن کنارم خوابشون کردم خودمم تونستم بخوابم حالا موندم چجوری جاشونو جدا کنم من اصلا طاقت و تحمل ی صدم ثانیه دوریشونو ندارم چجوری ۵-۶ ساعت بدون بچه هام بخابم نمی‌دونم .